سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴



- آقا راجوو، شير کپنی دارين؟



- داشتيم آبجی.. گذاشتيم جلو تلويزيون، اخبار بود، رئيس جمهور ايرانو نشون داد همه‌ش بريد... پنيرش کرديم. بدم خدمتتون؟

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴

آره وزارت اطلاعات اصلاح شده که تو رو نگرفتن و اينکه مجتبی سميعی نژاد رو به جرم وبلاگ نويسی ميگيرن و بهش اتهام سب نبی می‌زنن و به دو سال زندان محکوم می‌شه اصلاْ به موضوع ربطی نداره چون وقتی ميشه گفت وزارت اطلاعات اصلاح نشده که تو رو گرفته باشن.

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۴

تلويزيون

تلويزيون قدرتمندترين رسانه است اما تو کشورهايی مثل مال ما که ميانگيناْ‌ ميزان مطالعهء مردم خيلی پائين هست از جاهای ديگه خيلی تاثيرش بيشتره.
اگر تلويزيون قرار بود دست يه جريان اصلاح طلب بيفته من يکی با کله رای ميدادم. هيچ دقت کردين بعد از پخش شدن اون انيميشن های داوود خطر رانندگی مردم بهتر شده بود؟ (الان نمی دونم چطوريه).
برنامه‌های تفريحی تلويزيون خيلی قدرت فرهنگ سازی بالاتری نسبت به کتاب و تئاتر و سينما دارن. دليلش هم روشنه. مردم عصر که می‌رن خونه از سر کار ميشينن رو کاناپه - يا مثل طفلک احمدی نژاد رو پشتی- تلويزيون رو روشن می ‌کنن. اما همه تئاتر نميرن و کتاب هم نميخونن.

تا وقتی اين رسانه دست ولايت فقيه باشه عملاْ اصلاحات فرهنگی صورت نميگيره که هيچ تخريب هم ميشه.
اگرچه عده‌ای که تا نوک دماغشون رو بيشتر قادر نيستن ببينن ديگران رو به خاطر نه گفتن به اصلاحاتی که در بهترين دوره فقط دانشجوها و کتاب خون ها و روشنفکرها رو تا حدی تغذيه کرد سرزنش ميکنن و زشت تر از اون نادان می‌خونن، اين واقعيتيه انکار نکردنی.


***


پشت اين دروازهء صورتی تو قسمت قديمی که بهش ميگفتن pink city رفتيم به مرقد مطهر مهاراجه‌ها.
آقايون قدس اسره اول برين جلو بوق بزنين بعد بياين مرقد مطهر ساختن رو ياد بگيرين.

مهاراجه‌ها همراه بچه هاشون مقبره‌های کوچک و بزرگ -لابد بر حسب موقعيت و سن- داشتند. دور شهر يه ديوار حفاظتی قديمی داشت که توی اين عکس و اين يکی مشخص هست. عکس رو من خوب گرفته بودم ها، زمين کج بود.

اين و اين هم از داخل بزرگترين مقبره متعلق به مهاراجه‌ای به نام مين سينگ اول. ميگفتن اوايل قرن بيستم زندگی می‌کرده. زنش هنوز زنده است و با اينکه نود سالشه اسب سواری و کلی ورزش های ديگه می ‌‌کنه به خوشگلی اَشواريا ست. دروغ و راستش پای خود جاپوری‌ها.

اينم سه تا الاغ نازنازی که اون گوشه وايسادنکی چرت می زدن.

شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

نبوی جان ساعت خواب! نظامی ها نيامدن، اونها بودند شما نميديدشون.چند ساله که به طور غير رسمی تو کشور حکومت نظاميه. امروز يکيشون رئيس جمهور شد. ساعت خواب، هم به شما و هم خانمهای دانشمند که از جهل ديگران به تنگ اومدن.به قول ايزد بانو: از مدافعين حقوق زنان بيشتر تعجب مي‌كنم!

