جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

دل خوش کنک سيری چند؟

يادم نمی ره هيچ وقت. دو سه سال پيش اسباب کشی داشتيم و به شدت به روزنامه احتياج پيدا کرده بودم. نمی دونم می خواستم چه کارش کنم، دور چيزی بپيچم، يا شيشه ای چيزی پاک کنم. عصر بود و همشهری تموم شده بود. منم ديدم گنده ترين روزنامه کيهانه. اومدم برش دارم که داد و بيداد چندتا پيرمرد ( نه يه خورده مونده بود پيرمرد شن، مثلاً شايد شصت هفتاد ساله ) بلند شد که آی! تو ديگه چرا کيهان بر می داری؟
گفتم نمی خونم، واسه کاری می خوام.
گفتن نه! باشه! چرا پول می ريزی تو جيب شريعتمداری؟
گفتم چه فرقی داره؟ همهء اين روزنامه ها و صاحباشون سر و ته يه کرباسن. خلاصه بحث کشيد به خاتمی و بقيه. اونا فکر می کردن خاتمی "خوبه" و "نمی ذارن" کار انجام بده و از اين حرفا. اون روز باهاشون بحث کردم اما حرف منو قبول نکردن.
خيلی دلم می خواد بازم ببينمشون ببينم الان عقيده شون چيه. دوست دارم ازشون بپرسم بعد از گذشت اين مدت، فکر می کنن کسی که رييس جمهور می شه بايد "کار" انجام بده و مفيد باشه يا صرفاً اگه آدم خوبی بود که "نمی تونه" کاری انجام بده کافيه؟ (می دونم کتاب های تازه ای چاپ شد و فرهنگ سرا ساخته شد و اينها، اما خوب.. چيزهای خيلی مهم ديگه ای هم هست که ما دلمون می خواست حداقل خاتمی راجع بهشون حرف می زد! فقط حرف می زد! يا يه چيزايی که دلمون می خواست لال می شد و نمی گفت!)
هووم.. فکر کنم اين جور آدما مصداق اون آدمی بودن توی کتاب کمياگر پائولو کوئيلو، که صرفاً از داشتن آرزو لذت می برد و طرفش نمی رفت که به دستش بياره، به عبارتی دلش خوش بود واسه خودش.



بايگانی وبلاگ