دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳

آرزو می کنم پر سفرترين و آرام ترين بيست و هشت سالگی زندگی هارو.. خوب با اجازه تون برای خودم.






چند روز بود می خواستم اين نقاشی رو بذارم ها! نگين واسه خودش حالا دسته گل می فرسته!

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

الان تو وبلاگ زيتون ديدم پينگ شدم اما نمی دونم چطوری چون من دارم برای پينگ کردن لينک های وبلاگم کار می کنم نه خود وبلاگ.

به هر صورت حالا که پينگ شدم بنويسم.. گرچه انقد نظر می دين و داستان و نقاشی منو نقد می کنين من از زور ذوق مرگی نوشتنم نمی ياد.. ولی چه کنم پينگيه که شده.

ديروز تصميم گرفتم تو هوای بهاری برم پياده روی که هم هوايی بخورم هم يه مقدار لاغر بشم چون اين چند وقت حسابی تپل شدم. توی راه تمام مدت فکر می کردم اگه الان اين روسری رو از دور کله ام باز می کردم کش سرم رو بر می داشتم و به اين نسيم نوازشگر اجازه می دادم بره لای موهام گردش کنه چی می شد؟
بعد ياد ديروز افتادم که درست بعد از زلزله چجوری يه الدنگی اعصابمو خورد کرده بود با اين سؤال بی مزه که "شما از کجا شربت سينه می خرين؟"
و تصميم گرفتم انقدر تند و زياد دمبل بزنم که بشم نی قليون.

همين موقه ها بود که رسيدم زير درخت توت بزرگی که مثل همهء درخت های توت اين موقع پر از توت های شيرينه. دو تا دختر وايساده بودن و می خواستن توت بخورن و من که رسيدم بی هوا درخت پر از قطره های بارون رو تکون دادن و حسابی خيسم کردن. انقدر با هم خنديديم که نگو.

وقتی از زير درخت رد شدم با خودم گفتم چه بد بود اگه ديروز تو زلزله مرده بوديم و زير اين درخت با هم نمی خنديديم...


اولين باری که حسابی فکر مرگ به سرم زد تو بمب بارون ها بود. اون موقع من اول راهنمايی بودم و حسابی به زندگی بعد از مرگ معتقد.
پس زياد با مرگ مشکلی نداشتم با اينکه می ترسيدم. اما الان وضع حسابی فرق می کنه و من به هيچ وجه دلم نمی خواد بميرم.

اگه يه اکثير حياتی چيزی کشف بشه من حتماً می رم دنبالش چون می خوام باشم هميشه دست خودمم نيست.

__________________

خانوم مهندس رو ازپريشب کلی به زحمت انداختم واسه اين لينک ها. زهرا ممنونتم و اگه بشه جبران می کنم.

در ضمن تصميم گرفتم "هر کی از حقوق خودش دفاع کنه اصنم" پس همجنس گرايان عزيز من فعلاً از حقوق زنان خواجه روان (عجب واژه ای اختراع کردم!( دفاع می کنم شما هم از حقوق خودتون.
توضيح لينک دائم سايت هم جنس گرايان رو بر داشتم اما چون سايتشون آدرسش عوض شده موقتاً بهش لينک می دم.

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۳

تو اون لحظه های نسبتاً طولانی لرزش همه اش به خودم می گفتم ديدی مردم و نرفتم هند!



(اين نقاشی هنوز تموم نشده و امضا نداره و مثل بقيه زود برش می دارم.رنگها در اصل ازاين خاکستری تر هستن.) (برداشتم)



تو اون هير و وير بهش می گم بدو بيا زير ميز! د بدو بيا زير ميز!

وايساده وسط هال و هی می گه "نمی دونی اين اماما چقد بزرگن.. يا ابولفضل ! يا حسين!!"

اگه بابام خونه بود تا آخر عمر بهش متلک می نداخت. گرچه حالا من اينکارو می کنم. ايندفه اگه زلزله شد اول به زور مامانمو بايد ببرم زير ميز چون انگار خودش ايمانش قوی تر از اونه که بره
يه جای امن!

____________________


يکشنبه:

ديشب دوبار لرزيد زمين که دفعهء اول شديدتر بود. هر دوبار من بيدار شدم.دوميش حدود 6 صبح بود و بعدش ديگه خوابم نبرد. شما چی؟

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

ما از قديم عرق خور بوديم...