***

چرا فکر می‌کنم وضعيت الان خطر و ضرر کمتری داره تا حالتی که معين رئيس حمهور ميشد؟

جريان مافيايی رهبری، که امروز به شکل طوفان خودنمائی کرد، اگر چهار يا هشت سال ديگه زير لايه يخ نازک اصلاح طلبی پنهان ميموند به شکل سونامی سرمون خراب ميشد. فقر و لمپنيسم بيشتر از هر زمان ديگه ای رشد کرده و به چاشنی هيجان و انرژی آزاد نشده آلوده ست. امروز درصد بالايی از مردم زير خط فقر هستن و اگر اين اکثريت رهايی از گرسنگی و ديده شدن پول نفت رو بر سر سفرهء خودش رو در رای دادن به احمدی نژاد ديده ما اقليت ترسان و ناراضی بايد به خواستهء اونها تن بديم و چاره ای جز اين نداريم که سرمون رو زير آب کنيم تا اين موج بگذره.
گذشتن اين موج الان خيلی خطر کمتری نسبت يه آينده داره.
هيجان مخربی توی لايه‌های جامعه هست که با يک فوتبال خودش رو در شکسته شدن شيشهء ماشين‌ها و قر کردن و له کردنشون -توسط جوون های بيش از حد هيجان زده- نشون ميده. بايد به اين خطر پيشتر از اينها توجه ميکرديم، خطری که بيخ گوشمون بود و ما به حساب گروه فشار ميگذاشتيم. زير پوست شهرمون چرکی بود که فقط گاه به گاه بيرون ميزد و ما مدتها دماغمون رو گرفته بوديم و ميگفتيم از قصر حاکم مياد.. امروز چاهی به اون لايهء زيرين باز شده.

اين چيزی نيست که بشه با توسعهء فرهنگی (سياسی اقتصادی رو نميگم چون همه ميدونم اتفاق نيفتادن) از نوع اصلاح طلبی دورهء قبل حل‌اش کرد. لمپن‌ها به فرهنگ‌سراها نمی‌رن، ميلان کوندرا نمی‌خونن و مراسم هشت مارس برگذار نمی‌کنن. دلخوشی به اين طرز اصلاحات سر فرو کردن زير همون لايهء نازک يخه غافل از اينکه از عمق روزی موجی خواهد اومد به بزرگی همهء کشور - شايد هم بزرگتر- و سرها رو با يخ‌اش خواهد برد.

***


دست پانته‌آی عزيز درد نکنه.. وبلاگم حسابی عوض شده و اون لوگو هم که اصلاْ توقع نداشتم انقدر وقت بذاری و زحمت بکشی
و طراحيش کنی خيلی قشنگه. واجب شد بيای هند از خجالتت در بيام!

***

اين هم يه چندتا ديگه عکس: جاپور يک قسمت قديمی داشت که با اين دروازه شروع ميشد. از اين دروازه به بعد همه چيز (تقريباْ همهء ساختمونها) صورتی مايل به آجری بودن.
قسمت قديمی پر از اين ساختمون‌های گنبددار صورتی بود.
اين وسط اين سفيده احتمالاْ‌ مال قبل از دورهء صورتی بوده که تمام شهر سفيد بود. سيصد سال پيش يه مهاراجهء صورتی دوست شهر رو از سفيد به صورتی درمياره.
اين هم خونهء يه مهاراجه بوده: سرسرای بيرونی و درونی.
با نسيم رفتيم بالای اين مناره... ياد منار جنبون افتاده بودم. از اون بالا از شهر عکس گرفتيم.

بقيه اش باشه بعدن.

***

و به قول سايه آبی: ناراحتید از نتیجه انتخابات؟ من هم هستم ولی وقتی صحبت از مشارکت مردمی می‌شود نمی‌توان گفت آنی که نان خوردن ندارد خفه بشود و بقیه آواز آزادی سر بدهند

***

خواهشی دارم از شما که ايران هستيد. هر کس دوربين داره از تخت جمشيد و بناهای ديگهء تاريخی قبل از اسلام عکس بگيره.. از تمام زاويه ها.

جمعه، تیر ۰۳، ۱۳۸۴

هميشه توی اين سالها اميد داشتم به اينکه اوضاع بالاخره درست می‌شه... برای اولين باره که هيچ اميدی ندارم. حال نوشتن ندارم اما کامنتی که برای زيتون گذاشتم رو کپی می‌کنم.



