چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۳

اولا فکر می کردم نمی تونم چند ساعت کلاس برم اون هم اون کلاس های عملی کش دار رو. هر چی باشه به بخور و بخواب عادت داشتم. اما تونستم.
بعد فکر کردم عمراً نمی تونم آشپزی کنم و کلاس هامو هم برم و درس هم بخونم. اما تونستم.
حالا ديگه مستخدم ندارم و دارم سعی می کنم فکر کنم می تونم خونه رو مرتب و تميز نگه دارم.. يعنی مرتب رو نمی دونم اما تميز... رو هم نمی دونم.

پس اينهايی که بچه دارن و دانشجو هم هستن چی کار می کنن؟ واقعاً ايول به شماهايی که می تونين اين همه کار رو به اضافهء بچه داری انجام بدين درستونم می خونين!


****

چند ماه قبل از اينکه بيام اينجا تو يه مغازهء مرغ فروشی کار کردم. نگفتم بهتون که نفهمين من چه بی کلاسم! آخه می دونين که کار به غير از دکتری و مهندسی نزد ايرانيان عار است و بس.
برام در آمد زيادی نداشت فقط خوبيش اين بود که مجبور بودم هر روز يه مقدار از خونه بيرون باشم و از پيله ام بيرون بيام (به قول مريم خانم صورتک) بدون اينکه با مردم سر و کله بزنم يا متلک زيادی بشنوم (آخه صبح زود با اتوبوس می رفتم و عصر هم همينطوری بر می گشتم).
يه فايدهء بزرگ ديگه هم داشت يعنی دوتا. اوليش اينکه ديگه موقع خورد کردن مرغ مثل مار به خودم نمی پيچم از شدت انزجار از اين تصور که دارم موجودی رو تکه تکه می کنم، يا بدتر از اون همذات پنداری با مرغ.
ديگه اينکه خوب ياد گرفتم چطوری مرغ رو بی استخون کنم و فيله اش رو جدا کنم. چون اصلاً از اينکه دنده ها و ستون فقرات مرغ رو هم بپزم خوشم نمياد و برای شنيتسل و جوجه کباب درست کردن هم خيلی لازمه بی استخوان کردن.

اما همهء اين غذاهای خوشمزه يه طرف، مرغ آبپز ساده با کته شفته يه چيز ديگه است!
نه؟

****

راستی يه چيزی. اينجا هيچ کس جارو برقی نداره چون پول برقش از مزد ماهانهء کارگری که هر روز مياد جارو می کنه بيشتر می شه!

بايگانی وبلاگ