لحظات سخت تو زندگی همه هست.
گاهی اتفاق می افته که خسته و کوفته رسيدی خونه، اينترنتت که تنها رابط تو با دنيايی ست که برات اهميت داره قطع هست و همون موقع هم کشف می کنی که شارژ سل فونت هم تموم شده و دوباره بايد بری بيرون.. گاهی صابخونه ات مياد زنگ در و می زنه از سر کارت که هی سعی می کنی روش تمرکز کنی بلندت می کنه که بگه تقصير توئه که امروز مستخدم من نيومده چون تو بهش گفتی می تونه چهار روز در ماه رو نياد.
اون وقت تو ممکنه بهش بگی که هر کس می تونه هر قانونی خودش صلاح می بينه بگذاره. هر کاری در ماه چهار روز تعطيلی داره و منم به کارگرم گفته ام می تونه چهارروز در ماه نياد و بيشتر از بقيه هم بهش حقوق می دم. مزد کار دست توی هند هيچ انسانی نيست و برای همين کارگرها و مستخدم ها بعد از يه مدت يا دزد می شن يا از غصه الکلی.
بهش گفتم مستخدم منه و من بهش گفتم برای من چهار روز می تونه نياد و اون هم می تونه به عنوان کارفرما هر قانونی که خودش می خواد بگذاره.
اما هنوز نمی تونم روی کارم تمرکز کنم. هنوز تند نفس می کشم و به اين فکر می کنم که اشتباه کردم اومدم اينجا.. فکر می کنم شروع کنم به قيافه گرفتن که متوجه بشه سر هر چيزی زنگ خونهء منو نزنه و هر چيزيو تقصير من نندازه.
اما فکر کردن به قيافه گرفتن يه جور مقاومت درونم برانگيخته می کنه. بعد انرژيم رو می گيره.
و اينطوری می شه که بعد از يه روز که خيلی روز من نبوده و خيلی هم کار داشته بودم، نمی تونم بشينم سر درسم.
می دونم از اين سخت ترهاش تو زندگی شماها بوده.
اينم ولی يه جورشه به هرحال.
چند وقت پيش فکر کرده بودن من آدم ساده لوحی هستم و پول برام ارزش نداره که به فقير کمک می کنم (ا لبته ديگه به گداهای اينجا پول نمی دم) و شروع کرده بودن به پيشنهاد فروش بعضی چيزاشون به من به قيمتی که واقعی نبود.
مثلاً يه دوربين داشتن و می دونستن من می خوام دوربين ديجيتال بخرم و به من گفتن اينو بخر. منم اومدم تو اينترنت سرچ کردم ديدم از اون قيمتی که اينا می گن ما دوبی خريديم کلی ارزون تر تو بمبئی پيدا می شه همون مارک و همون مدل.
تازه نو اش.
يا مثلاً يه تختهء بدون گيره و هيچی رو می گفت دخترم به جای سه پايه نقاشی ازش استفاده می کرده و می گفت فلان قدر بخر که اصلاً واسه يه تختهء بی مصرف قيمت معقولی نبود.
می دونی؟ اصلاً حوصله ندارم به اين چيزا فکر کنم وقتی اينهمه کار ديگه هست که بايد انجام بدم. به خودم می گم از اين لحظه های سخت و تنهايی برای همه هست.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
ژانویهٔ
(16)
- تصميم گرفتم اين ديوار رو پاک کنم. برم بشينم سر يه ...
- آموزش خريد روی پيشرفته چگونه در هند خريد کنيم که ...
- اولا فکر می کردم نمی تونم چند ساعت کلاس برم اون هم...
- برتراند يک نقاش فرانسويه که با هم مسنجراً سلام عل...
- ياد اون موقه ها که ضبطمون کشی بود به خير... چقدر ي...
- آقای فمينيست عزيز تصادف کرده و الان بيمارستانه. فک...
- نامه سرگشاده به مرتضوی آقای مرتضوی دادستان تهران...
- کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر رو که خوندم احساس ...
- يک خبر مهم از وبلاگ سايه آبی: راه اصلي بين تختجم...
- همين الان صابخونه اومده بود و می گفت عموم (صابخونه...
- عجيبه. اما منم نمی تونم باور کنم. هربار که صحبتش م...
- چه خوب که ساکت نموندن به قول مريم هوله " نمیدانم چ...
- لحظات سخت تو زندگی همه هست. گاهی اتفاق می افته که ...
- حرف آخر: شمايی که می گين بهنود فقط جورناليست است و...
- لينک بهنود چاخان رو همون موقع که گفت (اينجا رو با ...
- سلام! سال نو مبارک! آخجون ما امسال سه تا عيد داشتي...
-
▼
ژانویهٔ
(16)