چند سال پيش يه همسايهء جديد پيدا کرديم که در حال پسر زن دادن و دختر شوهر دادن بود. همسرش شهيد شده بود و با چهار فرزندش زندگی می کرد. خونه شون رو داشتن می ساختن و موقتاً اومده بود اينجا نشسته بود.
چادری بود اما بعد از خاله اش که از انگليس اومده بود توی عروسی نوه های خواهرش شرکت کنه شنيدم قبلاً با حجاب نبوده و بعد از اينکه شوهرش در حال فيلمبرداری صحنه های جنگ کشته می شه اينم چادر به سر می شه.
نزديک عروسی ها ديدم خيلی پريشون دم در وايساده و داره راجع به تلفن حرف می زنه با يک آقايی. گويا به دليلی تلفنشون رو صاحبخونه قطع کرده بود.
بعد که با هم حرف زديم گفت اصلاً بدون تلفن نمی تونم عروسی اين دوتا رو برگذار کنم آخه تمام فاميلا هامون شهرستانن و خيلی بد می شه و همه چيز به هم می ريزه...
من بهش گفتم می تونه يه سيم از خونهء ما بکشه.
خيلی خوشحال شد و تشکر کرد و پيشنهاد کرد قبض تلفن که اومد بره پرينت بگيره و هر چی شهرستان افتاده بود خودش بده و کلاً پول تلفنشون رو قول داد که خودش پرداخت می کنه.
از فردای اون روز گاهی روزی پونزده دفه از طبقهء سوم صداشون می کرديم تلفن رو برداره. چون اين تصميم خودم بود زحمتش هم با خودم بود. بعد پيشنهاد کرد يه طناب از بالکن بکشيم به اتاق اونها و هر وقت تلفن زنگ زد من طناب رو بکشم. اين آسون تر بود اما بعد از چند وقت دائم وسط صحبت يکی گوشی رو از پايين بر می داشت و باعث می شد صحبتمون قطع بشه.
بعد از چند ماه عروسی هاشون برگذار شد و من خدا خدا می کردم زودتر برن تا آسايش برباد رفته مون رو دوباره به دست بياريم.
تا موقعی که اينجا بودن پول تلفنشو مرتب می داد و هيچ دير هم نمی کرد. اما قبض آخری که اومد ديدم هی طولش می ده. خودم رفتم پرينت گرفتم، شماره هايی که مال خودمون بود رو علامت زدم و دادم بهش. اما انگار خيال نداشت بروی خودش بياره.
خلاصه آخرش هم نداد و از اينجا رفت. بعد چند وقت زنگ زد و منو به خونه اش دعوت کرد. اونجا ازش خواستم پول تلفنشو بده. گفت نداره و می تونه فعلاً ده تومنش رو قرض کنه و بقيه اش رو بعدن می ده.
چند ماه که گذشت خودم بهش زنگ زدم، گفتم فلانی جان چی شد پس؟ گفت چشم و ميارم خونه تون بهت می دم اما نيومد.
امروز از مامانم شنيدم که رفته بوده بانک تازگی ها، بعد سوار تاکسی (مسافر کش شخصی) شده. طرف دزد از کار در اومده و مسافرها هم شريک هاش. بردنش توی جادهء بهشت زهرا کتکش زدن پولهاش رو گرفتن ( 300،000 تومن انگار همراهش بوده) چادرش رو هم از سرش کشيدن و بردن و رفتن.
دوستم می گه احتمالاً يه کارای ديگه ام کردن (بعدشم پرسيد جوونه؟ منم گفتم خبر نداری چند وقت پيشا يه پيرزن بيچاره رو بردن بيمارستان که متجاوزين با دمپايی ابری... لالاه للله! خلاصه پيرزن بيچاره نمی ذاشته دکترها دست به عضو شريفش بزنن از بس سياه و کبود شده بوده.)
خلاصه بيچاره همسايهء سابقمون با حال نزار و جيب خالی وايميسته کنار جاده و يه وانتی هم براش نگه می داره و بهش لونگ می ده بندازه رو سرش و می رسونه تش شهر و زنگ می زنه بچه هاش بيان ببرنش.
تو اين چند سال هر وقت ياد اين قضيهء تلفن می افتادم با خودم فکر می کردم حتماً اين آدم با همه همين معامله رو می کنه. حتماً من اولين آدمی نبودم که.. آهان آخه يه بارم يه خانمی زنگ زد خونهء ما باهاش کار داشت که به من گفت اگه باز زنگ زد بگو از اينجا رفتن آخه خواستگارمه و هر چی می گم نمی خوام دست بر نمی داره و از اين حرفها. بعد زن بيچاره گفت که ازش پول طلب داره و بهش نمی ده.
خلاصه اينو می خواستم بپرسم؛ شما به "کارما" اعتقاد دارين؟
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
آوریل
(19)
- بعضی روزا انگار روز تو نيست. امروزم انگار روز بدشا...
- يه آقايی هست که چند ساله مياد خدمات آنتنی-الکتريکی...
- پابليشيا! اين ورد نمايان شدن نوشتهء آخری بود. امر...
- مجدداً بفرمايين من که از فرط نااميدی و ناراحتی دست...
- باور کن، زن عشق نور پاکی و صداقت نیست... get...
- بفرمايين آقايون قضات. حالا بازم به مادر برای شير ...
- خوشا يکدستی سياه کلاغ، بی هيچ لکهء سفيد و ادعای ذر...
- اين مجلهء اپرا رو من خيلی دوست دارم. امشب قراره با...
- چند سال پيش يه همسايهء جديد پيدا کرديم که در حال پ...
- مرغ خورد کردن، سوسک کُشت کردن همچی مرغ خورد می کن...
- معلومه ديگه! می خواسته برای عيال سوتين بخره تو خون...
- مهناز مرسی واقعاً... ولی از کت و کول افتادم تا آرش...
- هانی دوست جديد و پرشور من موضوعی که نوشته بودی برا...
- آرشيوم خراب شده. چطوری بايد درستش کنم؟ get_comme...
- آقای دکتر، از تعدد علامت تعجبی که در اين نوشته به ...
- فرض کن من تا همين يه خورده پيش از اين نمی دونستم ا...
- يک ساعت و نيم ديگه وبلاگم دو سالش می شه. راستی چط...
- تلويزيون خودمون: دوتا زن که دوست صميمی هستند هر د...
- وبلاگم دو سالش شد. ديگه از شير بگيرمش ..... پ.ن:آ...
-
▼
آوریل
(19)