همين الان صابخونه اومده بود و می گفت عموم (صابخونهء اصلی) گفته بايد فلان قدر اجاره رو اضافه کنی چون هر سه سال اجاره ها رو اضافه می کنه. منم گفتم من فقط پنج ماهه که اينجام و اگه دلش خواست می تونه قانونش رو عوض کنه تا مدت سکونت من حداقل به يکسال برسه. در غيراينصورت لطف کنن و پول پيشم رو آماده کنن.
اگه بخوام از اينجا برم خيلی برام بيشتر از اينی که می گن بذار رو اجاره خرج داره و از طرفی اينجا راحت هستم و خونه مو دوست دارم اما زير حرف زور نمی خوام برم.
*****
با اين سريال مسخرهء full house خيلی حال می کنم. خوب بلده با چيزهای ساده لبخند به لب آدم بياره. مخصوصاً از رابطه اون سه تا دختر با پدرشون خيلی لذت می برم.
چی می شد همهء پدرهای ايرانی همينقدر بی تکلف و راحت به بچه هاشون محبت می کردن؟
تا حالا از چندين مرد ايرانی شنيدم که دوست داشتن بايد با عمل آدم نشون داده بشه. و بعدش هم اضافه می کنن: به نظر من گفتن دوستت دارم خيلی لوسه من که نمی تونم بگم. من سعی می کنم با رفتارم بگم.
به نظرم امکانش نيست که آدم با رفتارش صرفاً علاقه اش رو برسونه. گاهی وقتها آدم حوصله نداره و رو مود خوبی نيست. اون موقه چطوری می خواد "با رفتار" علاقه شو نشون بده؟
گاهی وقتها هم آدم رو مود خوبيه و دلش می خواد به همه محبت کنه. اونوقت طرف چطور بايد اينو بذاره به حساب علاقهء شما به خودش؟
يک چيزی رو از طرف خودم به هر مردی که اينجا رو می خونه بگم. شنيدن "دوستت دارم" ، صريح و بی حاشيه رفتن، چه کسی از پدرش بشنوه چه از دوست پسر يا شوهرش، خيلی لذت بخش تره تا اينکه خودش توی رفتار شما دقت کنه و حدس بزنه و برای خودش اين معما رو حل کنه که آيا دوستش داريد يا نه.
*****
پريشب خواب ديدم برگشتم ايران، اما بليطم رو باخودم نياوردم (حالا انگار اگه مياوردم می شد باهاش سه باره سفر کرد) و بليط خريدن هم که دو سه هفته طول می کشه و عزا گرفته بودم که حالا کلاسامو چکار کنم نزديک امتحانی.. از فرودگاه زنگ زدم خونمون. و شروع کردم به تعريف ماجرا و اينکه حالا چطور بايد زود بليط گير بيارم.
وسط مرثيه خونی من بابام يهو گفت که خيلی خسته است.
ديروز يه ايميل زدم که ببينم حال بابام چطوره و گفتم چه خوابی ديدم*. امروز وقتی جواب ايميلش اومد -که حالش خوبه و چرا دائم من از اين خوابا می بينم-، يه لحظه احساسی درونم اوج گرفت، همهء فکرهای گذشته رو کنار زدم و نوشتم که دوستش دارم.
يه آيکون قلب دار هم فرستادم.
*می دونم که خواب ديدن از نظر علمی چيزی نيست که تصويری از آينده رو بده و مطلب شبنم عزيز رو هم در اين مورد خونده ام.
اما چند سال پيش درست يک روز قبل از اينکه شوهر عمه ام سکتهء مغزی کنه خواب ديدم داره می گه سرم درد می کنه. بعدش هم رفت پيش عمه ام که قبلاً فوت کرده بود نشست.
فرداش سکته کرد و دو هفته بعدش هم فوت کرد.
نه قبلش، و نه بعدش ديگه خوابش رو هرگز نديدم.
به هر حال هرچقدر هم چيز علمی در اين مورد بخونم، فکر می کنم يه چيز ديگه هم در مسئلهء خواب و همينطور قدرت ناخودآگاه آدمی هست که علم هنوز بهش نپرداخته.
*******
فکرم مشغوله. از تو رختخواب پا شدم آنلاين شدم. الشتباه بزرگی کردم که برای خونه قرارداد نبستم. گول پول پيش کمشو خوردم...
چه هفتهء سختی بود.. از اون آزمايشگا شيمی مسخرهء اول هفته که هيچ کدوم از محلول هام رنگش درست در نيومد و آخر هم نفهميدم چی به چی شد، با اون استاد نژاد پرست غير قابل قورت دادن، تا اين اجاره رو زياد کن به ما چه که يه نفری!
می دونم چی بهشون بگم. اما حالا تا بگم ده هزار دفعه تو فکرم تکرار می کنم بی خودی.
می دونم سخت تر و جدی تر از اينا تو زندگی همه هست!
شب به خير.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
ژانویهٔ
(16)
- تصميم گرفتم اين ديوار رو پاک کنم. برم بشينم سر يه ...
- آموزش خريد روی پيشرفته چگونه در هند خريد کنيم که ...
- اولا فکر می کردم نمی تونم چند ساعت کلاس برم اون هم...
- برتراند يک نقاش فرانسويه که با هم مسنجراً سلام عل...
- ياد اون موقه ها که ضبطمون کشی بود به خير... چقدر ي...
- آقای فمينيست عزيز تصادف کرده و الان بيمارستانه. فک...
- نامه سرگشاده به مرتضوی آقای مرتضوی دادستان تهران...
- کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر رو که خوندم احساس ...
- يک خبر مهم از وبلاگ سايه آبی: راه اصلي بين تختجم...
- همين الان صابخونه اومده بود و می گفت عموم (صابخونه...
- عجيبه. اما منم نمی تونم باور کنم. هربار که صحبتش م...
- چه خوب که ساکت نموندن به قول مريم هوله " نمیدانم چ...
- لحظات سخت تو زندگی همه هست. گاهی اتفاق می افته که ...
- حرف آخر: شمايی که می گين بهنود فقط جورناليست است و...
- لينک بهنود چاخان رو همون موقع که گفت (اينجا رو با ...
- سلام! سال نو مبارک! آخجون ما امسال سه تا عيد داشتي...
-
▼
ژانویهٔ
(16)