جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۳

تصميم گرفتم اين ديوار رو پاک کنم. برم بشينم سر يه ديوار ديگه.

اينجا دو سال و نه ماه از زندگی من توش ثبت شده. پس قبل از اينکه ديليتش کنم چند روزی می خوام بخونمش.


اول می خواستم به بعضی از دوستان بگم محل ديوار جديد رو، اما حالا می بينم نياز به آزادی کامل دارم؛ آزادی از نياز به تأييد شدن يا حتی فقط خوانده شدن.

******

خيلی زود با اولين مادربزرگ دوست شدم. گاهی به يه فال حافظ مهمونم می کرد. چند وقته که نيست. هيچکدومشون ديگه نيستن.


******


قديس آگوستين شخصيت مشهور تاريخی، معشوقه ای داشته که اگر دنيای مذهب سالار می گذاشت خيلی بيشتر اسحقاق شهرت رو داشت.
از اين زن که نامش فلوريا است کتابی به جا مونده که درواقع مجموعهء نامه‏هايی است به اورول يا همون قديس آگوستين در جواب "اعترافات".
باز-نويسنده (کاشف و برگردان از زبان رم باستان) کتاب جاستين گوردر نويسندهء کتاب دنيای سوفی است که اسم اين مجموعه رو گذاشته "زندگی کوتاه است".
من چون عاشق اين کتاب هستم اوايل وبلاگ نويسيم تايپش کردم البته فصل آخرش رو تايپ نکردم و فصل اول هم خلاصه شده هست.
فلوريا در دفتر نهم می گه:

زندگی به قدری کوتاه است که ما وقت نداريم دربارهء عشق داوری های محکوم کننده صادر کنيم.

ما مخيريم که به زندگی پس از اين دل ببنديم. اما حق نداريم با خودمان و ديگران بدرفتاری کنيم، کما بيش مانند وسيله ای برای دستيابی به جهانی که چيزی از آن نمی دانيم.


پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۳

آموزش خريد‏ روی پيشرفته
چگونه در هند خريد کنيم که سرمان کلاه نرود.

هندی‏ها انقدر که سر توريست‏های غربی ساده رو کلاه گذاشتن که ناخودآگاه اگه باهاشون انگليسی حرف بزنين سه برابر قيمت رو بهتون می‏گن. اينه که سعی کنين اگر شده چند کلمه، هندی بياموزين.
برای ميوه خريدن کار آسونه چون بعضی چيزها رو همونی می‏گن که تو فارسی هست (شايدم فهميدن من ايرانيم رفتن فارسی ياد گرفتن که وقتی سه برابر قيمت رو می‏گن من ناخودآگاه فکر کنم قيمت خوبی هست!) مثل نارنگی، آناناس، سيب، شيرين هه!، کاهو... بعضی چيزها رو هم انگليش-هندی قاطی می گن.. مثلاً "فرش نهی هه!"
قيافه و حالت هم تأثير داره. مثلاً وقتی قيمت رو شنيدی بايد يه قيافهء دلسرد به خودت بگيری و بگی" آره! فرش نهی هه بابا!"

لطفاً‌ توجه داشته باشين که اين آره با اون آرهء ما فرق می کنه. آره به هندی (يا مراتی = زبان رايج در ايالت ماهاراشترا) يعنی "ای بابا!" يا يه چيزی تو همين مايه ها.
اين آره قدرت بازدارندهء فوق‏العاده‏ای داره. يه فيلم هندی ديده بودم قديما که فقط يه چيزشو خوب يآدم مونده. زن هنرپيشه که خيلی هم دردو و بلا‏ست به مرد هنرپيشه می‏گه: "آره آره آره! موجه مری باب کردی هه قسم!" که البته بقيهء جمله غلط هست اما همين سه‏تا آرهء اول انقدر تأثير گذار هست که من از فيلمی که بچگی‏هام ديدم يادم مونده.

پس وقتی می‏خواهيم در هندوستان خريد کنيم موقع چانه زدن بايد از کلمهء آره استفاده کنيم و در صورت لزوم سه بار تا موفق شويم سر و ته خريدمان را با قيمت‏های واقعی‏تر هم بياوريم.



اطلاعيه: به علت تقاضای شاگردان از ترم آينده شهريه کلاس آموزش خريد در هند گران خواهد شد.

