دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲

کنار خيابون وايسادی با دوتا کيسه پر ميوه و کرفس و کلم و اينا. دوتا چشم قرمز و شديداً شهوت آلود رو می بينی که رو يه صورت گوشتالود هستن که رو يه گردن کوتاه سواره که مستقيمن وصل می شه به يه خيک پر از پی که متعلق به مردی هم سن های باباته با يه عالم ريش جو گندمی که رو موتور نشسته و بلافاصله نگاهت می افته به دهنش که باز می شه و با يه حالت خاصی که فقط می تونه ياد متعفن ترين چيزهايی که در عمرت شناختی بندازتت می گه: می يای؟

بايگانی وبلاگ