بعضی روزا انگار روز تو نيست. امروزم انگار روز بدشانسی آوردن من بود.
يه عالم کار داشتم که سری اولش نزديکای ظهر تموم شد. وقتی داشتم بر می گشتم خونه سر چهارراه وايساده بودم و منتظر بودم که چراغ عابر سبز بشه، که يه دفه يه مينی بوس نيرو انتظامی پر آدم که توشون دختر مختر هم پيدا می شد سرو کله اش پيدا شد. ديدم بهتره احترام به قانون رو بيخيال شم و بزنم به چاک. اومدم رد بشم که يکی از اون تو توجه اش بهم جلب شد و بعدم همونطور که دلواپس بودم متوجه شدم ناخن های سرخابی بی جواربم انگار تو چشمه. شانسی که آوردم اين بود که چراغ سبز شد و راننده چاره ای جز حرکت نداشت. ممکن بود دور بزنه و يقهء منو اون طرف خيابون بگيرن اين بود که من مسير خودم رو که مستقيم بود نرفتم و به سمت چپ شروع کردم به يورتمه رفتن، يعنی می دويدم اما وانمود می کردم که دارم با عجله راه می رم. نزديک فرعی اول ديدم مينی بوس شوم ناپديد شده، انگار همون موقه که چراغ سبز شده به راهش ادامه داده بوده.
اما من خواب اين جريان رو خواهم ديد، می دونم. کافيه يه ريزه توی چند روز آينده اوضاع قمر در عقرب بشه تا من شبش خواب اين مينی بوس رو ببينم. دو سه شب پيشا هم خواب ديدم گرفتنم، تو يه شهرستانيم و من در رفتم اما روسری سرم نيست.
من هيچ وقت نمی رم توی خيابون ها داد و فرياد کنم تحت هيچ شرايطی. چون می ترسم تو نقش گرفتن حکومت جديدی شرکت کنم که ممکنه زندگی بچه های دو سه ساله ای که الان تو بغل ماماناشون هستن رو مثل مال من انقدر خراب کنه...طوری که روزش با کابوس شبش گاهی فرقی نداشته باشه.
*******
بعد از ظهر سوار تاکسی شدم که به سری بعدی کارهام برسم. ما تو اين مسير اگه بگيم مستقيم يعنی ممکنه تا آخر خيابون بخوايم بريم و گاهی هم می گيم سر فلان خيابون. امروز من ماشين رو با اشاره به مستقيم نگه داشتم و بعد قبل از سوار شدن گفتم سر سهروردی. وقتی سوار شدم مطمئن بودم مشکلی نيست چون هزار بار بيشتر اين مسير رو رفتم.
چهار پنج چهارراه مونده به سوروردی راننده که جز من مسافری نداشت يه دفه بی مقدمه بدون اينکه به من چيزی بگه پيچيد سمت چپ. گفتم مگه نمی رين سر سهروردی؟ گفت تو نگفتی!
خلاصه از من اصرار و از اون انکار، آخرش هم بحث بالا گرفت و بهم گفت جنده! منم که اگه جوش بيارم عقل از سرم می پره چنان فرهنگ سازی ای(!) کردم که ياد بگيره ديگه به خاطر يه سوء تفاهم ساده از حربه های احمقانه ای که هيچ ربطی به موضوع ندارن استفاده نکنه.
آخه فرض کن، هر چی می شه بهت می گن جنده! آخه چه ربطی داره؟ اصن خوبه زن ها هم هر وقت با يکی دعواشون می شه بهش بگن ک.. لالاهی لله!
تازه، من که اصلاً بهش توهين نکرده بودم، فقط نمی خواستم حقم پايمال بشه. از اين به بعدم نمی ذارم. به قيمت های گزافتر از اين هم.
پ.ن: اگر بی پرده توهينی که بهم شد رو بازگو کردم به اين خاطر بود که فکر می کنم هر کسی مياد اينجا رو می خونه بهتره بدون لفافه قضيه رو حس کنه و با فرهنگ مردمش روبرو بشه. همونطور که ما بدون هيچ لفافه و رودربايستی می شنويم و باهاش برخورد می کنيم.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
سهشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳
يه آقايی هست که چند ساله مياد خدمات آنتنی-الکتريکی به ما می ده. اولين باری که اومد متوجه شدم فقط به نفع خودش فکر نمی کنه و از اون به بعد ما بهش اعتماد خاصی پيدا کرديم.
اين آقا رو من علاقهء خاصی از نوع چشم برادری(!) بهش دارم. خيلی مهربونه و رابطهء عميق عاطفی که با همسر و بچه هاش داره توی جمع دوستانی که به ما معرفی اش کردن زبانزده. هميشه هم از نقاشی پقاشيام تعريف می کنه. اين آخری ها که نمايشگاه شمع داشتم انقدر ذوق زده شده بود که خدا می دونه. عين بچه ها چشم هاش برق می زد و می خواست بره به شمع های رنگی دست بزنه.
ايندفه که اومده بود من چند ماهی می شد که از نمايشگاه شمع ام گذشته بود و چندتا از شمع هايی که باقی مونده رو به چند نفر کادو داده بودم. تصميم گرفتم يه دونه شم بدم به اين آقاهه. داشت برام توضيح می داد که چطوری از تلويزيون برنامه ضبط کنم منم تو فکر بودم که کدوم شمع رو براش بيارم. خلاصه، وقتی حرفش تموم شد يه دونه شو برداشتم آوردم، ديدم چشماش برق زد و بر خلاف اون چندتا شمع که گذاشته بودم توی هال توجهش رو حسابی جلب کرد. شمع رو بو کرد و تو فکر رفت، گفت چه بوی... بوی چی.. که من بهش گفتم به اين شمع اسانس سيب زدم. خيلی خوشش اومد (حداقل اينطور نشون داد) و گفت که شامهء قوی ای داره.
گفتم می خوام اينو بهش بدم، انقدر ابراز احساسات کرد که نگو. آدم نيرو می گيره اين آدمهای شاد و زلال رو که می بينه.
