جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲

...پامو که گذاشتم تو محوطه، ياد تو افتادم و يادم افتاد که پوستت چطور از لطيفی توی چشم می زد. مثل هميشه اين آب رو ريختم رو شعله ای که دوباره بعد از مدتها روشن شده بود؛ تو اُور زده بودی، و بالاخره روزی اين اتفاق می افتاد.
دوست داشتم احوال دختره رو هم بپرسم.. گيرش نياوردم. از کسانی شنيده بودم "ککش هم نگزيده" که به او حسودی می کردند.
بلوک رو پيدا کردم، درست روبروی همون ساندويچ فروشی که روزهای آخر اونجا ديده بودمت؛ با همان پوست کلفت هايی بودی که هنوزم راست راست می گردند... يه چيز ديگه ام توی صورت تو بود که توی چشم می زد؛ تضاد لبخند بی اعتنايی که اغلب به لب داشتی، با چشم هايی که تجربهء دردی بزرگی رو منعکس می کرد، دردی که در غالب چس ناله نمی گنجه... بگذريم.. تو ميون اون آدم های خنثی، کاملاً متمايز بودی.. کاملاً.
ديشب فهميدم که تو چطور مردی، در واقع کشته شده بودی، به خاطر محتويات ناچيز جيبت. با همون چيزی که قبلاً فکر می کردم.. اما بدون اينکه بدونی دقيقاً چی هست، و با چی قاطی اش کردن. حتی جوهر نمکی که برای به هوش آوردنت به اشتباه توی نافت تزريق کرده بودن رو تاب آوردی، و توی وان آب يخ سنکوب کردی. در بيست و دو سالگی.
مثل لاستيک بادم خالی شد.. و شعله ور شدم.
کاش می شد بدونم، پدرت چقدر بد بود. انقدر که بد نبود، بود؟ اگه پدرت بود سر از وان آب يخ در نمی آوردی.. آه چی می گم.. اگر پدرت بود که اصلاً ..
امشب تازه فهميدم اين قضيه چقدر اذيتم کرده بوده. راستش می دونستم، اما نخواسته بودم شايد، که به روی خودم بيارم...کاش لااقل انقدر مفت نباخته بودی جونت رو.. می دونی؟ اگر يک بار به دنيا بياايم...
اگر يک نفر رو بشناسم که حيف باشه مردنش در بيست و دو سالگی، اون توهستی...

بايگانی وبلاگ