بازداشت 24 ساعته منبع خبری سینا در بحث قاچاق دختران ایرانی در فجیره

آخرين خبرها در مورد حراج دختران در فجيره



پشه نشست رو آپانديسُم
به خيالش مو سانديسُم

پشه نشست رو دندونام
به خيالش مو مدونام

پشه نشست رو کتريُم
به خيالش مو برتنی يُم

پشه نشست رو هيپوتالاموسوم
به خيالش مو لپشو می بوسوم



پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳

مادربزرگم تو عروسيش کله شو چراغونی کرده بوده. يعنی لابلای موهاش لامپهای ريز براش گذاشته بودن. باتريش هم تو يه کيف زير بغلش بوده. بايد هی آرنجش رو فشار می داده به پهلوش که چراغ ها خاموش روشن بشن. خوب تقصيری نداشته طفلکی سيزده سالش بوده ديگه...

*****

مامانم بهم می گه جعفر خان. آخه يکی از مشهورترين اخلاق های بابا بزرگمو به ارث بردم. اونم صد دفه برگشتن و زنگ زدن و چيز ميز برداشتن بعد از اينکه از خونه می رم بيرونه.

*****

داشتم قليون میکشيدم ياد مادربزرگ مامانم افتادم؛ عزرا خانوم که خاله های مامانم و خودش "خانومم" خطابش می کنن. دو سه سالم که بود يه بار به خاطر "نجس" کردن قالی بدجوری حالمو گرفت.
موهاش بلند بود و هميشه می بافتشون. يادمه با حرارت داشت با مادربزرگم بحث می کرد. تارهای سفيد ميون موهای بافته اش زياد بود. تار موهاش کلفت بود. مادربزرگم دوست نداشت باهاش زياد بحث کنه.





چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳

پشه نشست کنارُم
به خيالش مو چنارُم

پشه نشست به پيشُم
به خيالش مو همشاگرديشُم

پشه نشست رو قوزُم
به خيالش مو می گ*زُم

پشه نشست رو جزاير لانگرهاسُم
به خيالش مو آنتونيو باندراسُم
همين الان سرودم:

پشه نشست رو جيشُم
به خيالش مو پريشُم*

پشه نشست رو خينُم
به خيالش مو بخيلُم

پشه نشست رو دندونُم
به خيالش مو قندونُم

پشه نشست رو عينکُم
به خيالش مو فندکُم

پشه نشست بر تارکُم
به خيالش مو سالکُم

پشه نشست رو ساعتُم
یه خيالش مو راحتُم

پشه نشست رو رفيقُم
به خيالش مو شقيقُم**

پشه نشست رو اعصابُم
به خيالش مو قصابُم

پشه نشست رو خيالُم
به خيالش مو عيالُم

پشه نشست رو آرنجُم
به خيالش مو نارنجُم

پشه نشست رو قينُم
به خيالش مو غمينُم

پشه نشست رو زبونُم
به خيالش اونو می رونُم


*روان پريش

** اشاره به اينکه پشه نمی داند شقيقه به چه چيزهايی ممکن است مربوط باشد


_________



چهارشنبه؛ روز حراج دختران ايرانی

كبري رحمان‌پور در برزخ مرگ و زندگي

مادربزرگ 81 ساله؛ مدال يا زندان؟

انشاءلله موکلم تبرئه می شود!


_________


يه پسر هفت هشت ساله از همين کودکان کار سر راه من هست که می شينه کنار پياده رو مشق می نويسه و فال می فروشه. شب زير نور کم چراغ اون طرف پياده رو -که فاصله اش باهاش زياده- می نويسه و می نويسه.

چند روز پيشا به هوای فال خريدن رفتم طرفش. قبلش بررسی کرده بودم که اون طرف ها پريز برق هست يا نه. آره احمقانه است توی خيابون دنبال پريز گشتن اما حالا من گفتم شايد يه دونه اون ورا سبز شده باشه.
وقتی داشتم فال ها رو جدا می کردم ازش پرسيدم چشمش تو نور کم اذيت نمی شه؟ سرش رو بلند کرد و با چشمهای درشتش نگاهم کرد. سری تکون داد که يعنی چاره چيه؟

اگه بشه يه چراغ مطالعهء باتری ای سبک ببرم... ولی بچه های ديگه و سرپرستش احتمالاً ازش می گيرن. تازه چجوری ببره و بياره با خودش؟
به نظر شما براش چکار می شه کرد؟

کاش می شد که بچه ها فقط بچگی کنن و تو اتاق های پر نور درس بخونن..
از همون کاشکی های سبز نشدنی هميشگی.


