پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

اين يکی به روز شد.




چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۲

آخ جون آخ جون آخ جون
Congratulations! You have been selected as an alternate for the Imagining Ourselves project of the International Museum of Women. Your application and work was chosen from over 700 extraordinary applications from more than 85 countries, in a selection process involving both our local and international advisory committees. Being an alternate means that there is an extremely high likelihood that your work will be included in the Imagining Ourselves book (planned for publication in 2005), and will also be strongly considered for the internet-based exhibit we plan to produce as a corollary to the publication.
آخ جون آخ جون آخ جون آخ جون آخ جون


سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲

سيستم رئيس کارمندی؟

يه چيزی که ديدم توی نظرخواهی هدر ديروز اين بود که بعضی ها خانواده رو با نظام رئيس-کارمندی مقايسه کرده بودند و به اين نتيجه رسيده بودند که زن بايد از مرد اطاعت کنه چون مرد هزينهء خانواده رو تأمين می کنه و وظيفهء ادارهء اون رو داره.
خوب اما چيزی در مورد اينکه رئيس يک اداره آيا حق داره کارمندهاش رو کتک بزنه يا نه نگفته بودند و منم تا به حال همچين چيزی نشنيدم.

اما چيزی که من می خواستم ديروز بپرسم - و چون حوصلهء بحث محث ندارم از کنارش گذشتم - اين بود که آيا بر طبق گفتهء خود اين حضرات، اگر زن مخارج خانواده رو تأمين کنه - فرض کنيد مرد بی کاره يا درآمدش کفاف نمی ده که خيلی هم الان زياد هستند- آيا حق داره مرد رو کتک بزنه؟ آيا مرد بايد از او اطاعت کنه؟ آيا بدون اجازهء او حق نداره از خونه بيرون بره؟ آيا هر جا زن مسکن گرفت مرد مکلفه اونجا زندگی کنه؟

آقايی گفتند که زن آزاده ازدواج موقت رو انتخاب کنه و از قيد اطاعت همسر دائم رها باشه. من نمی دونم آيا ايشون به اين فکر کردند که اينطوری کلی بچهء بی شناسنامه پا به عرصهء مملکت عزيزمان خواهند گذاشت که در خيلی از موارد- که يکی شو خودم ديدم- تا سن مدرسه رفتن و بعد از اون بی شناسنامه می مونن؟

آيا زن محکومه به اينکه يا حضور موقت مردی رو بپذيره و از عمق و مفهوم زندگی مشترک دست بکشه يا قسمت اعظم حقوق انسانی خودش رو از دست بده؟




در ضمن من بلد نيستم دنبالک بدم و بهتر چون حوصلهء يقه جر دادن و يقه جر خوردن ندارم.

شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۲

حجم دود يک لحظه از ميان لبهايش بيرون می جهد و سايهء موهای بلند و تابدارش با نقش ارغوانی گليم تاب می خورد. نارنجی پيشانی را پرزورتر می کنم و برای سايه ها بنفش و آبی رقيق بر می دارم.
دود را با صدا بيرون می دهد: "شکل سوسک شدم!" (می خندد) "يک هفته س درست نخوابيدم..." دستمال کاغذی زردِ با مهارت فتليه شده توی دستهايش تاب می خورد و دست آخر روی شعلهء شمع گر می گيرد.
روی پالت نبايد رنگ تيره جا مانده باشد، زرد را خفه می کند. قطرهء درشت روی کاغذ آلومينيومی سر می خورد. "اينو ببين! بهش می گن اشک خدا."
سرش را بلند می کند و لولهء کاغذی را با دو انگشت از لبها می گيرد. يک مشت رگ بنفش کبود به هم گره می خورند. دستهايش را تمام می کنم.
"ديروز مامانم زنگ زد..." ارغوانی چرک شده. کاردک را بر می دارم. "گفت اگه دوباره شروع کرده باشی روزگارت رو سياه می کنم..." خطهای صورت را عميق می کنم. سايه های گلو را سبز می زنم.
سرفه می کند. "گفتم خيالتون راحت باشه. اگه شروع کرده باشم روزگارم خودش سياه می شه." نگاهم روی يقهء قيچی شدهء لباسش می ماند. موهای کم پشت سينه سايه های گرم دارند. زيباست. (می خندد) "میدونی؟ گاهی احتياج دارم سه روز با کسی حرف نزنم..." بخار خوشبوی فنجان چای دور انگشتهايم می پيچد. قلم مو و پالت رنگ را روی سکوی آجری می گذارم. بايد کبودی ها را آبی تر کنم و منحنی های اضافی ساق را بردارم.


پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲

اولاً که با تينر مسموم شدم و اتاق دور سرم می چرخه دل و روده ام داره مياد جلوی چشمم.
دوماً که فهميدم چرا اين چند روزه همه قاطی کرده بودن.
سوماً اين که اين دوتا خيلی نازن واميدوارم هميشه که نمی شه اما همه اش شاد باشن.


-اين نقاشی چه خوب شده! آخی.. وای منم می خوام بکشم.. چه خوب شده اين!
- می دونی؟ به اين نتيجه رسيدم که حتماً چيزی رو بکشم که زنده شو ديدم. اين عکسو خودمون گرفتيم. اينم که خودمم. واسه همينم حس بيشتری داره...

-خودت کجاشه؟ معلوم نيستی که...

-ايناهاش پشتم به دوربينه.

-ا! اين پشته؟ من فکر کردم صورته!

-پس بگو چرا انقد نقاشيه خوب شده!



دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۲

هميشه با دروغهايی از اين دست بی گانه بودم: "من تا حالا نفرت رو تجربه نکردم..." همين تظاهر آدمها به فرشته خويی خودش کلی نفرت انگيزه.
تازه اونم ببخشيدها! ما ملت حسود کهنه بيايم اين حرف رو بزنيم! طرف نمی فهمی اصلاً به چی حسودی می کنه!
دوستت به دلايلی مجبور بوده تابستون تو گرما بره سر کار، بعد اگه تو يه دفه پول همراهت نباشه جلوی چهارتا غريبه داد می زنه که اين پول نداره چيزی سفارش بده! بعد دقيقاً همون آدم کلی از نيت بگير تا رفتار آدم ها ايراد می گيره.
توی دايرهء وسيعتر؛ يکی از مملکت خودت جايزهء نوبل گرفته، بيای دسته جمعی برنامه بذاری که با هم وطن هات از حسودی بترکين!
از خود محوری نزديکه بترکيم بعد می خوايم با هم متحد هم باشيم. ادعا می کنيم بزرگيم، بلند نظريم، اما بسيار از خود واقعی مون دور هستيم. کسی که مطلب می نويسه برای اينکه قدمی برداره برای آزادی ديگران، کسی که ادعا می کنه مشغوليات ذهنی اش تا حد آزادی هم وطن هاش ارزشمنداند، جا می خوری اگه به چيزهايی مثل بالا شهر و پايين شهر زندگی کردن حتی فکر کنه، چه برسه یه اينکه معيار باشن براش.
دلم برای مردمم می سوزه و خيلی متأسفم.
امروز دوستم رفته پيش دکترش (روانپزشک)، از اين شکايت کرده که نمی تونه زياد دوست پيدا کنه، زود روابطش به هم می خوره و اينها. دکترش بهش گفته ببين مريض قبل منو ديدی؟ اين به يه نفر يه گوشی موبايل کادو داده که يکی ديگه از دوستاشونو جلوی دوست پسرش ضايع کنه يه جوری، چرا؟ چون طرف دماغش خيلی خوشگله و اين خانم حسوديش می شه! اما در عين حال دختر خوبی هم هست و عذاب وجدان هم گرفته اما حتماً می خواد اين کارو بکنه و اين کشمکش اذيتش می کنه! پس زياد ناراحت نباش از اينکه نمی تونی روابط گسترده و خوب داشته باشی. تو دختر خاصی هستی، تمام زندگيت خلاصه نمی شه به خودت، قيافه ات و دوست پسرت، برای همين هم شايد ندونی اين طور حسادت ها يعنی چی. مريض های من همون مردمی هستن که تو می خوای باهاشون دوستی کنی، اما چيزهايی رو به من می گن که به تو نمی گن.
من هفت بار پرسيدم راست می گی؟ دکترت خالی بند که نيست نه؟ می خواستی ازش بپرسی شوخی نمی کنه؟

بسيار از آدمها مأيوسم. ديگه دست دوستی به طرف کسی دراز نمی کنم، مگر اينکه قبلش امتحانشو خوب پس بده.



شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲



واسيلی کاندينسکی: بعضی نقاشی هاش خيلی خوب، و بعضی حرف هاش به نظرم خيلی درست می يان، و بعضی نقاشی هاش رو اصلاً دوست ندارم يعنی راستش اصلاً نمی تونم قبولشون کنم، و همينطور بعضی حرفهاش رو. مثلاً اينو بخونين (کتاب معنويت در هنر ):

هنری که تنها کودک زمان خويش باشد و نتواند بذر فردا را در خود بپروراند، هنری عقيم است. اين هنر گذرا است و چون پويايی لازم برای همگامی با زمان را در خود ندارد، با تغيير زمان می ميرد.
هنر ديگر[...] از احساسات زمان خويش بهره می گيرد، اما تنها پژواک و آيينهء آن نيست، بلکه از نيروی پيشگويی ژرف و نيرومندی نيز برخوردار است.
حالا در ادامه ببينين چی می گه:
"زندگی معنوی که هنر جزئی از آن، و يکی از عوامل نيرومند [آن] هنر است، جنبشی است پيچيده ولی معين و به آسانی قابل تعريف که پيوسته اوج می گيرد و پيش می رود[...] علل اين نياز به اوج گيری و پيشرفت که با مرارت و از ميان رنج ها و ترس ها صورت می گيرد در پردهء ابهام پوشيده مانده است." - باشه، اينم قبول. حرفی نيست.
" هنگامی که مرحله ای پشت سر گذاشته و موانع پليد چندی از سر راه برداشته می شوند، دست هايی شيطانی و ناديدندی، موانع ديگری بر سر راه می گذارند چنان که گاهی راه مسدود شده و نابود به نظر می رسد.
ولی به ناگاه کسی پيدا می شود که هيچگاه از تلاش دست بر نمی دارد، کسی که از همچون ما، با اين تفاوت که از نيروی بينش اسرار آميزی برخوردار است." - اوکی منظورت اگه يه هنرمند برجسته يا نابغه يا يه آدم حساس و ظريف و با اراده است من عقب نشينی می کنم.
ادامه: "او راه را می بيند و راهنما می شود[...] او توهين و تحقير شده، ارابهء سنگين بشريت را از روی سنگها ( چه شاعرانه! ) به سوی قله می کشاند." - ببخشيد راه يعنی چی دقيقاً؟
اغلب سالها پس از محو شدن جسم فانی وی از روی زمين، کسانی می کوشند تا اين جسم را در ابعاد بسيار بزرگ در قالب سنگ، آهن، برنز، يا مرمر باز آفرينی کنند. گويی در جسم مادی اين شهيدان ايزدی و خدمت گذاران بشريت، که ماديت را تحقير کرده و به تمامی در خدمت معنويت بوده اند، ان ارزش راستين پنهان گشته بود. ليکن چنين مجموعه ای از تنديس ها در نهايت اثبات اين حقيقت است که انسان های بيشماری به نقطه ای رسيده اند که روزگاری در گذشته آن موجودی که اينک به اون می بالند به تنهايی ايستاده بود."
بی خيال واسيلی بی خيال! يه بارکی می فرستاديمون کليسا ديگه! نه اصلاً بفرمايين بالا منبر!






جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

دل خوش کنک سيری چند؟

يادم نمی ره هيچ وقت. دو سه سال پيش اسباب کشی داشتيم و به شدت به روزنامه احتياج پيدا کرده بودم. نمی دونم می خواستم چه کارش کنم، دور چيزی بپيچم، يا شيشه ای چيزی پاک کنم. عصر بود و همشهری تموم شده بود. منم ديدم گنده ترين روزنامه کيهانه. اومدم برش دارم که داد و بيداد چندتا پيرمرد ( نه يه خورده مونده بود پيرمرد شن، مثلاً شايد شصت هفتاد ساله ) بلند شد که آی! تو ديگه چرا کيهان بر می داری؟
گفتم نمی خونم، واسه کاری می خوام.
گفتن نه! باشه! چرا پول می ريزی تو جيب شريعتمداری؟
گفتم چه فرقی داره؟ همهء اين روزنامه ها و صاحباشون سر و ته يه کرباسن. خلاصه بحث کشيد به خاتمی و بقيه. اونا فکر می کردن خاتمی "خوبه" و "نمی ذارن" کار انجام بده و از اين حرفا. اون روز باهاشون بحث کردم اما حرف منو قبول نکردن.
خيلی دلم می خواد بازم ببينمشون ببينم الان عقيده شون چيه. دوست دارم ازشون بپرسم بعد از گذشت اين مدت، فکر می کنن کسی که رييس جمهور می شه بايد "کار" انجام بده و مفيد باشه يا صرفاً اگه آدم خوبی بود که "نمی تونه" کاری انجام بده کافيه؟ (می دونم کتاب های تازه ای چاپ شد و فرهنگ سرا ساخته شد و اينها، اما خوب.. چيزهای خيلی مهم ديگه ای هم هست که ما دلمون می خواست حداقل خاتمی راجع بهشون حرف می زد! فقط حرف می زد! يا يه چيزايی که دلمون می خواست لال می شد و نمی گفت!)
هووم.. فکر کنم اين جور آدما مصداق اون آدمی بودن توی کتاب کمياگر پائولو کوئيلو، که صرفاً از داشتن آرزو لذت می برد و طرفش نمی رفت که به دستش بياره، به عبارتی دلش خوش بود واسه خودش.



پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲

لطفاً احساساتی نشين، شما الان داغين متوجه نيستين، وقتی خنک بشين می فهمين رقصيدن با اون دمبل های کوچولو چه به روزگار مفاصل آرنج و انگشتتون آورده. می بينين؟ همين الان دستاتون رو کيبورد می لرزه اوسکول عزيز. باز يه فيلم ديدين هوس کردين فلج بشين که نقاش بشين؟





چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۲

يه خاتمی ديگه درست می شه همين و بس! يک تنه با يه نوبل صلح نمی شه فساد رو تبديل به تازگی کرد آقای هودر.



شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

گوريل و حکيم

روزی مردی که از ضعف بينايی و درد تخم چشم رنج می برد نزد حکيم رفت. حکيم پس از معاينه نسخه داد که هفته ای دوبار موهای انبوه ابرو را کوتاه کند و بعضاً با موچين از ريشه به در آورد.
مرد وحشت زده ندا بر آورد که ای حکيم! نمی گويی نزد مردمان از مردی بی اوفتم و مضحکهء خاص و عام گردم؟
حکيم دستی برمحاصن خود کشيد و گفت: برو و به هر کس تو را به سخره گرفت بگو حکيم گفت اين کرک و پشم ها از پيش ديدگانت زدودم تا راه خود بيابی و در راه به گوريل های بوگندوی کوچه و بازار برخورد ننمايی.
چندی گذشت و مردم که از گوريل بوگندو خطاب گرفتن خسته شده بودند نزد حکيم رفتند تا با چوب و چماق او را تأديب نمايند. اما به واسطهء انبوه موهای صورت و بالای چشم، حکيم را درست نمی ديدند و دايم به صحو بر سر ياران پشم-چشم خود چماق می کوفتند. سرانجام به تنگ آمدند و دست ها بر سرِ باد کرده، حکيم را صدا زدند و از او ياری خواستند. حکيم نيز آنچه به مرد نخستين گفته بود به ايشان گفت و آنچه با وی کرده بود با ايشان کرد.
از آن پس مردمان آن ديار هر روز نزد حکيم رفته موهای اضافهء ابرو را کوتاه کردند تا گوريلان نباشند و در معابر به پشم-چشمان گوريل اخلاق برنخورند و هر روز مردم بيشتر پشمِ چشم ريختند و شمار گوريلان به حداقل رسيد.

