پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

با دو تا از آشناها توی اتوبوس نشسته بوديم که آقای راننده برای همه مون سالاد کاهو آورد. يکی از خانمهای همراهم داشت واسه اون يکی يه جريانی تعريف می کرد. من نگاه کردم به چنگالم که تو سالاد فرو کرده بودم، ديدم يه غورباقهء خوشگل کوچولو وسط کاهوها به چنگال گير کرده و داره منو نگاه می کنه. دستشو گرفتم کشيدمش بيرون، داشتم سرش غر می زدم که يه بارم که تو اتوبوس سالاد دادن بهمون تو رفتی وسطش نشستی چی کار؟ که غورباقه دومی از وسط کاهوها کله شو کرد بيرون.
ديگه بی خيال سالاد خوردن شدم و نشستم با همراهام به گپ زدن و حواسم بود که من بايد زودتر پياده شم که قبل از خونه برم يه سر به کلاسم بزنم.
اما يه خورده بعدش فهميدم کلاس رو رد کرديم و باز من غيبت می خورم. يه زيتون درشت رو برداشتم و بازش کردم که يه وقت غورباقه ای چيزی توش نباشه. پر از جلبک بود اما می ترسيدم بخورمش...... آآآآآآآ فهميدم تعبيرش بود!!
آره خودشه.. آخرم که نه سالاد خوردم و نه پياده شدم.. عين بيداری.



بايگانی وبلاگ