اين آقا رو من علاقهء خاصی از نوع چشم برادری(!) بهش دارم. خيلی مهربونه و رابطهء عميق عاطفی که با همسر و بچه هاش داره توی جمع دوستانی که به ما معرفی اش کردن زبانزده. هميشه هم از نقاشی پقاشيام تعريف می کنه. اين آخری ها که نمايشگاه شمع داشتم انقدر ذوق زده شده بود که خدا می دونه. عين بچه ها چشم هاش برق می زد و می خواست بره به شمع های رنگی دست بزنه.
ايندفه که اومده بود من چند ماهی می شد که از نمايشگاه شمع ام گذشته بود و چندتا از شمع هايی که باقی مونده رو به چند نفر کادو داده بودم. تصميم گرفتم يه دونه شم بدم به اين آقاهه. داشت برام توضيح می داد که چطوری از تلويزيون برنامه ضبط کنم منم تو فکر بودم که کدوم شمع رو براش بيارم. خلاصه، وقتی حرفش تموم شد يه دونه شو برداشتم آوردم، ديدم چشماش برق زد و بر خلاف اون چندتا شمع که گذاشته بودم توی هال توجهش رو حسابی جلب کرد. شمع رو بو کرد و تو فکر رفت، گفت چه بوی... بوی چی.. که من بهش گفتم به اين شمع اسانس سيب زدم. خيلی خوشش اومد (حداقل اينطور نشون داد) و گفت که شامهء قوی ای داره.
گفتم می خوام اينو بهش بدم، انقدر ابراز احساسات کرد که نگو. آدم نيرو می گيره اين آدمهای شاد و زلال رو که می بينه.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳
مجدداً بفرمايين
من که از فرط نااميدی و ناراحتی دست و پام شل شده شما رو نمی دونم. بابا توروخدا يه کاری بکنين! تورو خدا يه کاری بکنين!!
حداقل به نوشتهء شاهد همه تون لينک بدين (منظورم همهء 10 نفريه که اينجا رو می خونين! )که همه بفهمن تو مملکت خودشون چه اوضاعيه! به خدا مردم نصف بيشترشون نمی دونن!
من که از فرط نااميدی و ناراحتی دست و پام شل شده شما رو نمی دونم. بابا توروخدا يه کاری بکنين! تورو خدا يه کاری بکنين!!
حداقل به نوشتهء شاهد همه تون لينک بدين (منظورم همهء 10 نفريه که اينجا رو می خونين! )که همه بفهمن تو مملکت خودشون چه اوضاعيه! به خدا مردم نصف بيشترشون نمی دونن!
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳
بفرمايين آقايون قضات. حالا بازم به مادر برای شير دادن به بچه ای که فکر میکنيد از يک اسپرم که يه آدم کوچولوی کامل توش نشسته و فقط درون رحم رشد کرده به وجود اومده حق پول گرفتن از پدر- مالک مطلق، صاحب، همه کاره(صاحب اختيار، نان آور خانه، رئيس خانه و غيره)، انسان کامل(در مقابل انسان نصفه)، کامل العقل، قويّه، دارای ديهء کامل، دارای حق چند همسری و اگر مقدور نبود دوست دختری- بدين و در عوض حق حضانت بچه رو بگيريد.
پ.ن: علم پيشرفت کرده بدون شک، اما قوانين هنوز طوری هستند انگار بچه اونطوری که گفتم به وجود مياد.
پ.ن: علم پيشرفت کرده بدون شک، اما قوانين هنوز طوری هستند انگار بچه اونطوری که گفتم به وجود مياد.
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۳
خوشا يکدستی سياه کلاغ، بی هيچ لکهء سفيد و ادعای ذره ای فرشته خويی و خوبی.. تيزی بی رودربايستی منقارش و روشن بودن تکليف من و تو..
امان از دست اين آدم های سفيد فرشته نما که وطن پرستيشون به خاک سياه نشوند من و تو رو.. سالهای سردرگم بلوغمون رو سياه کرد به خاطر يه جوراب قرمز ناقابل توی مدرسه يا رنگِ پريدهء روژ روی لب تو خيابون های خاکستری اين شهر وحشی..
امان از اين آدمهای شاعر پرست که چشمهاشون هيچ شبيه شعرهاشون نيست و شعرهاشون هيچ شبيه به من اينجا و توی اونجا توی هميلتون يا تورنتو.
امان که هنوز هم از دستشون راحت نيستی. حالا هر چقدر هم که توی آجرهای ديوار خودت فرو بری.
قربون سياهی کلاغ.. و آواز زشت و يکدستی که از ته حلقوم بی ريای کلاغ سياه هميشه نويد سفيدی واقعی برف رو می ده.
امان از دست اين آدم های سفيد فرشته نما که وطن پرستيشون به خاک سياه نشوند من و تو رو.. سالهای سردرگم بلوغمون رو سياه کرد به خاطر يه جوراب قرمز ناقابل توی مدرسه يا رنگِ پريدهء روژ روی لب تو خيابون های خاکستری اين شهر وحشی..
امان از اين آدمهای شاعر پرست که چشمهاشون هيچ شبيه شعرهاشون نيست و شعرهاشون هيچ شبيه به من اينجا و توی اونجا توی هميلتون يا تورنتو.
امان که هنوز هم از دستشون راحت نيستی. حالا هر چقدر هم که توی آجرهای ديوار خودت فرو بری.
قربون سياهی کلاغ.. و آواز زشت و يکدستی که از ته حلقوم بی ريای کلاغ سياه هميشه نويد سفيدی واقعی برف رو می ده.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳
اين مجلهء اپرا رو من خيلی دوست دارم. امشب قراره با پاريس هيلتون مصاحبه کنه. چند روز پيشا بيانسی اومده بود توی برنامه و ديشب مجری و يکی ديگه داشتن راجع بهش حرف می زدن. اون وسطا صحبت مدونا هم پيش اومد که اين تيکه اش رو درست نفهميدم چی می گن.
