یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

تی تی باز و بازی تی ان تی

از زير ميزی که گاز سه شعلهء قديمی رو روش گذاشته يه شيشهء دهن گشاد جرم گرفته در مياره که از درش لولهء خودکار رد شده.
- خودم درستش کردم؛ خيلی بهتر از کمونچه س. سَمّ شو می گيره.
ميلهء فلزی باريکی که يک سرش به شکل چوب لباسيه از بين گاز و ديوار بيرون می کشه و می ذاره روی گاز. شعله رو بالا می کشه و پشت به گاز روی چهار پايه می شينه و شروع می کنه جسم نرم قهوه ای رنگی رو بين انگشت هاش گوله کردن...

از وقتی رفتند به خونهء جديد، توی اتاق کوچکی در زير زمين خونه داره - خودش می گه سوئيت- هفته ای يکی دو بست تفريحی -خودش می گه تی تی بازی- دود می کنه.

وقتی گولهء قهوه ای به نصفه هاش می رسه سرِ درد دلش باز می شه. اينجور موقه ها دوست داره با يکی حرف بزنه. کسی هم پيشش نباشه با خودش حرف می زنه.
- چه تری زدم اين ترم... به خودم باشه نمی رم اصن. هر چی می گم الان بيشتر پول در ميارم به خرجش نمی ره. ولی از يه طرف راستم می گه. بدون يه ديپلم خشک و خالی که نمی شه...

ميله رو که به رنگ نارنجی در اومده از روی گاز برميداره و تلنگری بهش می زنه تا خاکستر هايی که بهش چسبيده بريزه. لولهء کاغذی رو مثل سيگار به لبش می گذاره و ميلهء دوم رو که گولهء نصفه بهش چسبيده به لوله و سيخ داغ نزديک می کنه. جريان باريک دود رو نگاه می کنه (چشم هاش چپ شدن) و با نفسش مستقيم به داخل لولهء کاغذی هدايتش می کنه.

-جنسش بدک نيس... از اون ساقی جديده گرفتمش. می گفت "توری" ديگه زده تو کار اکس...

با دستمالی که مثل کشاورزهای ژاپنی به پيشونيش بسته عرق صورتش رو پاک می کنه و نگاهش روی ميله که روی شعله کم کم به رنگ نارنجی در مياد ثابت می مونه.
- يکی از بچه ها می گفت می تونه يه عالم تی ان تی از باباش کش بره. نفهميدم باباش چی کاره س اما انگار يه انبار مواد منفجره داره. خيلی دلم می خواد يه جارو برم منفجر کنم. رستورانی، فروشگاهی...
ميله رو از روی آتش بر می داره و بر می گرده طرف چارپايه.

-...نه باور کن جدی می گم. چی فکر کردی؟ فکر کردی همه چی خودش درست می شه؟ يکی بايد يه تکونی بده بالاخره يا نه؟

با تکان شديد دستش ميلهء داغ ميفته روی دمپائی پلاستيکی اش و با صدای جلز و ولزی ذوب می شه. بوی لاستيک سوخته همراه صدای داد و بی داد و فحش توی آشپزخونهء يک متری می پيچه و با بوی غليظ ترياک مخلوط می شه. رهگذری که از پنچرهء کوچک دود گرفتهء زير زمين فقط پاهاش پيداست با قدم های بلند رد می شه و صدای قرولندش به گوش می رسه که می گه: ديگه اعصاب واسه هيشکی نمونده...

بايگانی وبلاگ