____________


دنبالهء شعر:


پشه نشست رو شستُم
به خيالش مو مستُم

پشه نشست رو ريشُم
به خيالش مو درويشُم

پشه نشست رو ميزُم
به خيالش مو مويزُم

پشه نشست رو هيپوفيزُم
به خيالش مو تالاسمی دارُم....

گفتم هيپوفيز ياد خواب پريشبم افتادم. خواب ديدم شير دارم (يعنی يک موجود شيرده هستم). می دونستم احتمالاً هورمون هام بد جوری به هم ريخته و نبايد اون شير رو بخورم اما نتونستم جلوی خودم رو بگيرم.
رفتم دکتر گفت به احتمال زياد کيست هيپوفيز دارم و حتماً پرولاکتين ام رفته بالا. بايد می رفتم تو يه اتوبوس آزمايش می دادم. اما هرچی گشتم اتوبوسه نبود.

عجق وجق بود نه؟


یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

تی تی باز و بازی تی ان تی

از زير ميزی که گاز سه شعلهء قديمی رو روش گذاشته يه شيشهء دهن گشاد جرم گرفته در مياره که از درش لولهء خودکار رد شده.
- خودم درستش کردم؛ خيلی بهتر از کمونچه س. سَمّ شو می گيره.
ميلهء فلزی باريکی که يک سرش به شکل چوب لباسيه از بين گاز و ديوار بيرون می کشه و می ذاره روی گاز. شعله رو بالا می کشه و پشت به گاز روی چهار پايه می شينه و شروع می کنه جسم نرم قهوه ای رنگی رو بين انگشت هاش گوله کردن...

از وقتی رفتند به خونهء جديد، توی اتاق کوچکی در زير زمين خونه داره - خودش می گه سوئيت- هفته ای يکی دو بست تفريحی -خودش می گه تی تی بازی- دود می کنه.

وقتی گولهء قهوه ای به نصفه هاش می رسه سرِ درد دلش باز می شه. اينجور موقه ها دوست داره با يکی حرف بزنه. کسی هم پيشش نباشه با خودش حرف می زنه.
- چه تری زدم اين ترم... به خودم باشه نمی رم اصن. هر چی می گم الان بيشتر پول در ميارم به خرجش نمی ره. ولی از يه طرف راستم می گه. بدون يه ديپلم خشک و خالی که نمی شه...

ميله رو که به رنگ نارنجی در اومده از روی گاز برميداره و تلنگری بهش می زنه تا خاکستر هايی که بهش چسبيده بريزه. لولهء کاغذی رو مثل سيگار به لبش می گذاره و ميلهء دوم رو که گولهء نصفه بهش چسبيده به لوله و سيخ داغ نزديک می کنه. جريان باريک دود رو نگاه می کنه (چشم هاش چپ شدن) و با نفسش مستقيم به داخل لولهء کاغذی هدايتش می کنه.

-جنسش بدک نيس... از اون ساقی جديده گرفتمش. می گفت "توری" ديگه زده تو کار اکس...

با دستمالی که مثل کشاورزهای ژاپنی به پيشونيش بسته عرق صورتش رو پاک می کنه و نگاهش روی ميله که روی شعله کم کم به رنگ نارنجی در مياد ثابت می مونه.
- يکی از بچه ها می گفت می تونه يه عالم تی ان تی از باباش کش بره. نفهميدم باباش چی کاره س اما انگار يه انبار مواد منفجره داره. خيلی دلم می خواد يه جارو برم منفجر کنم. رستورانی، فروشگاهی...
ميله رو از روی آتش بر می داره و بر می گرده طرف چارپايه.