اما اينو می خواستم بگم. چيزی که خواننده ای مثل بيانسی رو انقدر خواستنی می کنه و مدونا رو بعد از اينهمه سال محبوبيت از چشم آدما می ندازه، فقط و فقط درونشونه و احساسی که از خودشون منعکس می کنن. بيانسی دختر خاکی و مهربونيه، به آدمها احترام می گذاره. اينها چيزهاييه که من برداشت کردم و بقيه راجع بهش می گن.
گفته ياد گرفته با وجود کمی تپل بودن خودش رو دوست داشته باشه. اين حرف رو يه آدم بی تکلف و دور از تکبر می تونه بزنه. توی برنامه هم که اومده بود رفتارش دوستانه بود، آدم نگاهش رو دوست داشت، لبخندش واقعی بود. خيلی مهمه که آدم در عين زيبايی و شهرت اينو حفظ کنه.
خوب.. مدونا سالها يکی از محبوب ترين خواننده های من بوده، تا جائيکه ديدم مردم نسبت به خواننده های دوران تين ايجری شون يه احساس علاقهء نوستالژيک دارن که اونو رو تا سالهای زيادی حفظ می کنن. شايد برای همين سخته برام که مدونا رو پيش خودم خراب کنم. اما خوب کاريش نمی شه کرد، خيلی خشک شده. چشمهاش خالی از احساس، بدون لطافت زل می زنه به دوربين، انگار رئيسی داره به کارمندش نگاه می کنه اما جلوی يه عده بازرس، يعنی سعی می کنه خوب به نظر بياد، صميمی و با نشاط باشه اما موفق نمی شه و همين وانمود کردنش بيشتر کارو خراب می کنه.
توی کارهای اخيرش کمتر خلاقيت ديده می شه اما خيال نداره به خودش استراحت بده، يه کم دست نگه داره تا خاموشی هنرمند درونش بگذره. چند وقت پيشا هم يه لينک ديدم تو ولاگ هودر به سايتی که عکس های يک عکاس فرانسوی توش بود و نشون می داد آهنگ "هاليوود" مدونا از کارهای او تقليد شده. بعد از چند روز لينک ناپديد شد و من با قسمت بدبين ذهنم اين فکر رو کردم که سايت مخصوصاً بسته شده.
يه جورايی قدرت طلبی می بينم توی شخصيتش تازگی ها که شايد در اثر بالا رفتن سن باشه.
اما اينو می خواستم بگم. چيزی که خواننده ای مثل بيانسی رو انقدر خواستنی می کنه و مدونا رو بعد از اينهمه سال محبوبيت از چشم آدما می ندازه، فقط و فقط درونشونه و احساسی که از خودشون منعکس می کنن. بيانسی دختر خاکی و مهربونيه، به آدمها احترام می گذاره. اينها چيزهاييه که من برداشت کردم و بقيه راجع بهش می گن.
گفته ياد گرفته با وجود کمی تپل بودن خودش رو دوست داشته باشه. اين حرف رو يه آدم بی تکلف و دور از تکبر می تونه بزنه. توی برنامه هم که اومده بود رفتارش دوستانه بود، آدم نگاهش رو دوست داشت، لبخندش واقعی بود. خيلی مهمه که آدم در عين زيبايی و شهرت اينو حفظ کنه.
خوب.. مدونا سالها يکی از محبوب ترين خواننده های من بوده، تا جائيکه ديدم مردم نسبت به خواننده های دوران تين ايجری شون يه احساس علاقهء نوستالژيک دارن که اونو رو تا سالهای زيادی حفظ می کنن. شايد برای همين سخته برام که مدونا رو پيش خودم خراب کنم. اما خوب کاريش نمی شه کرد، خيلی خشک شده. چشمهاش خالی از احساس، بدون لطافت زل می زنه به دوربين، انگار رئيسی داره به کارمندش نگاه می کنه اما جلوی يه عده بازرس، يعنی سعی می کنه خوب به نظر بياد، صميمی و با نشاط باشه اما موفق نمی شه و همين وانمود کردنش بيشتر کارو خراب می کنه.
توی کارهای اخيرش کمتر خلاقيت ديده می شه اما خيال نداره به خودش استراحت بده، يه کم دست نگه داره تا خاموشی هنرمند درونش بگذره. چند وقت پيشا هم يه لينک ديدم تو ولاگ هودر به سايتی که عکس های يک عکاس فرانسوی توش بود و نشون می داد آهنگ "هاليوود" مدونا از کارهای او تقليد شده. بعد از چند روز لينک ناپديد شد و من با قسمت بدبين ذهنم اين فکر رو کردم که سايت مخصوصاً بسته شده.
يه جورايی قدرت طلبی می بينم توی شخصيتش تازگی ها که شايد در اثر بالا رفتن سن باشه.
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۳
چند سال پيش يه همسايهء جديد پيدا کرديم که در حال پسر زن دادن و دختر شوهر دادن بود. همسرش شهيد شده بود و با چهار فرزندش زندگی می کرد. خونه شون رو داشتن می ساختن و موقتاً اومده بود اينجا نشسته بود.
چادری بود اما بعد از خاله اش که از انگليس اومده بود توی عروسی نوه های خواهرش شرکت کنه شنيدم قبلاً با حجاب نبوده و بعد از اينکه شوهرش در حال فيلمبرداری صحنه های جنگ کشته می شه اينم چادر به سر می شه.
نزديک عروسی ها ديدم خيلی پريشون دم در وايساده و داره راجع به تلفن حرف می زنه با يک آقايی. گويا به دليلی تلفنشون رو صاحبخونه قطع کرده بود.
بعد که با هم حرف زديم گفت اصلاً بدون تلفن نمی تونم عروسی اين دوتا رو برگذار کنم آخه تمام فاميلا هامون شهرستانن و خيلی بد می شه و همه چيز به هم می ريزه...
من بهش گفتم می تونه يه سيم از خونهء ما بکشه.
خيلی خوشحال شد و تشکر کرد و پيشنهاد کرد قبض تلفن که اومد بره پرينت بگيره و هر چی شهرستان افتاده بود خودش بده و کلاً پول تلفنشون رو قول داد که خودش پرداخت می کنه.
