سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۲

بعد ار يه سال ترک که هم قيافه ات و رنگ و روت، هم نفست مياد سر جاش خود خود زندگيه بی سوزنی که به خودت بزنی تا از در آوردنش احساس لذت کنی ( توی نوعی!).
انقد اينايی که ترک کردن واسه اونايی که ترک نکردن دلشون کبابه که نگو. تازه بعد دو سال - اِ راستی من درست اول مهر ترک کردم پيارسال ! دمت گرم آيتک که يادم انداختی - بعد از دو سال می فهمی قبلنا حقيقتن چه رنگی بودی و چقدر نشاط واقعی داشتی... چقدر بی نيازی .. و چقدر آخ زندگی!
می دونی؟ آدم ( البته اگه خل باشه مثل من ) وقتی بيست و هفت سالش می شه يه خورده می ترسه. از اينکه می بينه چقدر زندگی زود می گذره. باور کن من گاهی از خودم می پرسم چقدر فرصت دارم برای ورزش سنگين کردن. خوب فکر نکنم اينقدر که الان نيرو دارم از چهل سالگی به بعد - که فقط سيزده سال مونده بهش - داشته باشم.
خوب، اگه از حالا ناتوانی و نفس کم جون و نارسا به خودم هديه بدم چه ظلم بزرگی کردم.

واللهُ الماددُ بالتارکين
به راستی خداوند ياری دهندهء ترکنندگان است




بايگانی وبلاگ