شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۳

کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر رو که خوندم احساس نا اميدی کردم، چون اصلاً اونقدر که انتظار داشتم به هنر ايران باستان توجهی نکرده بود.
حالا فرض کنيد همون قدر از هنر ما هم که توی کتاب های تاريخ هست ماهی بشه و بره زير آب.. کمتر از نيم قرن که بگذره ديگه هيچ کس توی دنيا نمی دونه مام واسه خودمون تاريخ داشتيم و تمدنی و هنری.

چرا نسبت به اين قضيه بی تفاوت هستيم؟
اون همه امضائی که جمع شد برای عرب نشدن خليج، چرا اينجا غايب هستن؟ فقط برای اينکه احساسات ضد عرب خودمون رو نشون بديم برای خليج فارس اهميت قائل بوديم؟

اين لينکو از کافه هاله برداشتم؛ هنوزهم دير نشده... ماييم که بايد حرکتی کنيم، ما.


*****


ديروز داشتم فکر می کردم اگه تنها نبودم و يه متحد داشتم که دوتايی با هم مشکلات رو حل می کرديم انقدر هر چيزی که پيش می اومد ناراحت نمی شدم و فکرم مشغول نمی شد.الان که داشتم وبلاگ مامان خوشبخت رو می خوندم به يه نتيجهء ديگه رسيدم.آدم به عشق بچه هاش می تونه از استقلال خواهی ش بگذره اما به دلايل ديگه..نه. مثلاً من ترجيح می دم با مشکلات خودم روبرو بشم اما همخونه نداشته باشم. حالا بگذريم که ايرانی های اينجا خودشون برای هم خونه هاشون مشکل به وجود ميارن.

يه هم کلاسی بندر عباسی دارم -که البته فقط يک کلاس رو هم هستيم- می گفت هم خونهء دوستش کلی پول ازش برداشته. يعنی سهم اون رو از پول پيش خونه برداشته و کلی ديگه هم دودره اش کرده و رفته پی کارش.
اون دوستم که موتور سواری يادم داد رو پريروز ديدم پکر. گفت تعطيلات ديوالی که برگشته ايران، کليد خونه اش رو داده به يکی از دوستاش، اونم اومده وسايلش رو برداشته برده! البته نه همه رو ولی کلی چيز برده. پول هم ازش قرض کرده بوده و حالا پس نمی ده. اينم پولش تموم شده و حتی گاز خونه اش رو نمی تونه عوض کنه. از منم پول نمی گيره چون من دخترم!!!
خلاصه من که تنهايی رو ترجيح می دم. همه چيز به کنار، من انقدر سالها هر کاری دلم خواسته در هر زمانی که دلم خواسته کردم که شخصيتم اينطوری شکل گرفته و هرچه هم می گذره دارم بيشتر بهش عادت می کنم. دوست دارم تغيير کنم اما فکر نمی کنم چيزی که بيشتر از "هر کاری دلم می خواد هر وقت که دلم می خواد رو کردن" لذت داشته باشه رو پيدا کنم.


يه جورايی می دونم فاجعه است. اما خوب باشه مگه چی می شه؟ احتمالاً يه زمانی دوباره عاشق می شم و دوباره سعی می کنم خودم رو تغيير بدم ( نه صبر کن! هميشه هر وقت عاشق شدم يه جای کار بدجور لنگيده که با تغيير کردن های ظاهری هم درست نمی شده، هميشه با يه الگوی مشابه مواجه می شم که اگه شفای زندگی رو خونده باشی می فهمی چی می گم.. در اين باره بعدن می نويسم)
کجا بوديم؟.. آهالن خلاصه احتمالاً دوباره يه دوره پيش مياد که من تصميم می گيرم خودسازی کنم و بعد شکست می خورم -در خودسازی، عشق، يا هردو- و بعد دوباره می رسم به همين نقطهء لذت از تنهايی که خوب عيب های خودش رو هم داره و بعد از يه مدت خسته می شم و... آخ جون اون موقع ديگه همهء دوستهام که الان ازدواج کردن يا با دوست پسرشون زندگی می کنن طلاق و طلاق کشی شون رو گرفتن و با هم يه گروه تشکيل می ديم... مثلاً‌ گروه لذت بران خودخواه.. يا پيرپاتال های خوشگذرون...


ياد گربه های اشرافی افتادم، اون سه تا قازا که دائی خوارزاده بودن.. هه هه





بايگانی وبلاگ