از فردای اون روز گاهی روزی پونزده دفه از طبقهء سوم صداشون می کرديم تلفن رو برداره. چون اين تصميم خودم بود زحمتش هم با خودم بود. بعد پيشنهاد کرد يه طناب از بالکن بکشيم به اتاق اونها و هر وقت تلفن زنگ زد من طناب رو بکشم. اين آسون تر بود اما بعد از چند وقت دائم وسط صحبت يکی گوشی رو از پايين بر می داشت و باعث می شد صحبتمون قطع بشه.
بعد از چند ماه عروسی هاشون برگذار شد و من خدا خدا می کردم زودتر برن تا آسايش برباد رفته مون رو دوباره به دست بياريم.
تا موقعی که اينجا بودن پول تلفنشو مرتب می داد و هيچ دير هم نمی کرد. اما قبض آخری که اومد ديدم هی طولش می ده. خودم رفتم پرينت گرفتم، شماره هايی که مال خودمون بود رو علامت زدم و دادم بهش. اما انگار خيال نداشت بروی خودش بياره.
خلاصه آخرش هم نداد و از اينجا رفت. بعد چند وقت زنگ زد و منو به خونه اش دعوت کرد. اونجا ازش خواستم پول تلفنشو بده. گفت نداره و می تونه فعلاً ده تومنش رو قرض کنه و بقيه اش رو بعدن می ده.
چند ماه که گذشت خودم بهش زنگ زدم، گفتم فلانی جان چی شد پس؟ گفت چشم و ميارم خونه تون بهت می دم اما نيومد.
امروز از مامانم شنيدم که رفته بوده بانک تازگی ها، بعد سوار تاکسی (مسافر کش شخصی) شده. طرف دزد از کار در اومده و مسافرها هم شريک هاش. بردنش توی جادهء بهشت زهرا کتکش زدن پولهاش رو گرفتن ( 300،000 تومن انگار همراهش بوده) چادرش رو هم از سرش کشيدن و بردن و رفتن.
دوستم می گه احتمالاً يه کارای ديگه ام کردن (بعدشم پرسيد جوونه؟ منم گفتم خبر نداری چند وقت پيشا يه پيرزن بيچاره رو بردن بيمارستان که متجاوزين با دمپايی ابری... لالاه للله! خلاصه پيرزن بيچاره نمی ذاشته دکترها دست به عضو شريفش بزنن از بس سياه و کبود شده بوده.)
خلاصه بيچاره همسايهء سابقمون با حال نزار و جيب خالی وايميسته کنار جاده و يه وانتی هم براش نگه می داره و بهش لونگ می ده بندازه رو سرش و می رسونه تش شهر و زنگ می زنه بچه هاش بيان ببرنش.
تو اين چند سال هر وقت ياد اين قضيهء تلفن می افتادم با خودم فکر می کردم حتماً اين آدم با همه همين معامله رو می کنه. حتماً من اولين آدمی نبودم که.. آهان آخه يه بارم يه خانمی زنگ زد خونهء ما باهاش کار داشت که به من گفت اگه باز زنگ زد بگو از اينجا رفتن آخه خواستگارمه و هر چی می گم نمی خوام دست بر نمی داره و از اين حرفها. بعد زن بيچاره گفت که ازش پول طلب داره و بهش نمی ده.
خلاصه اينو می خواستم بپرسم؛ شما به "کارما" اعتقاد دارين؟
چادری بود اما بعد از خاله اش که از انگليس اومده بود توی عروسی نوه های خواهرش شرکت کنه شنيدم قبلاً با حجاب نبوده و بعد از اينکه شوهرش در حال فيلمبرداری صحنه های جنگ کشته می شه اينم چادر به سر می شه.
نزديک عروسی ها ديدم خيلی پريشون دم در وايساده و داره راجع به تلفن حرف می زنه با يک آقايی. گويا به دليلی تلفنشون رو صاحبخونه قطع کرده بود.
بعد که با هم حرف زديم گفت اصلاً بدون تلفن نمی تونم عروسی اين دوتا رو برگذار کنم آخه تمام فاميلا هامون شهرستانن و خيلی بد می شه و همه چيز به هم می ريزه...
من بهش گفتم می تونه يه سيم از خونهء ما بکشه.
خيلی خوشحال شد و تشکر کرد و پيشنهاد کرد قبض تلفن که اومد بره پرينت بگيره و هر چی شهرستان افتاده بود خودش بده و کلاً پول تلفنشون رو قول داد که خودش پرداخت می کنه.
از فردای اون روز گاهی روزی پونزده دفه از طبقهء سوم صداشون می کرديم تلفن رو برداره. چون اين تصميم خودم بود زحمتش هم با خودم بود. بعد پيشنهاد کرد يه طناب از بالکن بکشيم به اتاق اونها و هر وقت تلفن زنگ زد من طناب رو بکشم. اين آسون تر بود اما بعد از چند وقت دائم وسط صحبت يکی گوشی رو از پايين بر می داشت و باعث می شد صحبتمون قطع بشه.
بعد از چند ماه عروسی هاشون برگذار شد و من خدا خدا می کردم زودتر برن تا آسايش برباد رفته مون رو دوباره به دست بياريم.
تا موقعی که اينجا بودن پول تلفنشو مرتب می داد و هيچ دير هم نمی کرد. اما قبض آخری که اومد ديدم هی طولش می ده. خودم رفتم پرينت گرفتم، شماره هايی که مال خودمون بود رو علامت زدم و دادم بهش. اما انگار خيال نداشت بروی خودش بياره.
خلاصه آخرش هم نداد و از اينجا رفت. بعد چند وقت زنگ زد و منو به خونه اش دعوت کرد. اونجا ازش خواستم پول تلفنشو بده. گفت نداره و می تونه فعلاً ده تومنش رو قرض کنه و بقيه اش رو بعدن می ده.
چند ماه که گذشت خودم بهش زنگ زدم، گفتم فلانی جان چی شد پس؟ گفت چشم و ميارم خونه تون بهت می دم اما نيومد.
