شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۳

تو اون لحظه های نسبتاً طولانی لرزش همه اش به خودم می گفتم ديدی مردم و نرفتم هند!



(اين نقاشی هنوز تموم نشده و امضا نداره و مثل بقيه زود برش می دارم.رنگها در اصل ازاين خاکستری تر هستن.) (برداشتم)



تو اون هير و وير بهش می گم بدو بيا زير ميز! د بدو بيا زير ميز!

وايساده وسط هال و هی می گه "نمی دونی اين اماما چقد بزرگن.. يا ابولفضل ! يا حسين!!"

اگه بابام خونه بود تا آخر عمر بهش متلک می نداخت. گرچه حالا من اينکارو می کنم. ايندفه اگه زلزله شد اول به زور مامانمو بايد ببرم زير ميز چون انگار خودش ايمانش قوی تر از اونه که بره
يه جای امن!

____________________


يکشنبه:

ديشب دوبار لرزيد زمين که دفعهء اول شديدتر بود. هر دوبار من بيدار شدم.دوميش حدود 6 صبح بود و بعدش ديگه خوابم نبرد. شما چی؟

بايگانی وبلاگ