یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۲

می گم خوب ابله جان برو با هم خوب باشين ديگه چه مرضی داری؟ اون ديگه کيه که می خواد با تو... (يه کم ماست می ريزه رو کتابی که منتظرم تلفن رو قطع کنه تا بخونم. منم يه طرح مثل ابرو با ماسته رو کتاب می کشم) می گه آخه خوب من می خواستم با... (اون اتاق صدای تلويزيون رو تا آخر زياد می کنن و من نمی شنوم بقيهء حرفش رو) بابا يه کم صدای تلويزيونو کم کنين! (انگار قبلش وقتی صدای تلويزيون بلند بوده دعوامون شده اما نمی دونم اون چی گفته بود برای همين نمی دونم چی بهش بگم) می گم ببين به هر حال مشکليه که خودت درست کردی حالا لطفاً از من نخواه که... حرفمو قطع می کنه: ابله ترسو! ( چند قطره عسل از دستم می ريزه رو کتاب) خشمم رو پنهان می کنم که بيشتر حرصش بگيره و با سردی تعمدی می گم خوب ببين من برای همين دلم نمی خواد ببينمت ديگه (يه نفر از اون اتاق با قهقهه و صدای خيلی بلند يه جک تعريف می کنه)... قدرت فکر کردن نداری. اون موقه هم نفهميدی و عجيبه برام که فکر می کردم تو قدرت درکت بالاست و عجيب تر اينکه ( با خودم فکر می کنم حالا چجوری اين عسل لعنتی رو از رو کتاب پاک کنم که صفحه هاش به هم نچسبه) اگه درست نگاه می کردم مشخص بود... حرفمو قطع می کنه در حاليکه دراز کشيده و سرش روی پامه می گه ببين منکه بهت گفتم (دستم رو توی موهاش فرو می کنم) می خواستم از تو فرار کنم. اما خوب قبول کن که تو هم نتونستی... حرفشو قطع می کنم ( هميشه از بی انصافی و خودخواهيش عصبانی می شدم) تو تونستی؟ از اون پايين نگاهم می کنه يه نيم چرخ می زنه که بهتر صورتش رو ببينم و می گه ببين من نتونستم. نمی تونستم. وقتی اين تصميم رو گرفتم (هر دو طرف صفحه عسلی شده و ديگه واقعاً پاک کردنش مشکله) داغون بودم (از پنجره فضای تيره بيرون رو نگاه می کنم) بلند می شم و بدون اينکه نگاهش کنم می گم وقتشه که بری.



بايگانی وبلاگ