امروز از مامانم شنيدم که رفته بوده بانک تازگی ها، بعد سوار تاکسی (مسافر کش شخصی) شده. طرف دزد از کار در اومده و مسافرها هم شريک هاش. بردنش توی جادهء بهشت زهرا کتکش زدن پولهاش رو گرفتن ( 300،000 تومن انگار همراهش بوده) چادرش رو هم از سرش کشيدن و بردن و رفتن.
دوستم می گه احتمالاً يه کارای ديگه ام کردن (بعدشم پرسيد جوونه؟ منم گفتم خبر نداری چند وقت پيشا يه پيرزن بيچاره رو بردن بيمارستان که متجاوزين با دمپايی ابری... لالاه للله! خلاصه پيرزن بيچاره نمی ذاشته دکترها دست به عضو شريفش بزنن از بس سياه و کبود شده بوده.)
خلاصه بيچاره همسايهء سابقمون با حال نزار و جيب خالی وايميسته کنار جاده و يه وانتی هم براش نگه می داره و بهش لونگ می ده بندازه رو سرش و می رسونه تش شهر و زنگ می زنه بچه هاش بيان ببرنش.
تو اين چند سال هر وقت ياد اين قضيهء تلفن می افتادم با خودم فکر می کردم حتماً اين آدم با همه همين معامله رو می کنه. حتماً من اولين آدمی نبودم که.. آهان آخه يه بارم يه خانمی زنگ زد خونهء ما باهاش کار داشت که به من گفت اگه باز زنگ زد بگو از اينجا رفتن آخه خواستگارمه و هر چی می گم نمی خوام دست بر نمی داره و از اين حرفها. بعد زن بيچاره گفت که ازش پول طلب داره و بهش نمی ده.
خلاصه اينو می خواستم بپرسم؛ شما به "کارما" اعتقاد دارين؟
مرغ خورد کردن، سوسک کُشت کردن
همچی مرغ خورد می کنم که رستم نکرده. خودمم باورم نمی شه.
هر چيزی که ازش می ترسم و بدم مياد رو از اين به بعد ميام به شما می گم، آخه انگار از بين می ره. هر چند شرايط موقت جديدم ايجاب می کرد که مرغ خورد کردن رو حتماً ياد بگيرم و بال و گردنش رو به راحتی ببرم بدون اينکه فکر کنم دست موجودی رو دارم از کتف در ميارم (خدا می دونه اين حس چقدر وحشتناکه اما اگه تا اين درجه با هر چيزی خودمو نزديک نمی کردم همون خدا می دونه يه دونه نقاشی هم تا حالا کشيده بودم يا نه) يا حلقوم جسدی رو فشار می دم!
خوب حالا غرض از مزاحمت. خانمها، آقايان؛ من مثل سگ از سوسک می ترسم، و ممکنه يه روز ديگه مامانی در کار نباشه، دمپايی و پيف پافی هم نباشه که به کمکم بشتابه در جنگ با سوسک ها.
پس من بدينوسيله اعلام می کنم که بد جوری از سوسک می ترسم. فلان فلان شده ديدين چه شاخک های ناجوری هم داره؟ اوی اوی پردارشو که ديگه نگو!
يه بار به خاطر يکيشون از بالای کتابخونه شيرجه زدم پايين. يه بارم تو خيابون باعث خندهء مردم شدم حسابی. اما دست خودم نيست. نمی دونم از چی چی اين موجود ان ترکيب انقد می ترسم. آخه نه سم داره، نه شاخ داره، نه گاز می گيره. پس ترسيدن ازش عقلانی نيست.
پس چی شد؟ ليديز اند جنتل من، من از بعضی حشرات مانند سوسک و بعضی بند پايان مانند تيرهء عنکبوتيان بدجوری می ترسم. اوکی؟
ببينم چی کار می کنين.
همچی مرغ خورد می کنم که رستم نکرده. خودمم باورم نمی شه.
هر چيزی که ازش می ترسم و بدم مياد رو از اين به بعد ميام به شما می گم، آخه انگار از بين می ره. هر چند شرايط موقت جديدم ايجاب می کرد که مرغ خورد کردن رو حتماً ياد بگيرم و بال و گردنش رو به راحتی ببرم بدون اينکه فکر کنم دست موجودی رو دارم از کتف در ميارم (خدا می دونه اين حس چقدر وحشتناکه اما اگه تا اين درجه با هر چيزی خودمو نزديک نمی کردم همون خدا می دونه يه دونه نقاشی هم تا حالا کشيده بودم يا نه) يا حلقوم جسدی رو فشار می دم!
خوب حالا غرض از مزاحمت. خانمها، آقايان؛ من مثل سگ از سوسک می ترسم، و ممکنه يه روز ديگه مامانی در کار نباشه، دمپايی و پيف پافی هم نباشه که به کمکم بشتابه در جنگ با سوسک ها.
پس من بدينوسيله اعلام می کنم که بد جوری از سوسک می ترسم. فلان فلان شده ديدين چه شاخک های ناجوری هم داره؟ اوی اوی پردارشو که ديگه نگو!
يه بار به خاطر يکيشون از بالای کتابخونه شيرجه زدم پايين. يه بارم تو خيابون باعث خندهء مردم شدم حسابی. اما دست خودم نيست. نمی دونم از چی چی اين موجود ان ترکيب انقد می ترسم. آخه نه سم داره، نه شاخ داره، نه گاز می گيره. پس ترسيدن ازش عقلانی نيست.
پس چی شد؟ ليديز اند جنتل من، من از بعضی حشرات مانند سوسک و بعضی بند پايان مانند تيرهء عنکبوتيان بدجوری می ترسم. اوکی؟
ببينم چی کار می کنين.
جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳
هانی دوست جديد و پرشور من موضوعی که نوشته بودی برای من اهميت زيادی داره برای همين سر ديوار خودم نظرم رو می گم.
قهرمان من جوآن کاتلين رولينگه. نويسندهء کتاب هری پاتر.