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۳

اولا فکر می کردم نمی تونم چند ساعت کلاس برم اون هم اون کلاس های عملی کش دار رو. هر چی باشه به بخور و بخواب عادت داشتم. اما تونستم.
بعد فکر کردم عمراً نمی تونم آشپزی کنم و کلاس هامو هم برم و درس هم بخونم. اما تونستم.
حالا ديگه مستخدم ندارم و دارم سعی می کنم فکر کنم می تونم خونه رو مرتب و تميز نگه دارم.. يعنی مرتب رو نمی دونم اما تميز... رو هم نمی دونم.

پس اينهايی که بچه دارن و دانشجو هم هستن چی کار می کنن؟ واقعاً ايول به شماهايی که می تونين اين همه کار رو به اضافهء بچه داری انجام بدين درستونم می خونين!


****

چند ماه قبل از اينکه بيام اينجا تو يه مغازهء مرغ فروشی کار کردم. نگفتم بهتون که نفهمين من چه بی کلاسم! آخه می دونين که کار به غير از دکتری و مهندسی نزد ايرانيان عار است و بس.
برام در آمد زيادی نداشت فقط خوبيش اين بود که مجبور بودم هر روز يه مقدار از خونه بيرون باشم و از پيله ام بيرون بيام (به قول مريم خانم صورتک) بدون اينکه با مردم سر و کله بزنم يا متلک زيادی بشنوم (آخه صبح زود با اتوبوس می رفتم و عصر هم همينطوری بر می گشتم).
يه فايدهء بزرگ ديگه هم داشت يعنی دوتا. اوليش اينکه ديگه موقع خورد کردن مرغ مثل مار به خودم نمی پيچم از شدت انزجار از اين تصور که دارم موجودی رو تکه تکه می کنم، يا بدتر از اون همذات پنداری با مرغ.
ديگه اينکه خوب ياد گرفتم چطوری مرغ رو بی استخون کنم و فيله اش رو جدا کنم. چون اصلاً از اينکه دنده ها و ستون فقرات مرغ رو هم بپزم خوشم نمياد و برای شنيتسل و جوجه کباب درست کردن هم خيلی لازمه بی استخوان کردن.

اما همهء اين غذاهای خوشمزه يه طرف، مرغ آبپز ساده با کته شفته يه چيز ديگه است!
نه؟

****

راستی يه چيزی. اينجا هيچ کس جارو برقی نداره چون پول برقش از مزد ماهانهء کارگری که هر روز مياد جارو می کنه بيشتر می شه!

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۳

برتراند يک نقاش فرانسويه که با هم مسنجراً‌ سلام عليک داريم و قبلاً ازش نوشته بودم.
تقريباً هرچی دم دستش باشه روش يه چيزی می کشه. اين طراحی های فيگور روی صفحه روزنامه (و کتاب و نقشه) اش رو خيلی دوست دارم.


دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳

ياد اون موقه ها که ضبطمون کشی بود به خير... چقدر يه نوار جديد می تونست هيجان انگيز باشه.. خواهرم به طرز عجيبی از خودش انعطاف به خرج می داد و می گذاشت پيش اون و دوستاش بشينم و نوار گوش کنم. انقدر گوش می داديم که حفظ می شديم و کش ضبط شل می شد. اون وقت بابام ضبط رو باز می کرد و کشش رو عوض می کرد. وقتی می خواست ضبط رو تعمير کنه يه ذره بين چشمی می زد به قاب عينک خالی و می زد به چشمش.. وقتی سرش رو روی ضبط خم می کرد کله اش زير نوری که از پاسيو می تابيد برق می زد..


***

گردی روشن نور پاسيو محو می شه و تار می شه..من توی اون خونه گم می شم.. خونه مثل کش خراب ضبط بلند و کوتاه و کج و منحنی می شه و توی تاريکی بزرگ تر از قبل به نظر مياد؛ نوری از پاسيو نمی تابه. تخت قديمی عميق و گود می شه و من نمی تونم از توش بيام بيرون. نقش های منظمِ روی ديوار و لوزی های گچی سقف بزرگ می شن و هر کدوم می شن اندازهء يه قالی.. اندازهء يه اتاق.. من توی اون خونه غرق می شم..و درست يک لحظه قبل از اينکه خفه بشم يادم می افته که کار ناتمامی اونجا دارم که هرگز نمی تونم تمومش کنم.