آن مملکت به واسطهء مردم خوش سيما و مبادی آدابش شهرهء آفاق شد و توريستان از ممالک دور و نزديک چون سيل به آنجا روان شدند. مردم نيز ديگر به آنها مرگ بر مرگ بر نگفتند و اتوبوشهايشان را با صفحهء پرتاب دارت اشتباه نگرفتند و درآمد مردمش از صنعت توريسم رو به فزونی گذاشت و از نفت فانی بی نياز و بسيار خوشبخت شدند.

حکيم ندی مناشی




جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

چه به موقع بی بی سی رو وصل کردم! (همين دو روز پيش!) امروز پای کامپيوتر بودم توی هال هم تلويزيون رو bbc worldبود، يهو اسم شيرين عبادی رو شنيدم و بعدهم فهميدم جايزهء صلح نوبل گرفته!! یه عنوان يکی از فعالترين افرادی که برای احقاق حقوق زنان و کودکان توی ايران مستمراً تلاش می کنه.
آی ی ی ی حال داد!!!




آقا چقدر هيجان انگيز بود!! حالا ديگه زرتی هم نمی تونن دستگيرش کنن يا قتل زنجيره ای و از اين کثافت کاريها!!
حس می کنم سفيدی داره می زنه!


امروز روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام است.



و اينم نوشتهء مهشيد ولينکهايی که داده.

پ. ن: دارم کم کم اميدوار مي شم که ممکنه بشه جلوي اعدامش رو گرفت.







چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲

امروز ساعت پنج ( حدود 45 دقيقهء ديگه) از شبکهء چهار فيلم مستند نفس رو ببينيد. چهرهء پدر زجر کشيده و اميدوار و مادر صبورش <رو ببينيد، زيبايی آرزوهای مهرانه و صورت قشنگش که با کوچکترين فعاليت زير نقاب اکسيژن پنهان می شه رو ببينيد.
درد و اميد پدر و مادر و سنگينی کپسول اکسيژن رو بر شونه های پدر مهرانه حس کنيد..
چهل دقيقهء ديگه شبکهء چهار.



امشب شبکهء چهار فيلم مستند نفس رو نشون داد که در مورد مهرانه است و ساختهء افشين قريب(؟). فردا ساعت پنج می تونيد تکرارش رو ببينيد.

اين يکی زندگی اش بسته به تصميم شاهردوی يا هيچ کس ديگه نيست، بلکه شايد بيشتر مربوط بشه به زود جنبيدن ما.



سه‌شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۲

گفته بودم مامانم بچگی هاش قمه زن ديده از اون موقه از خون می ترسه؟ مخصوصاً حساسيت شديد به خونی که روی پارچهء سفيد ريخته باشه داره (قمه زن ها کفن سفيد پوشيده بودن). از هر چی اسمی يا رنگی از خون داشته باشه متنفره؛ حتی پرتقال تو سرخ به اون خوشمزگی رو نمی خوره چون بعضی ها بهش می گن "پرتقال خونی"!! هر چيز قرمز يا صورتی که نزديک يه چيز سفيد باشه مورد تنفر شديدشه مثل لکهء هندوانه يا گوجه فرنگی روی بلوز سفيد.
اما موضوع به هيچوجه به اينجا ختم نمی شه. گوجه فرنگی رنده شده توی غذا باشه لب نمی زنه نمونه اش امروز که بنده مرغ درست کردم با گوجهء رند شده که چه جيگری هم شده بود اما فرمودن "واه واه توام که مثل مامانم غذا درست می کنی! ديروزم که تو خورشت کدو پخته بودی من بشقابمو خالی کردم تو سطل. چيه گوجه رنده می کنی رو مرغ آدم احساس می کنه يه چيز ديگه اس رو يه چيز ديگه!" ( چيز1 = خون، چيز2 = يه چيزی که خون ريخته باشه روش)
بعدشم ناهار بيسکوييت خورد با چايی.



دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

حکم افسانه هنوز اجرا نشده است.
بالاخره فهميدم چرا همه ش خواب می بينم بدون بلوز و هيچی(!) و مثلاً فقط با شلوار يا بر عکس فقط با بلوز و يه "چيز" ديگه و بدون شلوار يا دامن تو خيابون راه می رم:

"... مجبور است با ديگران بياميزد و همزيستی کند و همچون بقيهء اعضاء اجتماع در يک فرهنگ رقابت طلب مورد مصاحبه و داوری قرار گيرد. اين مهارتها آسان به دست نمی آيد و او ناچار از آموختن است. روند چنين آموزشی اغلب بسيار دردناک است[...] چنين پريشان خاطری و آشفتگی خود را در خواب های ناخوشايند نشان می دهد، خواب هايی که او در آن برهنه و يا نيمه لخت است. تعبير استعاری برهنگی در خواب اين است که او وجود خود را زياد نمايان کرده يا شايد بيش از اندازه صادق است و اجازه می دهد ديگرانی که خود را با نقاب پوشانيده اند، او را برهنه ببينند."

اين يه تيکه از کتاب "نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان" (شينودا بولن) بود.
حالا يه چيزی. تازگی ها توی اين خواب ها، از نيمه برهنگی تو خيابون نمی ترسم و احساس بدی ندارم، بر عکس، شروع می کنم دويدن و لذت می برم. خوب حقيقتش، آدم وقتی بالغ می شه، يعنی يه زن منظورمه، ديگه مثل بچگی هاش نمی تونه آزادنه بدوه. يه اندامهايی باعث می شن آدم اصلاً آزادانه نتونه بدو وادو کنه. حالا تو اين خواب ها ديگه برام مهم نيست که چه اتفاقی می افته و فقط می دوم. بدون هيچ چيزی که بخواد بدنم رو نگه داره. ( منظورم روشنه؟)
می دونم تعبيرش چيه.



لعنت بر شيطون!! بابا امضاء کنين!



خدا کنه زياد دير نجنبيده باشيم.



خدا کنه ايندفعه زودتر بجنبيم. بياين به هم قول بديم که اين دفعه دقيقهء نود امضاء جمع نکنيم، باشه؟

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲



جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

با دوستم قرار گذاشتيم هر وقت همديگرو ديديم يه کنفرانس دوتايی بديم، که يک نفر گوينده و يک نفر شنونده داشته باشه. از موضوع هايی که به درد ياد دادن می خوره من تازگی ها يه خلاصه از تاريخ مصر خوندم. اونم قراره درست و مؤثر سخنرانی کردن رو به من ياد بده.
خدا رو چه ديدی ريرا؟ اومديم و يه بار بيشتر به دنيا نيومديم. اقلن همين وقت و انرژی که پای قهوه خوردن و کله پاچهء اين و اونو بار گذاشتن می ذاريم چارتا چيز به هم ياد بديم، هان؟






پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

با دو تا از آشناها توی اتوبوس نشسته بوديم که آقای راننده برای همه مون سالاد کاهو آورد. يکی از خانمهای همراهم داشت واسه اون يکی يه جريانی تعريف می کرد. من نگاه کردم به چنگالم که تو سالاد فرو کرده بودم، ديدم يه غورباقهء خوشگل کوچولو وسط کاهوها به چنگال گير کرده و داره منو نگاه می کنه. دستشو گرفتم کشيدمش بيرون، داشتم سرش غر می زدم که يه بارم که تو اتوبوس سالاد دادن بهمون تو رفتی وسطش نشستی چی کار؟ که غورباقه دومی از وسط کاهوها کله شو کرد بيرون.
ديگه بی خيال سالاد خوردن شدم و نشستم با همراهام به گپ زدن و حواسم بود که من بايد زودتر پياده شم که قبل از خونه برم يه سر به کلاسم بزنم.
اما يه خورده بعدش فهميدم کلاس رو رد کرديم و باز من غيبت می خورم. يه زيتون درشت رو برداشتم و بازش کردم که يه وقت غورباقه ای چيزی توش نباشه. پر از جلبک بود اما می ترسيدم بخورمش...... آآآآآآآ فهميدم تعبيرش بود!!
آره خودشه.. آخرم که نه سالاد خوردم و نه پياده شدم.. عين بيداری.



بايگانی وبلاگ