او کسيه که رؤيای ذهنش رو زنده کرد و چنان زنده بود اين رؤيا که تمام دنيا رو فرا گرفت و به مغز ميليون ها نفر خوراک رسوند.
او در حالی فرزند ذهنش رو می پروراند که خودش در شرايط روحی و مالی بسيار بدی بود. طرح هری پاتر تازه داشت در ذهنش شکل می گرفت که مادرش رو از دست داد. بعد از اون به پرتقال رفت و به تدريس زبان انگليسی پرداخت و اونجا ازدواج کرد اما کم کم رابطهء او و همسرش به سردی گرائيد وبعد از به دنيا اومدن دخترش جسيکا از هم جدا شدند و جوآن
به انگلستان برگشت.
کمک بهزيستی شامل او و نوزادش نمی شد ( احتمالاً به خاطر مليت غير انگليسی پدر بچه) به همين خاطر از شورای ادبی اسکاتلند تقاضای کمک کرد و درخواستش پذيرفته شد به اين ترتيب وقت و توانايی اين رو پيدا کرد که به نوشتن ادامه بده. در همون زمان نخست وزير وقت جان ميجر از "مادران تنها" به خاطر بار اقتصادی ای که بر دوش جامعه تحميل می کردند انتقاد کرده بود.
چون آپارتمانش دلگير بود کافی شاپی رو برای نوشتن انتخاب کرد و روزها به اونجا می رفت و يک قهوهء اسپرسو و گاهی حتی يک ليوان آب سفارش می داد و در حاليکه کالسکهء دختر کوچکش رو تکان می داد می نوشت و می نوشت.
اون کافه الان تبديل به يک جاذبهء توريستی شده.
بعد از اينکه کتاب رو تموم کرد مثل هر نويسندهء تازه کار و بی بهره از شهرت، برای نشر اثرش با مشکل مواجه شد. ناشرها به علت "بيش از حد ادبی بودن""طولانی بودن"و"کند بودن" کتاب از قبول آن سر باز می زدند و به موفقيتش اعتقادی نداشتند.
بعد از آن بايد با يک مسئلهء ديگه کنار می اومد؛ ناشران معتقد بودند چون او يک زن است پسرها ممکن است به سمت کتاب جلب نشوند پس از او خواستند به چاپ اثرش با نام اختصاری جی.کی. رولينگ رضايت دهد و او قبول کرد.
موفقيت بی نظير کتاب که چندين نسل رو مجذوب و درگير خودش کرده ( منظورم مردميه که اگه به چيزی به ظاهر بچگانه علاقمند باشند از ابرازش خجالت نمی کشند) ديد جهان رو نسبت به "نويسندگان زن" قطعاً عوض کرده و جی کی رولينگ نقطهء عطف اين تغيير بزرگه.
من تنها هستم. من می ترسم. من می خواهم موفق بشوم و تخيلی قوی دارم. چه کس ديگری جز جوآن کاتلين رولينگ می تواند قهرمان من باشد؟
قهرمان من جوآن کاتلين رولينگه. نويسندهء کتاب هری پاتر.
او کسيه که رؤيای ذهنش رو زنده کرد و چنان زنده بود اين رؤيا که تمام دنيا رو فرا گرفت و به مغز ميليون ها نفر خوراک رسوند.
او در حالی فرزند ذهنش رو می پروراند که خودش در شرايط روحی و مالی بسيار بدی بود. طرح هری پاتر تازه داشت در ذهنش شکل می گرفت که مادرش رو از دست داد. بعد از اون به پرتقال رفت و به تدريس زبان انگليسی پرداخت و اونجا ازدواج کرد اما کم کم رابطهء او و همسرش به سردی گرائيد وبعد از به دنيا اومدن دخترش جسيکا از هم جدا شدند و جوآن
به انگلستان برگشت.
کمک بهزيستی شامل او و نوزادش نمی شد ( احتمالاً به خاطر مليت غير انگليسی پدر بچه) به همين خاطر از شورای ادبی اسکاتلند تقاضای کمک کرد و درخواستش پذيرفته شد به اين ترتيب وقت و توانايی اين رو پيدا کرد که به نوشتن ادامه بده. در همون زمان نخست وزير وقت جان ميجر از "مادران تنها" به خاطر بار اقتصادی ای که بر دوش جامعه تحميل می کردند انتقاد کرده بود.
چون آپارتمانش دلگير بود کافی شاپی رو برای نوشتن انتخاب کرد و روزها به اونجا می رفت و يک قهوهء اسپرسو و گاهی حتی يک ليوان آب سفارش می داد و در حاليکه کالسکهء دختر کوچکش رو تکان می داد می نوشت و می نوشت.
اون کافه الان تبديل به يک جاذبهء توريستی شده.
بعد از اينکه کتاب رو تموم کرد مثل هر نويسندهء تازه کار و بی بهره از شهرت، برای نشر اثرش با مشکل مواجه شد. ناشرها به علت "بيش از حد ادبی بودن""طولانی بودن"و"کند بودن" کتاب از قبول آن سر باز می زدند و به موفقيتش اعتقادی نداشتند.
بعد از آن بايد با يک مسئلهء ديگه کنار می اومد؛ ناشران معتقد بودند چون او يک زن است پسرها ممکن است به سمت کتاب جلب نشوند پس از او خواستند به چاپ اثرش با نام اختصاری جی.کی. رولينگ رضايت دهد و او قبول کرد.
موفقيت بی نظير کتاب که چندين نسل رو مجذوب و درگير خودش کرده ( منظورم مردميه که اگه به چيزی به ظاهر بچگانه علاقمند باشند از ابرازش خجالت نمی کشند) ديد جهان رو نسبت به "نويسندگان زن" قطعاً عوض کرده و جی کی رولينگ نقطهء عطف اين تغيير بزرگه.
من تنها هستم. من می ترسم. من می خواهم موفق بشوم و تخيلی قوی دارم. چه کس ديگری جز جوآن کاتلين رولينگ می تواند قهرمان من باشد؟
چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳
سهشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۳
آقای دکتر،
از تعدد علامت تعجبی که در اين نوشته به کار برديد به عمق احساسات شما نسبت به "انسان بودن" و "حيوان نبودن" و همينطور بی علاقگی تان نسبت به آئين نگارش در عين اينکه لحن نوشتاری تان رسمی است پی بردم.
