یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۳

مرغ خورد کردن، سوسک کُشت کردن

همچی مرغ خورد می کنم که رستم نکرده. خودمم باورم نمی شه.
هر چيزی که ازش می ترسم و بدم مياد رو از اين به بعد ميام به شما می گم، آخه انگار از بين می ره. هر چند شرايط موقت جديدم ايجاب می کرد که مرغ خورد کردن رو حتماً ياد بگيرم و بال و گردنش رو به راحتی ببرم بدون اينکه فکر کنم دست موجودی رو دارم از کتف در ميارم (خدا می دونه اين حس چقدر وحشتناکه اما اگه تا اين درجه با هر چيزی خودمو نزديک نمی کردم همون خدا می دونه يه دونه نقاشی هم تا حالا کشيده بودم يا نه) يا حلقوم جسدی رو فشار می دم!

خوب حالا غرض از مزاحمت. خانمها، آقايان؛ من مثل سگ از سوسک می ترسم، و ممکنه يه روز ديگه مامانی در کار نباشه، دمپايی و پيف پافی هم نباشه که به کمکم بشتابه در جنگ با سوسک ها.
پس من بدينوسيله اعلام می کنم که بد جوری از سوسک می ترسم. فلان فلان شده ديدين چه شاخک های ناجوری هم داره؟ اوی اوی پردارشو که ديگه نگو!

يه بار به خاطر يکيشون از بالای کتابخونه شيرجه زدم پايين. يه بارم تو خيابون باعث خندهء مردم شدم حسابی. اما دست خودم نيست. نمی دونم از چی چی اين موجود ان ترکيب انقد می ترسم. آخه نه سم داره، نه شاخ داره، نه گاز می گيره. پس ترسيدن ازش عقلانی نيست.

پس چی شد؟ ليديز اند جنتل من، من از بعضی حشرات مانند سوسک و بعضی بند پايان مانند تيرهء عنکبوتيان بدجوری می ترسم. اوکی؟
ببينم چی کار می کنين.



بايگانی وبلاگ