-...نه باور کن جدی می گم. چی فکر کردی؟ فکر کردی همه چی خودش درست می شه؟ يکی بايد يه تکونی بده بالاخره يا نه؟

با تکان شديد دستش ميلهء داغ ميفته روی دمپائی پلاستيکی اش و با صدای جلز و ولزی ذوب می شه. بوی لاستيک سوخته همراه صدای داد و بی داد و فحش توی آشپزخونهء يک متری می پيچه و با بوی غليظ ترياک مخلوط می شه. رهگذری که از پنچرهء کوچک دود گرفتهء زير زمين فقط پاهاش پيداست با قدم های بلند رد می شه و صدای قرولندش به گوش می رسه که می گه: ديگه اعصاب واسه هيشکی نمونده...
ثبت نام از داوطلبان عمليات شهادت طلبانه عليه اشغالگران امريكايي و انگليسي !!!!!!!!!!

ای خدا ديگه بسه!! مليت منو ازم بگير يا منو از مليتم بگير که ديگه تحمل شرمندگی به خاطر کارهای يک مشت روانی رو ندارم.

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۳

تکليف خودمو روشن کردم. طبق اين تعريف:

دو تعريف از فمينيسم وجود دارد كه زنانِ فمينيستي از بنگلادش، هند، نپال، پاكستان و سريلانكا در نشستي بر سر آنها به توافق رسيده‌اند.
فمينيسم، مطابق يكي از اين تعاريف، «آگاهي از سركوب و استثمار زنان در جامعه، محل كار و خانواده، و اقدام آگاهانه براي تغيير اين وضعيت است».
تعريف دوم قدري واضح‌تر است: «فمينيسم يعني اينكه بفهميم كار زنان، جسم آنها و تمايلات جنسي‌شان با ايدئولوژي پدرسالاري كنترل مي‌شود و زنان در خانواده، محيط كار و به‌طور كلي در اجتماع تحت ستم هستند و استثمار مي‌شوند. و سپس براي دگرگون كردن وضعيت فعلي آگاهانه قدم برداريم».
طبق اين تعريف ساده و نسبتاً كلي، هركس (اعم از زن و مرد) كه جنس‌گرايي (اعمال تبعيض بر اساس جنسيت)، سلطة مردان و پدرسالاري را در جامعه تشخيص دهد و به‌نوعي عليه آن گام بردارد فمينيست

من نه تنها يه فمنيستم و می تونم با خيال راحت اينو بگم - گو اينکه هنوز مطالعهء کافی هم در اين زمينه ندارم- من يک "مردِ مدل رايج اجتماع ستيز" هم هستم.
اين رو انگ نمی دونم، زن ستيزی ای که من توی اجتماع خودم لمس کردم، بدون ترديد منجر به واکنش متقابل بايد می شد و نمونه هايی از اون رو هميشه می شه ديد و مبارزه و سرکوبش هم هيچ نتيجه ای نداره.
بارها به خاطر برخورد نزديکم با مردم، هر روز که بايد با تاکسی به محل کارم برم، يا مدت کوتاهی که دانشگاه رفتم ( و بيشتر از سه ترم دوام نياوردم؛ اون زمان در ورودی دانشگاه دخترها از پسرها جدا بود و ما بايد از يه در زشت که شبيه در مغازه بود وارد می شديم و کلی بازرسی می شديم و توهين می شنيديم تا بتونيم به کلاس هامون برسيم. الان دانشگاه هنر واحد مرکز تغيير مکان داده و من نمی دونم در ساختمان جديد وضع به چه صورت هست.) ، هر جا که خواستم حضور پيدا کنم با زن ستيزی مواجه و سرخورده شدم و همهء اينها باعث شد تبديل بشم به يک آدم افسرده که فکر می کنه "چه خوبه آدم بمونه خونه و طبق طرز فکر خودش زندگی کنه."
خوب که نگاه می کنم، می بينم بايد بر ضد "زن مدل رايج" هم قيام کرد، زنی که به خودش هيچ وقت فرصت آدم معمولی بودن و زندگی کردن رو نمی ده، بدون آرايش خودش رو تحمل نمی کنه و تمام هدف زندگيش اينه که به يه مرد "تکيه" کنه. زنی که وظيفهء خودش می دونه در نقش هايی که اجتماع براش تعيين کرده حل بشه. زنی که به پسرش آزادی هايی رو می ده که از دخترش دريغ می کنه. زنی که دخترش رو محدود می کنه تا برای زندگی مشترک آينده اش -که انگار تنها هدف زندگيشه- چشم و گوش بسته نگهش داره.
زنهای موفقی که ميان توی برنامه هايی مثل "به خانه بر می گرديم" صدا و سيما صحبت می کنن رو ديدين؟ صحبت هاشون رو شنيدين؟ «من در درجهء اول هدفم اينه که يک همسر خوب و يک مادر نمونه باشم و وسايل راحتی خانوداه ام رو فراهم کنم بعد به جنبه های ديگه زندگيم برسم و شکر خدا که تا به حال در تمام اينها موفق بودم...
هدف يه آدم می تونه مادر خوب بودن، پدر خوب بودن و رابطهء زناشويی نمونه داشتن باشه و اين خالی از اشکاله. اما چيزی که می خوان به خورد من و شما بدن اينه که وظيفهء يه زن اينه که اهدافش اين باشه.
يک زن بايد سوپر ومن باشه و به تمام اين مشغله ها برسه تا از نظر جامعه، فرهنگ ما، و حتی زن های ديگه (خيلی از زن ها نه همه شون) قابل قبول باشه.
برم
بقيه اش رو بخونم... شمام اگه بخونين بد نيست.



دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

نزديکای ميدون که می رسيم ازش می پرسم: ببخشيد، ميدون رو هم دور می زنيد؟
اول زير لب چيزی می گه، انگار ترديد داره.. بعد که دوباره می پرسم می گه که دور می زنه.
مسافرهايی که عقب نشسته ان همين طرف پياده می شن و من که وقت سوار شدن صندلی جلو نشسته ام همونجا می شينم تا اون طرف پياده شم.
ميدون رو دور می زنيم و من به روی خودم نمی يارم که چند بار احساس کردم با دودلی منو نگاه کرده و يا اين فکر به سرم زده که نکنه آشنايی با ديدن من فکر کنه يه دوست پسر بی ريخت پير گرفتم.
نزديک پياده شدنم ديگه داره تصميم می گيره و دستش اومده تا روی صندلی و انگشتش با مانتوم تماس پيدا کرده. يه نگاه به دستش می کنم و دو ثانيه بعد می گم که پياده ام کنه. با حالت غريبی می پرسه: اينجا؟
به اختصار می گم آره.
پياده که می شم مانتوم مثل دنبالهء عروس که تو دست ساقدوش باشه تو دستش می مونه و چين هاش با حالت رمانتيکی همونطور که نگاهش رو دوخته بهم باز می شه.
چند روزه که تصميم گرفتم ديگه اينجوری که می شه فرهنگ سازی نکنم چون متقاعد شدم که مردم درست بشو نيستن.
حتی در رو هم محکم نمی زنم به هم.. راهمو می گيرم و می رم، با همون حس آشنای نا امنی و خشم و يه جور حس گير افتادگی...

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

اين چرت و پرتا رو نخونين چون فقط واسه اين می نويسم که کشف کنم چجوری می شه تو اين قالب طبيعت دوست دم دمی مزاج احمقانه از راست به چپ نوشت درست همانطوری که اجداد فارسی زبان آريايی مان مرقوم می فرمودند...

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳

وقتی دات کام بشم اشلی... وقتی دات کام بشم...

چند وقته حسابی از عالم هنر دور افتادم. به قول يکی از دوستای بی تربيتم هنر گاهی به آدم سواری می ده و گاهی تو بايد بهش سواری بدی (اون از يه واژهء ديگه به جای سواری استفاده کرد)

من چند ساله که پامو نذاشتم تو جمع های هنری. يه دونه کلاس طراحی خشک و خالی نرفتم. ننشستم مثل آدم نقاشی کنم و کارهام گاهی چندماه نيمه کاره می مونه. تو برنامهء بلند مدتم هست که .. حالا هر وقت وقتش شد می گم. اما حالا چی؟ همه اش دلم رو خوش می کنم که تمام مدت با چشمم مشغول طراحی هستم. يا اين رکود دوره ايه و دوباره که سر ذوق بيام پيشرفت می کنم... چه می دونم..

طبيعت خرداديم يا هر کوفت ديگه ای که نمی دونم چه مرگيم می کنه بدون تنوع در زندگانی خلاقيتم رو کور و کر و بی دست و پا می کنه. اينو حس می کنم که يه دورهء جديد در زندگانيم داره شروع می شه که استارتش جرأت لازم داره.