و اما آقای دکتر،
بر خلاف نظر شما دارم فکر می کنم کاش ما "انسان" ها کمی بيشتر شبيه "حيوان" بوديم. ما حيوانهای دو پای ناطق، اگر کمی بيشتر شبيه همنوعان چارپای خود بوديم شايد
کمتر کشته می شديم.
کمتر می کشتيم.
نسل های بعد ازخودمان را با اين زمين آلوده و کم درخت دچار مشکل نمی کرديم.
بچگی توله هايمان را با کار اجباری نمی دزديديم.
به صورت جفتمان اسيد نمی پاشيديم.
چشم هم نوعمان را در نمی آورديم.
کسی را به خاطر جفت گيری خارج از "قانون"ی که شما دل به آن بسته ايد با سنگ نمی کشتيم.
به زور سر ماده ها دستمال نمی بستيم.
دروغ های شاخدار نمی گفتيم.
برای اينکه محصولاتمان را به هم بفروشيم کارهای پيش پا افتادهء هر روزمان را زيبا جلوه نمی داديم.
فکر نمی کرديم تمام دنيا به خاطر وجود مبارک عظيم الشأن ما آفريده شده.
اسير ذهن و احساساتمان نبوديم.
مجبور نبوديم قرص لاغری بخوريم به اندازهء کافی می دويديم و فعاليت می کرديم.
برای جلوگيری از نشر افکار مخالف خودمان اشعه های خطرناک توليد نمی کرديم.
با عشق تجارت نمی کرديم.
با کله پر از باد و تعصبمان راهکارهای ناممکن، تئوری های قلمبه و جوابيه های نامعقول صادر نمی کرديم.
انقدر از دست آدم های "سفيد و سياه""غلط و درست""با ارزش و بی ارزش"ی مثل شما حرص نمی خورديم.
راستی، از سوسک هم ديگه نمی ترسيديم!
********
يه خبر بد و نوشتهء زهرخندخان در موردش.
********
دهمين سالگرد در گذشت نا بهنگام و سوزناک هنرمند جذّاب و خلاق کرت کبين فقيد را خصوصاً به دوستداران شيوهء آنپلاگد نيويورکش تسليت عرض می نماييم.
يادش گرامی.
از طرف خانواده های بالای ديوار، اينور ديوار، اونور ديوار.
از تعدد علامت تعجبی که در اين نوشته به کار برديد به عمق احساسات شما نسبت به "انسان بودن" و "حيوان نبودن" و همينطور بی علاقگی تان نسبت به آئين نگارش در عين اينکه لحن نوشتاری تان رسمی است پی بردم.
و اما آقای دکتر،
بر خلاف نظر شما دارم فکر می کنم کاش ما "انسان" ها کمی بيشتر شبيه "حيوان" بوديم. ما حيوانهای دو پای ناطق، اگر کمی بيشتر شبيه همنوعان چارپای خود بوديم شايد
کمتر کشته می شديم.
کمتر می کشتيم.
نسل های بعد ازخودمان را با اين زمين آلوده و کم درخت دچار مشکل نمی کرديم.
بچگی توله هايمان را با کار اجباری نمی دزديديم.
به صورت جفتمان اسيد نمی پاشيديم.
چشم هم نوعمان را در نمی آورديم.
کسی را به خاطر جفت گيری خارج از "قانون"ی که شما دل به آن بسته ايد با سنگ نمی کشتيم.
به زور سر ماده ها دستمال نمی بستيم.
دروغ های شاخدار نمی گفتيم.
برای اينکه محصولاتمان را به هم بفروشيم کارهای پيش پا افتادهء هر روزمان را زيبا جلوه نمی داديم.
فکر نمی کرديم تمام دنيا به خاطر وجود مبارک عظيم الشأن ما آفريده شده.
اسير ذهن و احساساتمان نبوديم.
مجبور نبوديم قرص لاغری بخوريم به اندازهء کافی می دويديم و فعاليت می کرديم.
برای جلوگيری از نشر افکار مخالف خودمان اشعه های خطرناک توليد نمی کرديم.
با عشق تجارت نمی کرديم.
با کله پر از باد و تعصبمان راهکارهای ناممکن، تئوری های قلمبه و جوابيه های نامعقول صادر نمی کرديم.
انقدر از دست آدم های "سفيد و سياه""غلط و درست""با ارزش و بی ارزش"ی مثل شما حرص نمی خورديم.
راستی، از سوسک هم ديگه نمی ترسيديم!
********
يه خبر بد و نوشتهء زهرخندخان در موردش.
********
دهمين سالگرد در گذشت نا بهنگام و سوزناک هنرمند جذّاب و خلاق کرت کبين فقيد را خصوصاً به دوستداران شيوهء آنپلاگد نيويورکش تسليت عرض می نماييم.
يادش گرامی.
از طرف خانواده های بالای ديوار، اينور ديوار، اونور ديوار.
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳
فرض کن من تا همين يه خورده پيش از اين نمی دونستم اگه به آدما خيلی نشون بدی که به نظرت جالب هستن بهت اعتماد نمی کنن... معمولاً پسرها ولی يه فکر ديگه هم علاوه بر اون می کنن.. اونوقت فرض کن که من عين گاو زل می زدم تو صورت دوست جديد جون و می گفتم تو چه جالب حرف می زنی بازم حرف بزن.
اصلاً می دونی چيه؟ هرچی آدم دور خودم تا حالا ديدم منظورشونو مستقيم نمی رسونن.. واسه همينم زياد پيش مياد سوء تفاهم.
برا من فقط اينجوريه؟ ديگه کی اين مسئله رو داره؟
اصلاً می دونی چيه؟ هرچی آدم دور خودم تا حالا ديدم منظورشونو مستقيم نمی رسونن.. واسه همينم زياد پيش مياد سوء تفاهم.