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۳

آقای فمينيست عزيز تصادف کرده و الان بيمارستانه. فکر می کنم هر کسی که تو اين شرايط باشه خوشحال می شه که بهش سر بزنن و به يادش باشن.

پس فراموشش نکنيم. يه پيغام کوچولو حالش رو ممکنه بهتر کنه.

دوست عزيز ازت خيلی ممنونم که تو اين وضعيت هم به فکر نامه فرستادن به مرتضوی همراه با بلاگرها بودی.

نامه سرگشاده به مرتضوی

آقای مرتضوی دادستان تهران
اقارير اخير آقايان روزبه مير ابراهيمی و اميد معماريان در جلسه هيات نظارت بر قانون اساسی که تنها بخشی از آن و آن هم به شکل سربسته از طريق مشاور محترم رئيس جمهور جناب آقای ابطحی منتشر شد نشاندهنده تخلف آشکار شما و ارگان زيرمجموعه شما در برخورد با متهمين بود. از آنجايی که اينگونه برخورد ها در زير فشار گذاشتن متهمين و شکنجه آنها به قصد گرفتن اعترافات دروغين در مجموعه دادستانی سابقه ديرين دارد و اين کار مخالف اصول مصرح در قانون اساسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر هست لذا ازديدگاه ما شما در دادگاه افکار عمومی متهم به جنايت عليه بشريت هستيد.

آقای مرتضوی! شما بارها تبحر خود را در تهديد افراد به بازداشت و شکنجه واعدام به قصد اعتراف گيری از آنها يا وادار نمودنشان به سکوت اثبات کرده ايد. با کمال تاسف شواهد حاکی از احتمال تکرار اين رويه در مورد روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان و فرشته قاضی است.

آقای مرتضوی! ما نويسندگان اين نامه هر چند که در بسياری از اصول دارای عقايد و آرای متفاوتی هستيم ولی در جايی که بحث دفاع از شرافت و حرمت انسان هاست همه هم رای و هم صدا بپا می خيزيم و سکوت نخواهيم کرد.

آقای مرتضوی! می دانيم که از قدرت و گستردگی نفوذ اينترنت در بين جوانان به خوبی آگاهيد که اگر جز اين بود اکنون شاهد فيلترينگ گسترده و بی سابقه آن نبوديم. پس به شما هشدار می دهيم که در صورت هر گونه تعرض به روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان، فرشته قاضی و يا خانواده های شان، در يک اقدام هماهنگ وگسترده اعمال کاملا غيرقانونى و مستبدانه شما را با روش های مختلف به گوش جهانيان خواهيم رساند.

پ.ن. خواهش میکنم برای حمایت از بچه های داخل ایران این نامه رو در وبلاگهاتون منعکس کنید.


پ.ن2: من تربچه نقلی رو حذف کردم چون فعلاً که کسی با توبرهء گرد و قلمبهء ايشون کاری نداشته. بعد هم من هنوز نمی دونم خودش چه کارهايی کرده و نکرده و چقدر تو اين بلاها که داره سر ما مياد سهم داره. حالا هنوز که يه تار ريششون هم الحمدلله کم نشده لزومی نمی بينم ازش دفاع پيش از حمله بکنم.




شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۳

کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر رو که خوندم احساس نا اميدی کردم، چون اصلاً اونقدر که انتظار داشتم به هنر ايران باستان توجهی نکرده بود.
حالا فرض کنيد همون قدر از هنر ما هم که توی کتاب های تاريخ هست ماهی بشه و بره زير آب.. کمتر از نيم قرن که بگذره ديگه هيچ کس توی دنيا نمی دونه مام واسه خودمون تاريخ داشتيم و تمدنی و هنری.

چرا نسبت به اين قضيه بی تفاوت هستيم؟
اون همه امضائی که جمع شد برای عرب نشدن خليج، چرا اينجا غايب هستن؟ فقط برای اينکه احساسات ضد عرب خودمون رو نشون بديم برای خليج فارس اهميت قائل بوديم؟

اين لينکو از کافه هاله برداشتم؛ هنوزهم دير نشده... ماييم که بايد حرکتی کنيم، ما.


