شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۲

حجم دود يک لحظه از ميان لبهايش بيرون می جهد و سايهء موهای بلند و تابدارش با نقش ارغوانی گليم تاب می خورد. نارنجی پيشانی را پرزورتر می کنم و برای سايه ها بنفش و آبی رقيق بر می دارم.
دود را با صدا بيرون می دهد: "شکل سوسک شدم!" (می خندد) "يک هفته س درست نخوابيدم..." دستمال کاغذی زردِ با مهارت فتليه شده توی دستهايش تاب می خورد و دست آخر روی شعلهء شمع گر می گيرد.
روی پالت نبايد رنگ تيره جا مانده باشد، زرد را خفه می کند. قطرهء درشت روی کاغذ آلومينيومی سر می خورد. "اينو ببين! بهش می گن اشک خدا."
سرش را بلند می کند و لولهء کاغذی را با دو انگشت از لبها می گيرد. يک مشت رگ بنفش کبود به هم گره می خورند. دستهايش را تمام می کنم.
"ديروز مامانم زنگ زد..." ارغوانی چرک شده. کاردک را بر می دارم. "گفت اگه دوباره شروع کرده باشی روزگارت رو سياه می کنم..." خطهای صورت را عميق می کنم. سايه های گلو را سبز می زنم.
سرفه می کند. "گفتم خيالتون راحت باشه. اگه شروع کرده باشم روزگارم خودش سياه می شه." نگاهم روی يقهء قيچی شدهء لباسش می ماند. موهای کم پشت سينه سايه های گرم دارند. زيباست. (می خندد) "میدونی؟ گاهی احتياج دارم سه روز با کسی حرف نزنم..." بخار خوشبوی فنجان چای دور انگشتهايم می پيچد. قلم مو و پالت رنگ را روی سکوی آجری می گذارم. بايد کبودی ها را آبی تر کنم و منحنی های اضافی ساق را بردارم.


بايگانی وبلاگ