برا من فقط اينجوريه؟ ديگه کی اين مسئله رو داره؟
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳
تلويزيون خودمون: دوتا زن که دوست صميمی هستند هر دو همسر يک مرد هستند. همسر اول چون بچه دار نمی شده دوستشو "به زووووررر" به عقد شوهرش در آورده اما بعدش هر دو بچه دار شدن و دارن مث دو خواهر با هم زندگی می کنن.
شوهره رو مجبور کردن خونه بمونه و از بچه ها نگداری کنه، ايشون هم از " پست ترين کار که يه مررررررددد ممکنه انجام بده" يعنی بچه داری ديگه به تنگ اومده کلافه شده.
اين دو خانم نمونه تصميم دارن زن تنهايی که مورد غضب شوهر سابقش قرار گرفته رو با شوهرش آشتی بدن. قرار می شه خانم ( مهرانه مهين ترابی ) يه "زن واقعی" بشه و لطيف بشه و مامان بشه و انقد مردونه رفتار نکنه و آقا هم ديگه تيمور لنگ صداش نکنه.
تلويزيون خودمونِ اون ور آبی ها: يه خانم سوپر بلوند مجهز به مژه مصنوعی با صدتا اور و اطوار نشسته رو دستهء مبلی که روش يه آقای خوشتيپ اخموی پر جذبه نشسته و دارن يه گيلاس شراب می خورن. خانم قراره قضيهء مقداری الماس مسروقه رو برای آقا شرح بده اما هی دستش می ره روی شونهء آقا. ايشون هم با اخم و بد خلقی تقريباً داد می زنه: ای بابا! باز که هی خودتو می چِسبونی به ما که!
خانومه با دويست کيلو عشوه در حاليکه عين کنه چسبيده و خيال نداره هيچ رقمه فاصله رو کم کنه گردنشو کج می کنه و می گه: مگه قرار نبود با هم راحت باشيم؟
آقاهه با همون اخم و بد خلقی جواب می ده: چرا، ولی نه انقزه!
خانومه با همون داستانا که گفتم اين دفه از اون ور گردنو کج می کنه: آخه اينجوری بهتر حرف همو می فهميم....
صد سال هيچ سريال ايرانی و فيلم فارسی نبينم ايشالا!
کی قراره اين فرهنگ آشغال تحقير زن جلوی چشممون نياد يه روز که می شينيم پای تلويزيون؟
شوهره رو مجبور کردن خونه بمونه و از بچه ها نگداری کنه، ايشون هم از " پست ترين کار که يه مررررررددد ممکنه انجام بده" يعنی بچه داری ديگه به تنگ اومده کلافه شده.
اين دو خانم نمونه تصميم دارن زن تنهايی که مورد غضب شوهر سابقش قرار گرفته رو با شوهرش آشتی بدن. قرار می شه خانم ( مهرانه مهين ترابی ) يه "زن واقعی" بشه و لطيف بشه و مامان بشه و انقد مردونه رفتار نکنه و آقا هم ديگه تيمور لنگ صداش نکنه.
تلويزيون خودمونِ اون ور آبی ها: يه خانم سوپر بلوند مجهز به مژه مصنوعی با صدتا اور و اطوار نشسته رو دستهء مبلی که روش يه آقای خوشتيپ اخموی پر جذبه نشسته و دارن يه گيلاس شراب می خورن. خانم قراره قضيهء مقداری الماس مسروقه رو برای آقا شرح بده اما هی دستش می ره روی شونهء آقا. ايشون هم با اخم و بد خلقی تقريباً داد می زنه: ای بابا! باز که هی خودتو می چِسبونی به ما که!
خانومه با دويست کيلو عشوه در حاليکه عين کنه چسبيده و خيال نداره هيچ رقمه فاصله رو کم کنه گردنشو کج می کنه و می گه: مگه قرار نبود با هم راحت باشيم؟
آقاهه با همون اخم و بد خلقی جواب می ده: چرا، ولی نه انقزه!
خانومه با همون داستانا که گفتم اين دفه از اون ور گردنو کج می کنه: آخه اينجوری بهتر حرف همو می فهميم....
صد سال هيچ سريال ايرانی و فيلم فارسی نبينم ايشالا!
کی قراره اين فرهنگ آشغال تحقير زن جلوی چشممون نياد يه روز که می شينيم پای تلويزيون؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
آوریل
(19)
- بعضی روزا انگار روز تو نيست. امروزم انگار روز بدشا...
- يه آقايی هست که چند ساله مياد خدمات آنتنی-الکتريکی...
- پابليشيا! اين ورد نمايان شدن نوشتهء آخری بود. امر...
- مجدداً بفرمايين من که از فرط نااميدی و ناراحتی دست...
- باور کن، زن عشق نور پاکی و صداقت نیست... get...
- بفرمايين آقايون قضات. حالا بازم به مادر برای شير ...
- خوشا يکدستی سياه کلاغ، بی هيچ لکهء سفيد و ادعای ذر...
- اين مجلهء اپرا رو من خيلی دوست دارم. امشب قراره با...
- چند سال پيش يه همسايهء جديد پيدا کرديم که در حال پ...
- مرغ خورد کردن، سوسک کُشت کردن همچی مرغ خورد می کن...
- معلومه ديگه! می خواسته برای عيال سوتين بخره تو خون...
- مهناز مرسی واقعاً... ولی از کت و کول افتادم تا آرش...
- هانی دوست جديد و پرشور من موضوعی که نوشته بودی برا...
- آرشيوم خراب شده. چطوری بايد درستش کنم؟ get_comme...
- آقای دکتر، از تعدد علامت تعجبی که در اين نوشته به ...
- فرض کن من تا همين يه خورده پيش از اين نمی دونستم ا...
- يک ساعت و نيم ديگه وبلاگم دو سالش می شه. راستی چط...
- تلويزيون خودمون: دوتا زن که دوست صميمی هستند هر د...
- وبلاگم دو سالش شد. ديگه از شير بگيرمش ..... پ.ن:آ...
-
▼
آوریل
(19)