*****


ديروز داشتم فکر می کردم اگه تنها نبودم و يه متحد داشتم که دوتايی با هم مشکلات رو حل می کرديم انقدر هر چيزی که پيش می اومد ناراحت نمی شدم و فکرم مشغول نمی شد.الان که داشتم وبلاگ مامان خوشبخت رو می خوندم به يه نتيجهء ديگه رسيدم.آدم به عشق بچه هاش می تونه از استقلال خواهی ش بگذره اما به دلايل ديگه..نه. مثلاً من ترجيح می دم با مشکلات خودم روبرو بشم اما همخونه نداشته باشم. حالا بگذريم که ايرانی های اينجا خودشون برای هم خونه هاشون مشکل به وجود ميارن.

يه هم کلاسی بندر عباسی دارم -که البته فقط يک کلاس رو هم هستيم- می گفت هم خونهء دوستش کلی پول ازش برداشته. يعنی سهم اون رو از پول پيش خونه برداشته و کلی ديگه هم دودره اش کرده و رفته پی کارش.
اون دوستم که موتور سواری يادم داد رو پريروز ديدم پکر. گفت تعطيلات ديوالی که برگشته ايران، کليد خونه اش رو داده به يکی از دوستاش، اونم اومده وسايلش رو برداشته برده! البته نه همه رو ولی کلی چيز برده. پول هم ازش قرض کرده بوده و حالا پس نمی ده. اينم پولش تموم شده و حتی گاز خونه اش رو نمی تونه عوض کنه. از منم پول نمی گيره چون من دخترم!!!
خلاصه من که تنهايی رو ترجيح می دم. همه چيز به کنار، من انقدر سالها هر کاری دلم خواسته در هر زمانی که دلم خواسته کردم که شخصيتم اينطوری شکل گرفته و هرچه هم می گذره دارم بيشتر بهش عادت می کنم. دوست دارم تغيير کنم اما فکر نمی کنم چيزی که بيشتر از "هر کاری دلم می خواد هر وقت که دلم می خواد رو کردن" لذت داشته باشه رو پيدا کنم.


يه جورايی می دونم فاجعه است. اما خوب باشه مگه چی می شه؟ احتمالاً يه زمانی دوباره عاشق می شم و دوباره سعی می کنم خودم رو تغيير بدم ( نه صبر کن! هميشه هر وقت عاشق شدم يه جای کار بدجور لنگيده که با تغيير کردن های ظاهری هم درست نمی شده، هميشه با يه الگوی مشابه مواجه می شم که اگه شفای زندگی رو خونده باشی می فهمی چی می گم.. در اين باره بعدن می نويسم)
کجا بوديم؟.. آهالن خلاصه احتمالاً دوباره يه دوره پيش مياد که من تصميم می گيرم خودسازی کنم و بعد شکست می خورم -در خودسازی، عشق، يا هردو- و بعد دوباره می رسم به همين نقطهء لذت از تنهايی که خوب عيب های خودش رو هم داره و بعد از يه مدت خسته می شم و... آخ جون اون موقع ديگه همهء دوستهام که الان ازدواج کردن يا با دوست پسرشون زندگی می کنن طلاق و طلاق کشی شون رو گرفتن و با هم يه گروه تشکيل می ديم... مثلاً‌ گروه لذت بران خودخواه.. يا پيرپاتال های خوشگذرون...


ياد گربه های اشرافی افتادم، اون سه تا قازا که دائی خوارزاده بودن.. هه هه





جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۳

يک خبر مهم از وبلاگ سايه آبی:

راه اصلي بين تخت‌جمشيد و پاسارگارد از ميان خواهد رفت!

بنشينيم و شاهد از ميان رفتن اين مجموعه باشيم؟ اين موضوع کم اهميت‌تر از هويت خليج فارس است؟ يا ما تنها زورمان به مجله نشنال جئوگرافي مي‌رسد؟

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳

همين الان صابخونه اومده بود و می گفت عموم (صابخونهء اصلی) گفته بايد فلان قدر اجاره رو اضافه کنی چون هر سه سال اجاره ها رو اضافه می کنه. منم گفتم من فقط پنج ماهه که اينجام و اگه دلش خواست می تونه قانونش رو عوض کنه تا مدت سکونت من حداقل به يکسال برسه. در غيراينصورت لطف کنن و پول پيشم رو آماده کنن.