حداقل اگه می تونستم به اين ترس از شروع موقعيت های جديد غلبه کنم نصفش حل بود. چون بايد بتونم... خوب حقيقتش بستگی به اين داره که بتونم در تنهايی با حشراتی که ممکنه خيلی هم بزرگ باشن روبرو بشم. حالا ربطش چيه وقتی دات کام شدم می گم.



سالوادور دالی؛ شخصيتی استثنائی در عالم هنر يا خائن به استعداد خود و دموکراسی؟

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳

تا حالا شده به آدم دلسوز و وظيفه شناسی تو خيابون بربخورين که اسم اعضای بدنتون رو -که خيلی احتمالش هست آدم اسموشنو فراموش کنه- به شما يادآوری کنه؟
من شده.

شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۳

بالاخره يه نفر تو اين وبلاگستان پيدا شد که اهميت داره براش و حرص می خوره که همچنان "حقوق بشر در ايران رعايت می شه" ! مرسی... ولی چه فايده؟ چه فايده؟
خدايا.. اون زن ميانسال دست شکسته که سينا نوشته، يه زن مثل مادر من(زبونم لال).. مثل مادر اون آشغالی که مجبورش کرد با دست شکسته انگشت پای پرونده بزنه... فکرش داره ديونه ام می کنه. نوشتهء سينا در مورد جزئيات بازداشتش رو بخونيد.. البته نخونيد بهتره.



پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۳

چرا يه هنرمند ارزشمند مثل سوسن بايد توی فقر و تنهايی بميره؟

خودش داره می گه اين اواخر تنبل شده بودم و نمی خوندم اصلاً. حيف..
می گه خيلی کمک کردن به مردم رو دوست داشته و چون زمانی فقير بوده خيلی کمک کردن به مردم اهميت می ده.
نصيحت می کنه به هنرمند ها کهه قدر همديگر رو داشته باشن: «اگه يکی شون از دنيا بره يه شاخه گل کنارش می ذارن. اما وقتی هستن قدر همو ندارن.. از خدا می خوام که به من عمر بده تا جايی که می تونم اين کارها رو انجام بدم( قدر هنرمندها رو بدونم(؟)).. از هنرمندها می خوام به هم حسادت نکنن» (خانم ليلا فروهر گوش کن)
سوسن خوانندهء نسل من نيست. من دوران تين ايجريم رو با توآنليميتد و گانز و متاليکا (و البته مدونا) سر کردم. هيچ وقت بيشتر از پنج دقيقه آهنگ های لوس آنجلسی رو تحمل نکردم و آهنگ های قديمی هم زياد در دسترسم نبود. اما عاشق سوسن بودم و وقتی خبر فوتش رو شنيدم و اينکه سالهای آخر عمرش خيلی تنها بوده غم عميقی دلم رو گرفت.
عاشق اين جور زن ها هستم که روحيهء مستقل دارند و حاضر نمی شن توی قالب های رايج برن.

روده درازی نکنم. از مرگ سوسن ناراحت شدم و دلم می خواست قبل از مرگش بيشتر برامون خونده بود.

*****
لينک خبر مربوط به سوسن رو توی بی بی سی پيدا نکردم اما عوضش فهميدم اين دوتا بالاخره برگشتن پيش مامانشون و کشوری که دوست داشتن.

*****

راستی يه چيزی در مورد فيلم مارمولک بگم. نمی دونم می دونين موضوعش چی هست يا نه. کارگردانش کمال تبريزيه که قبلاً فيلم ليلی با من است رو کارگردانی کرده بود.
چند روز پيشا يه دست فروش رو ديدم که يه عالم سی دی ريخته بود جلوش و به هرکس از جلوش رد می شد با صدای نه چندان آهسته ای می گفت: فيلم مارمولک بدون سانسور... مارمولک کامل.. وايسادم يه نگاه به سی دی هاش بندازم. گفتم از کجا معلوم فايلش اجرا بشه؟ گفت نه خانم سالمه مطمئن باش و اينم کارت مغازه امون...
کارت رو گرفتم ديدم هيچ آدرسی روش نوشته نشده فقط يه شماره تلفن داره. گفت چون فيلم غير مجازه آدرس مغازه رو نزديم رو کارت. حالا واسه يه سی دی ناقابل کی مياد يه سری کارت جداگانه چاپ کنه؟ من فکر می کنم...
من فکر می کنم اين فيلم مجاز و غير مجازش يه هدف داره و اون هم مثبت کردن افکار عمومی نسبت به طيفی از اجتماعه که... توقيف فيلم هم همين سياست رو دنبال می کنه و هيچ هدفی جز محبوب کردن بيشتر فيلم نداره.
به نظر من اين کارها هيچ فايده ای نداره. رنسانس اتفاق افتاده و کشيش ها ديگه هيچ وقت قدرت و نفوذ قرون وسطا رو در مغز و قلب مردم به دست نخواهند آورد.




سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳

رفتم بليط اتوبوس بخرم، آقاهه سرش پايين بود داشت با دقت يه چيزی می نوشت. تقريباً همهء موهاش سفيد بود. خيلی پير نبود اما بهش ميانسال هم نمی شد گفت. وقتی سرش رو بلند کرد به جای اينکه بپرسه چندتا بليط می خوام پرسيد شنبه و دوشنبه و چهارشنبه می شن روزهای زوج؟ منم طوطی وار بدون اينکه به سؤالش فکر کنم گفتم آره. يه چيزی يادداشت کرد و دوباره پرسيد: پس يعنی سه تا روز زوج داريم و سه تا روز فرد، آره؟ گفتم آره... يه خورده فکر کرد و با قيافهء متفکری گفت: می دونی؟ الان چند نفر اومدن ولی من ازشون نپرسيدم. آخه از قيافه شون معلوم بود بلد نيستن. هر کی از قيافه اش معلومه چی بلده چی بلد نيست...
خوب، چی فکر کردين؟ منم لبريز از غرور و افتخار بليط هارو ازش گرفتم و سرم رو بالا گرفتم و سوار اتوبوس شدم.. خيالم راحت شده بود.
...آخه از ريختم پيداست که من روزهای هفته رو يادگرفتم



شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳

پروندهء ايران به عنوان يکی از کشورهای نقض کنندهء حقوق بشر برای سومين سال از دستور کار کميسيون حقوق بشر خارج شده. براتون مهم نيست؟ هيچکس نمی خواد هيچی امضا کنه؟

بلاگر های عزيزی که در پتيشن سازی مهارت دارين آيا اين ليست رو ديديد؟
اين خبر رو خونديد؟

خبر کشته شدن دختر نه ساله به دست پدرش رو هم خونديد؟



خانم مدير عزيز،

قبل از اينکه روزتان را گرامی بدارم می خواستم به اطلاعاتان برسانم که شما را ديروز در خيابان ديدم. و تنها چيزی که باعث شد جلو نيايم و نپرسم آيا آن روز را يادتان هست يا نه، آقای ريشويی بود که کنارتان راه می رفت.

حالا بگوييد بدانم آن روز را يادتان هست؟ همان روز که مقتعهء شاگردی را با عصبانيت کشيديد تا همه بدانند در اين مدرسه دانش آموز بدی درس می خواند که سينه های بزرگی هم دارد که چندان خوب پنهان نمی شوند. همهء آنهايی که آن روز در آن راهروی کنار دفترتان بودند خوب متوجه شدند که شما از چه چيز «حالتان به هم می خورد».

ديروز می خواستم به شمايی که قادر نيستيد مرا به ياد بياوريد بگويم که مجبور شدم کلی کتاب بخوانم و چند سال با خودم کلنجار رفتم تا آخر فهميدم چيزی که تهوع آور است بدن من نيست، اين بوی تعفن افکار شماست که سالهاست نمی گذارد نفس بکشيم.

برگشتم و نگاهتان کردم. گرم گفتگو با همسرتان می رفتيد. می دانستم ممکن است زير پارچهء سبز لباس همسرتان چيزهايی برای پاسخ دادن وجود داشته باشد که از جنس من نيست.
همانطور که حتماً متوجه نشديد جلو نيامدم و شايد ندانيد که باز هم اگر ببينمتان جلو نخواهم آمد.. اين را هم می دانم که نخواهيد دانست که تا وفتی زنده ام خاطرهء آنروز در ذهنم مثل يک خواهر دو قلو به شما خواهد چسبيد.

روزتان مبارک!



بايگانی وبلاگ