شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳

خانم مدير عزيز،

قبل از اينکه روزتان را گرامی بدارم می خواستم به اطلاعاتان برسانم که شما را ديروز در خيابان ديدم. و تنها چيزی که باعث شد جلو نيايم و نپرسم آيا آن روز را يادتان هست يا نه، آقای ريشويی بود که کنارتان راه می رفت.

حالا بگوييد بدانم آن روز را يادتان هست؟ همان روز که مقتعهء شاگردی را با عصبانيت کشيديد تا همه بدانند در اين مدرسه دانش آموز بدی درس می خواند که سينه های بزرگی هم دارد که چندان خوب پنهان نمی شوند. همهء آنهايی که آن روز در آن راهروی کنار دفترتان بودند خوب متوجه شدند که شما از چه چيز «حالتان به هم می خورد».

ديروز می خواستم به شمايی که قادر نيستيد مرا به ياد بياوريد بگويم که مجبور شدم کلی کتاب بخوانم و چند سال با خودم کلنجار رفتم تا آخر فهميدم چيزی که تهوع آور است بدن من نيست، اين بوی تعفن افکار شماست که سالهاست نمی گذارد نفس بکشيم.

برگشتم و نگاهتان کردم. گرم گفتگو با همسرتان می رفتيد. می دانستم ممکن است زير پارچهء سبز لباس همسرتان چيزهايی برای پاسخ دادن وجود داشته باشد که از جنس من نيست.
همانطور که حتماً متوجه نشديد جلو نيامدم و شايد ندانيد که باز هم اگر ببينمتان جلو نخواهم آمد.. اين را هم می دانم که نخواهيد دانست که تا وفتی زنده ام خاطرهء آنروز در ذهنم مثل يک خواهر دو قلو به شما خواهد چسبيد.

روزتان مبارک!



بايگانی وبلاگ