اگه بخوام از اينجا برم خيلی برام بيشتر از اينی که می گن بذار رو اجاره خرج داره و از طرفی اينجا راحت هستم و خونه مو دوست دارم اما زير حرف زور نمی خوام برم.



*****

با اين سريال مسخرهء full house خيلی حال می کنم. خوب بلده با چيزهای ساده لبخند به لب آدم بياره. مخصوصاً از رابطه اون سه تا دختر با پدرشون خيلی لذت می برم.
چی می شد همهء پدرهای ايرانی همينقدر بی تکلف و راحت به بچه هاشون محبت می کردن؟

تا حالا از چندين مرد ايرانی شنيدم که دوست داشتن بايد با عمل آدم نشون داده بشه. و بعدش هم اضافه می کنن: به نظر من گفتن دوستت دارم خيلی لوسه من که نمی تونم بگم. من سعی می کنم با رفتارم بگم.

به نظرم امکانش نيست که آدم با رفتارش صرفاً علاقه اش رو برسونه. گاهی وقتها آدم حوصله نداره و رو مود خوبی نيست. اون موقه چطوری می خواد "با رفتار" علاقه شو نشون بده؟
گاهی وقتها هم آدم رو مود خوبيه و دلش می خواد به همه محبت کنه. اونوقت طرف چطور بايد اينو بذاره به حساب علاقهء شما به خودش؟

يک چيزی رو از طرف خودم به هر مردی که اينجا رو می خونه بگم. شنيدن "دوستت دارم" ، صريح و بی حاشيه رفتن، چه کسی از پدرش بشنوه چه از دوست پسر يا شوهرش، خيلی لذت بخش تره تا اينکه خودش توی رفتار شما دقت کنه و حدس بزنه و برای خودش اين معما رو حل کنه که آيا دوستش داريد يا نه.


*****


پريشب خواب ديدم برگشتم ايران، اما بليطم رو باخودم نياوردم (حالا انگار اگه مياوردم می شد باهاش سه باره سفر کرد) و بليط خريدن هم که دو سه هفته طول می کشه و عزا گرفته بودم که حالا کلاسامو چکار کنم نزديک امتحانی.. از فرودگاه زنگ زدم خونمون. و شروع کردم به تعريف ماجرا و اينکه حالا چطور بايد زود بليط گير بيارم.

وسط مرثيه خونی من بابام يهو گفت که خيلی خسته است.

ديروز يه ايميل زدم که ببينم حال بابام چطوره و گفتم چه خوابی ديدم*. امروز وقتی جواب ايميلش اومد -که حالش خوبه و چرا دائم من از اين خوابا می بينم-، يه لحظه احساسی درونم اوج گرفت، همهء فکرهای گذشته رو کنار زدم و نوشتم که دوستش دارم.
يه آيکون قلب دار هم فرستادم.





*می دونم که خواب ديدن از نظر علمی چيزی نيست که تصويری از آينده رو بده و مطلب شبنم عزيز رو هم در اين مورد خونده ام.
اما چند سال پيش درست يک روز قبل از اينکه شوهر عمه ام سکتهء مغزی کنه خواب ديدم داره می گه سرم درد می کنه. بعدش هم رفت پيش عمه ام که قبلاً فوت کرده بود نشست.
فرداش سکته کرد و دو هفته بعدش هم فوت کرد.
نه قبلش، و نه بعدش ديگه خوابش رو هرگز نديدم.

به هر حال هرچقدر هم چيز علمی در اين مورد بخونم، فکر می کنم يه چيز ديگه هم در مسئلهء خواب و همينطور قدرت ناخودآگاه آدمی هست که علم هنوز بهش نپرداخته.


*******

فکرم مشغوله. از تو رختخواب پا شدم آنلاين شدم. الشتباه بزرگی کردم که برای خونه قرارداد نبستم. گول پول پيش کمشو خوردم...
چه هفتهء سختی بود.. از اون آزمايشگا شيمی مسخرهء اول هفته که هيچ کدوم از محلول هام رنگش درست در نيومد و آخر هم نفهميدم چی به چی شد، با اون استاد نژاد پرست غير قابل قورت دادن، تا اين اجاره رو زياد کن به ما چه که يه نفری!

