دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

نزديکای ميدون که می رسيم ازش می پرسم: ببخشيد، ميدون رو هم دور می زنيد؟
اول زير لب چيزی می گه، انگار ترديد داره.. بعد که دوباره می پرسم می گه که دور می زنه.
مسافرهايی که عقب نشسته ان همين طرف پياده می شن و من که وقت سوار شدن صندلی جلو نشسته ام همونجا می شينم تا اون طرف پياده شم.
ميدون رو دور می زنيم و من به روی خودم نمی يارم که چند بار احساس کردم با دودلی منو نگاه کرده و يا اين فکر به سرم زده که نکنه آشنايی با ديدن من فکر کنه يه دوست پسر بی ريخت پير گرفتم.
نزديک پياده شدنم ديگه داره تصميم می گيره و دستش اومده تا روی صندلی و انگشتش با مانتوم تماس پيدا کرده. يه نگاه به دستش می کنم و دو ثانيه بعد می گم که پياده ام کنه. با حالت غريبی می پرسه: اينجا؟
به اختصار می گم آره.
پياده که می شم مانتوم مثل دنبالهء عروس که تو دست ساقدوش باشه تو دستش می مونه و چين هاش با حالت رمانتيکی همونطور که نگاهش رو دوخته بهم باز می شه.
چند روزه که تصميم گرفتم ديگه اينجوری که می شه فرهنگ سازی نکنم چون متقاعد شدم که مردم درست بشو نيستن.
حتی در رو هم محکم نمی زنم به هم.. راهمو می گيرم و می رم، با همون حس آشنای نا امنی و خشم و يه جور حس گير افتادگی...

بايگانی وبلاگ