پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳

مادربزرگم تو عروسيش کله شو چراغونی کرده بوده. يعنی لابلای موهاش لامپهای ريز براش گذاشته بودن. باتريش هم تو يه کيف زير بغلش بوده. بايد هی آرنجش رو فشار می داده به پهلوش که چراغ ها خاموش روشن بشن. خوب تقصيری نداشته طفلکی سيزده سالش بوده ديگه...

*****

مامانم بهم می گه جعفر خان. آخه يکی از مشهورترين اخلاق های بابا بزرگمو به ارث بردم. اونم صد دفه برگشتن و زنگ زدن و چيز ميز برداشتن بعد از اينکه از خونه می رم بيرونه.

*****

داشتم قليون میکشيدم ياد مادربزرگ مامانم افتادم؛ عزرا خانوم که خاله های مامانم و خودش "خانومم" خطابش می کنن. دو سه سالم که بود يه بار به خاطر "نجس" کردن قالی بدجوری حالمو گرفت.
موهاش بلند بود و هميشه می بافتشون. يادمه با حرارت داشت با مادربزرگم بحث می کرد. تارهای سفيد ميون موهای بافته اش زياد بود. تار موهاش کلفت بود. مادربزرگم دوست نداشت باهاش زياد بحث کنه.





بايگانی وبلاگ