چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۳

عجيبه. اما منم نمی تونم باور کنم. هربار که صحبتش می شه، يا خبر نحس ديگه ای از حکم سنگسار می خونم، ذهن ثانويم همه اش می گه اين يه بازيه. الکيه. نمی ميره که. سنگهارو يه کم می ندازن و بعد زودی از زير سنگا درش ميارن و می گن ديگه از اينکارا نکن.
مگه می شه به سر يه آدم که دستاشو بستن انقدر سنگ بزنن که بميره؟
نه اين يه بازيه. الکيه...


نه بازی نيست. الکی نيست. ما اشتباهی به دنيا اومديم. ما زود به دنيا اومديم. ما برای اين زمان زياديم.
خودپسندم؟
وقتی نوددرصد مردم شهر جمع می شن اعدام تماشا کنن تويی که بدنت می لرزه چه فکری می کنی؟ وقتی مردم جمع می شن که سنگ بزنن صواب کنن تويی که حالت تهوع بهت دست می ده چه فکری می کنی؟
هفتصد سال پيش مردم تماشا می کردن که چطوری يه آدم پوستش زنده زنده کنده می شه. الان کسی نمی تونه قبول کنه. الان اين اتفاق نمی افته. مردم نمی پذيرن.
ماهايی که اين حکم رو نمی تونيم بپذيريم هم برای اين زمان زياديم و زوديم.
بيچاره ما ميون اين همه آدم هفتصد سال پيش.

بايگانی وبلاگ