سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

يه آقايی هست که چند ساله مياد خدمات آنتنی-الکتريکی به ما می ده. اولين باری که اومد متوجه شدم فقط به نفع خودش فکر نمی کنه و از اون به بعد ما بهش اعتماد خاصی پيدا کرديم.

اين آقا رو من علاقهء خاصی از نوع چشم برادری(!) بهش دارم. خيلی مهربونه و رابطهء عميق عاطفی که با همسر و بچه هاش داره توی جمع دوستانی که به ما معرفی اش کردن زبانزده. هميشه هم از نقاشی پقاشيام تعريف می کنه. اين آخری ها که نمايشگاه شمع داشتم انقدر ذوق زده شده بود که خدا می دونه. عين بچه ها چشم هاش برق می زد و می خواست بره به شمع های رنگی دست بزنه.

ايندفه که اومده بود من چند ماهی می شد که از نمايشگاه شمع ام گذشته بود و چندتا از شمع هايی که باقی مونده رو به چند نفر کادو داده بودم. تصميم گرفتم يه دونه شم بدم به اين آقاهه. داشت برام توضيح می داد که چطوری از تلويزيون برنامه ضبط کنم منم تو فکر بودم که کدوم شمع رو براش بيارم. خلاصه، وقتی حرفش تموم شد يه دونه شو برداشتم آوردم، ديدم چشماش برق زد و بر خلاف اون چندتا شمع که گذاشته بودم توی هال توجهش رو حسابی جلب کرد. شمع رو بو کرد و تو فکر رفت، گفت چه بوی... بوی چی.. که من بهش گفتم به اين شمع اسانس سيب زدم. خيلی خوشش اومد (حداقل اينطور نشون داد) و گفت که شامهء قوی ای داره.

گفتم می خوام اينو بهش بدم، انقدر ابراز احساسات کرد که نگو. آدم نيرو می گيره اين آدمهای شاد و زلال رو که می بينه.





بايگانی وبلاگ