می دونم چی بهشون بگم. اما حالا تا بگم ده هزار دفعه تو فکرم تکرار می کنم بی خودی.

می دونم سخت تر و جدی تر از اينا تو زندگی همه هست!

شب به خير.

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۳

عجيبه. اما منم نمی تونم باور کنم. هربار که صحبتش می شه، يا خبر نحس ديگه ای از حکم سنگسار می خونم، ذهن ثانويم همه اش می گه اين يه بازيه. الکيه. نمی ميره که. سنگهارو يه کم می ندازن و بعد زودی از زير سنگا درش ميارن و می گن ديگه از اينکارا نکن.
مگه می شه به سر يه آدم که دستاشو بستن انقدر سنگ بزنن که بميره؟
نه اين يه بازيه. الکيه...


نه بازی نيست. الکی نيست. ما اشتباهی به دنيا اومديم. ما زود به دنيا اومديم. ما برای اين زمان زياديم.
خودپسندم؟
وقتی نوددرصد مردم شهر جمع می شن اعدام تماشا کنن تويی که بدنت می لرزه چه فکری می کنی؟ وقتی مردم جمع می شن که سنگ بزنن صواب کنن تويی که حالت تهوع بهت دست می ده چه فکری می کنی؟
هفتصد سال پيش مردم تماشا می کردن که چطوری يه آدم پوستش زنده زنده کنده می شه. الان کسی نمی تونه قبول کنه. الان اين اتفاق نمی افته. مردم نمی پذيرن.
ماهايی که اين حکم رو نمی تونيم بپذيريم هم برای اين زمان زياديم و زوديم.
بيچاره ما ميون اين همه آدم هفتصد سال پيش.

چه خوب که ساکت نموندن
به قول مريم هوله " نمیدانم چطور آنقدر شجاعند که تو در آسمانشان پرواز میکنی"



پ.ن ممنون از مهشيد به خاطر غلط گيری..

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳

لحظات سخت تو زندگی همه هست.
گاهی اتفاق می افته که خسته و کوفته رسيدی خونه، اينترنتت که تنها رابط تو با دنيايی ست که برات اهميت داره قطع هست و همون موقع هم کشف می کنی که شارژ سل فونت هم تموم شده و دوباره بايد بری بيرون.. گاهی صابخونه ات مياد زنگ در و می زنه از سر کارت که هی سعی می کنی روش تمرکز کنی بلندت می کنه که بگه تقصير توئه که امروز مستخدم من نيومده چون تو بهش گفتی می تونه چهار روز در ماه رو نياد.
اون وقت تو ممکنه بهش بگی که هر کس می تونه هر قانونی خودش صلاح می بينه بگذاره. هر کاری در ماه چهار روز تعطيلی داره و منم به کارگرم گفته ام می تونه چهارروز در ماه نياد و بيشتر از بقيه هم بهش حقوق می دم. مزد کار دست توی هند هيچ انسانی نيست و برای همين کارگرها و مستخدم ها بعد از يه مدت يا دزد می شن يا از غصه الکلی.

بهش گفتم مستخدم منه و من بهش گفتم برای من چهار روز می تونه نياد و اون هم می تونه به عنوان کارفرما هر قانونی که خودش می خواد بگذاره.

اما هنوز نمی تونم روی کارم تمرکز کنم. هنوز تند نفس می کشم و به اين فکر می کنم که اشتباه کردم اومدم اينجا.. فکر می کنم شروع کنم به قيافه گرفتن که متوجه بشه سر هر چيزی زنگ خونهء منو نزنه و هر چيزيو تقصير من نندازه.
اما فکر کردن به قيافه گرفتن يه جور مقاومت درونم برانگيخته می کنه. بعد انرژيم رو می گيره.

و اينطوری می شه که بعد از يه روز که خيلی روز من نبوده و خيلی هم کار داشته بودم، نمی تونم بشينم سر درسم.

می دونم از اين سخت ترهاش تو زندگی شماها بوده.
اينم ولی يه جورشه به هرحال.

