دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

بالاخره فهميدم چرا همه ش خواب می بينم بدون بلوز و هيچی(!) و مثلاً فقط با شلوار يا بر عکس فقط با بلوز و يه "چيز" ديگه و بدون شلوار يا دامن تو خيابون راه می رم:

"... مجبور است با ديگران بياميزد و همزيستی کند و همچون بقيهء اعضاء اجتماع در يک فرهنگ رقابت طلب مورد مصاحبه و داوری قرار گيرد. اين مهارتها آسان به دست نمی آيد و او ناچار از آموختن است. روند چنين آموزشی اغلب بسيار دردناک است[...] چنين پريشان خاطری و آشفتگی خود را در خواب های ناخوشايند نشان می دهد، خواب هايی که او در آن برهنه و يا نيمه لخت است. تعبير استعاری برهنگی در خواب اين است که او وجود خود را زياد نمايان کرده يا شايد بيش از اندازه صادق است و اجازه می دهد ديگرانی که خود را با نقاب پوشانيده اند، او را برهنه ببينند."

اين يه تيکه از کتاب "نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان" (شينودا بولن) بود.
حالا يه چيزی. تازگی ها توی اين خواب ها، از نيمه برهنگی تو خيابون نمی ترسم و احساس بدی ندارم، بر عکس، شروع می کنم دويدن و لذت می برم. خوب حقيقتش، آدم وقتی بالغ می شه، يعنی يه زن منظورمه، ديگه مثل بچگی هاش نمی تونه آزادنه بدوه. يه اندامهايی باعث می شن آدم اصلاً آزادانه نتونه بدو وادو کنه. حالا تو اين خواب ها ديگه برام مهم نيست که چه اتفاقی می افته و فقط می دوم. بدون هيچ چيزی که بخواد بدنم رو نگه داره. ( منظورم روشنه؟)
می دونم تعبيرش چيه.



بايگانی وبلاگ