همين الان سرودم:
پشه نشست رو جيشُم
به خيالش مو پريشُم*
پشه نشست رو خينُم
به خيالش مو بخيلُم
پشه نشست رو دندونُم
به خيالش مو قندونُم
پشه نشست رو عينکُم
به خيالش مو فندکُم
پشه نشست بر تارکُم
به خيالش مو سالکُم
پشه نشست رو ساعتُم
یه خيالش مو راحتُم
پشه نشست رو رفيقُم
به خيالش مو شقيقُم**
پشه نشست رو اعصابُم
به خيالش مو قصابُم
پشه نشست رو خيالُم
به خيالش مو عيالُم
پشه نشست رو آرنجُم
به خيالش مو نارنجُم
پشه نشست رو قينُم
به خيالش مو غمينُم
پشه نشست رو زبونُم
به خيالش اونو می رونُم
*روان پريش
** اشاره به اينکه پشه نمی داند شقيقه به چه چيزهايی ممکن است مربوط باشد
_________
چهارشنبه؛ روز حراج دختران ايرانی
كبري رحمانپور در برزخ مرگ و زندگي
مادربزرگ 81 ساله؛ مدال يا زندان؟
انشاءلله موکلم تبرئه می شود!
_________
يه پسر هفت هشت ساله از همين کودکان کار سر راه من هست که می شينه کنار پياده رو مشق می نويسه و فال می فروشه. شب زير نور کم چراغ اون طرف پياده رو -که فاصله اش باهاش زياده- می نويسه و می نويسه.
چند روز پيشا به هوای فال خريدن رفتم طرفش. قبلش بررسی کرده بودم که اون طرف ها پريز برق هست يا نه. آره احمقانه است توی خيابون دنبال پريز گشتن اما حالا من گفتم شايد يه دونه اون ورا سبز شده باشه.
وقتی داشتم فال ها رو جدا می کردم ازش پرسيدم چشمش تو نور کم اذيت نمی شه؟ سرش رو بلند کرد و با چشمهای درشتش نگاهم کرد. سری تکون داد که يعنی چاره چيه؟
اگه بشه يه چراغ مطالعهء باتری ای سبک ببرم... ولی بچه های ديگه و سرپرستش احتمالاً ازش می گيرن. تازه چجوری ببره و بياره با خودش؟
به نظر شما براش چکار می شه کرد؟
کاش می شد که بچه ها فقط بچگی کنن و تو اتاق های پر نور درس بخونن..
از همون کاشکی های سبز نشدنی هميشگی.
____________
دنبالهء شعر:
پشه نشست رو شستُم
به خيالش مو مستُم
پشه نشست رو ريشُم
به خيالش مو درويشُم
پشه نشست رو ميزُم
به خيالش مو مويزُم
پشه نشست رو هيپوفيزُم
به خيالش مو تالاسمی دارُم....
گفتم هيپوفيز ياد خواب پريشبم افتادم. خواب ديدم شير دارم (يعنی يک موجود شيرده هستم). می دونستم احتمالاً هورمون هام بد جوری به هم ريخته و نبايد اون شير رو بخورم اما نتونستم جلوی خودم رو بگيرم.
رفتم دکتر گفت به احتمال زياد کيست هيپوفيز دارم و حتماً پرولاکتين ام رفته بالا. بايد می رفتم تو يه اتوبوس آزمايش می دادم. اما هرچی گشتم اتوبوسه نبود.
عجق وجق بود نه؟
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
مهٔ
(20)
- آرزو می کنم پر سفرترين و آرام ترين بيست و هشت سالگ...
- الان تو وبلاگ زيتون ديدم پينگ شدم اما نمی دونم چطو...
- تو اون لحظه های نسبتاً طولانی لرزش همه اش به خودم ...
- ما از قديم عرق خور بوديم... بازداشت 24 ساعته منبع...
- مادربزرگم تو عروسيش کله شو چراغونی کرده بوده. يعنی...
- پشه نشست کنارُم به خيالش مو چنارُم پشه نشست به پ...
- همين الان سرودم: پشه نشست رو جيشُم به خيالش مو پ...
- تی تی باز و بازی تی ان تی از زير ميزی که گاز سه...
- ثبت نام از داوطلبان عمليات شهادت طلبانه عليه اشغال...
- تکليف خودمو روشن کردم. طبق اين تعريف: دو تعريف ا...
- نزديکای ميدون که می رسيم ازش می پرسم: ببخشيد، ميدو...
- اين چرت و پرتا رو نخونين چون فقط واسه اين می نويسم...
- وقتی دات کام بشم اشلی... وقتی دات کام بشم... چند ...
- سالوادور دالی؛ شخصيتی استثنائی در عالم هنر يا خائن...
- تا حالا شده به آدم دلسوز و وظيفه شناسی تو خيابون ب...
- بالاخره يه نفر تو اين وبلاگستان پيدا شد که اهميت د...
- چرا يه هنرمند ارزشمند مثل سوسن بايد توی فقر و تنها...
- رفتم بليط اتوبوس بخرم، آقاهه سرش پايين بود داشت با...
- پروندهء ايران به عنوان يکی از کشورهای نقض کنندهء ح...
- خانم مدير عزيز، قبل از اينکه روزتان را گرامی بدا...
-
▼
مهٔ
(20)