چند وقت پيش فکر کرده بودن من آدم ساده لوحی هستم و پول برام ارزش نداره که به فقير کمک می کنم (ا لبته ديگه به گداهای اينجا پول نمی دم) و شروع کرده بودن به پيشنهاد فروش بعضی چيزاشون به من به قيمتی که واقعی نبود.
مثلاً يه دوربين داشتن و می دونستن من می خوام دوربين ديجيتال بخرم و به من گفتن اينو بخر. منم اومدم تو اينترنت سرچ کردم ديدم از اون قيمتی که اينا می گن ما دوبی خريديم کلی ارزون تر تو بمبئی پيدا می شه همون مارک و همون مدل.
تازه نو اش.
يا مثلاً يه تختهء بدون گيره و هيچی رو می گفت دخترم به جای سه پايه نقاشی ازش استفاده می کرده و می گفت فلان قدر بخر که اصلاً واسه يه تختهء بی مصرف قيمت معقولی نبود.

می دونی؟ اصلاً حوصله ندارم به اين چيزا فکر کنم وقتی اينهمه کار ديگه هست که بايد انجام بدم. به خودم می گم از اين لحظه های سخت و تنهايی برای همه هست.




حرف آخر:
شمايی که می گين بهنود فقط جورناليست است و کار سياسی نبايد از او توقع داشت، مگه ما چی هستيم؟ نمايندهء مجلس؟
مگه بهنود در "امروز" کردن نام سايتش در مبارزه با سانسور با ديگران همراه نشد؟

اين چيزی بيشتر از مقاله نوشتن بود درسته؟ بار سياسی اش بيشتر بود يا نبود؟

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳

لينک بهنود چاخان رو همون موقع که گفت (اينجا رو با دهن کجی بخونين) من سياسی نيستم بايد پاک می کردم. چطور اينجور موقع ها سياسی هستی؟ وقتی می خوای از کار بزرگ تربچه های کوچک اين حکومت جنايت کار حرف بزنی چرا سياسی هستی هان؟؟ جواب بده! دارم داد می زنم! نمی شنوی؟

بهنود از مردرندهايی که حافظهء ضعيف دارند مثل تو متنفرم. باور کن از ته دل می گم.


پ.ن: البته اين بيشتر يه نوشته از روی عصبانيته تا به قول شبح انتقاد. ولی خوب من هميشه از اين منش مردرندی و بی شعور فرض کردن ديگران بيشتر از هرچيزی ميريزم به هم.

خيلی گشتم دنبال اون نوشتهء بهنود که گفته بود من سياسی نيستم يادمه ازش خواسته بودن حرکتی انجام بده که يادم نمياد چی بود اما خوب با منش رياکارنه ايشون انگار جور در نمی اومد و يک انتقاد مستقيم از رژيم بود. اگر پيداش کرديد به منم بگيد ممنون می شم.


دخو: بهنود [....]

راستشو بخواين فکر می کنم بيشتر بدبختی ما سر همين گنده کردن بيش از حد آدمها و احترام غير معقول به اونهاست در حدی که وقتی يه آدمی رو گنده کردیم دیگه ازش انتقاد هم نمی کنيم. ما هی می گيم خاکستری ببین اما درک نکردیمش و باز هی آدمهای سفید می سازیم و می پرستيمشون.
و يک توضيح واضحات هم بدم. کسی نگفته آقا بهنود بيا و کارهای سياسی بکن. هيچ قصد ندارم برای کسی تعيين تکليف کنم هيچ وقت. اما وقتی گفتی سياسی نيستم يعنی سياسی نيستی! نه که هروقت خواستی به حکومتی جنایت کار هشدار بدی و راهنماييش کنی يا ازش تعريف کنی سياسی بشی و بعد دوباره رنگ سياسی بودننت بپره يکمرتبه. اين دورويی است نه روزنامه نگار بودن صرف! نه غيرسياسی بودن!

هيچ بنی بشری رو نبايد پرستيد.




سلام! سال نو مبارک!
آخجون ما امسال سه تا عيد داشتيم. يکی ديوالی هنديها، يکی همين دوهزاروپنج و اونيکی هم که از همه باحال تره هنوز نيومده.
امشب بهترين شب سال نوی من بود. هر کاری دوست داشتم کردم. از مست تو خيابون راه رفتن تا بادکنک خريدن و خنديدن حسابی..

آخ راستی سيگار برگمم کشيدم مرسی احسان که ادرس دادی.

ای سال دوهزاروپنج که دوساعت و ربعه شروع شدی قول بده سال بهتری باشی.


خوش باشيد.

بايگانی وبلاگ