از خيلي وقت پيش می ديدم که مدتهاست دارم توسط مردم اذيت می شم نه کميته نه نيروی انتظامی.
زيتون اين لات و لوتهايی که مي گی از چه دسته ای هستن؟ مذهبی ان يا نه فقط لمپن؟

می دونم ممکنه حرفم خيلي ها رو ناراحت کنه و واقعاْ قصد ندارم ناراحتتون کنم اما نمی تونم خفه خون بگيرم.فمر نمی کنيد اين پس روی فرهنگی و فکری مردم نشون می ده اصلاح طلبها در توسعهء فرهنگی -که انقدر به خاطرش به اونها اميد بسته بوديم/يد ناموفق بودن؟ نا موفق که نه من می گم اصلاْ همچين خبالی نداشتن.
حالا بايد چکار کرد؟ خيلي نگرانم... فکرش واقعاْ معده ام رو به هم می ريزه. فکر راي دادن رو هم نکردم چون واقعاْ حاضر نيستم به هيچ کدومشون رای بدم.
رای ندادن و تحريم راه حل نشد چون مردم هيچ وقت همراهش نمی شدن ما مردم شهرهای کوچک رو در نظر نگرفتيم. اما رای دادن هم راه حل بود آيا؟
به کي رای ميداديم؟ معين به اندازهء خاتمي مقبوليت نداشت پيش مردم و توی حکومت هم به اندازهء نصف او برش نداشت. وقتی هشت سال دولت خاتمي همچين جرياني -هم در حکومت و هم طرفداران احمدی نژاد بين مردم- که نشونهء پس روي فکري و فرهنگی هست - به وجود آورد، معين می خواست چه جور اصلاحاتي انجام بده؟
... نيومده بودم اينها رو بگم... نگران همه تون هستم ...و نگران دل خودم که چجوری له خواهد شد.. با چه خبری .. نگران مامانک خوشگلکم که دلخوشيش اينه که عصرها بره خريد... اگه اين لات و لوتها اذيتش کنن چه جوری می‌شکنم؟ .. ديگه اميدي به دموکراسی و آزادی توی ايران ندارم.. اما ميبينم مردم دارن امنيت خودشونم از دست می دن...

راه نجاتی هست؟

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

توطئهء قتل گنجی
فاجعه ای غیرانسانی درحال وقوع است به فریادمان برسید. فردا خیلی دیر است

چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴

همونطور که قبلاْ گفتم مقصد ما دلهی بود و هر دو اونجا کار داشتيم. از اونجائيکه فاصلهء پونه تا دلهی زياده از اينجا اتوبوس مستقيم وجود نداره و بايد اول ميرفتيم يه شهر نزديک تر و ما بمبئی رو انتخاب کرديم چون شنيده بوديم از اونجا ميشه رفت.
کارتون يوگی و دوستان رو يادتونه؟ يه موجود بدجنسی بود که يه شهر گندهء نخراشيده ساخته بود که خيلی هم دود و آلودگی داشت، يادتون اومد؟ اون شهر بمبئی بود.
تنها نکتهء مثبت بمبئی اينه که ميشه اقيانوس هند رو از جاده‌اش ديد.
تو بمبئی رفتيم يه کافه چايی بخوريم که چشمتون روز بد نبينه. بلک تی سفارش داده بوديم به خيال اينکه مثل هميشه برامون چايی بدون شير ميارن (هندی ها چای رو با شير و شکر و جينجر قاطی می‌کنن و بهش ميگن ماسالا چای). آقا برداشته بود ده برابر چای ريخته بود تو همون چای با شير که مثلاْ‌ بلک بشه به خيال خودش! يک معجونی شده بود بيچاره نسيم نتونست بخوره منم که همون چای معمولی سفارش داده بودم هی چايی خوردم و به رنگ عجيب چای نسيم و قيافهء مچاله شده‌اش از مزهء بد چای قاه‌قاه خنديدم.

مثل بيشتر وقتها اطلاعاتی که جناب آقای تروال ايجنسی هندی داده بود غلط بود و خط مستقيم به دلهی از بمبئی وجود نداشت. گفتند بهتره بريد اودرپور که يه شهر ايالت راجستان هست، بعد به مرکز ايالت که جاپور باشه، و از اونجا به دلهی. ما هم همين کارو کرديم. يه اتوبوس تخت دار گرفتيم که تا اونجا که حدود يازده دوازده ساعت راه بود نميريم. نسيم واکمن قديميش رو آورده بود که خوبيشون اينه که ميشه بدون گوشی و چند نفری گوش کرد. اين به اضافهء مناظر راه کلی صفا و ذوق و اينا داشت جای شما خالی.

اودرپور يه شهر گرم و فقير بود و چيز جالبی در نظر اول نداشت، شايد اگه وقت داشتيم و ميگشتيم - والبته يه نگاه به اطلاعات داده شده توی نقشه مينداختيم- جای ديدنی پيدا می‌کرديم اما به هر حال اونجا رو نگشتيم. تنها نکته ای که توجه منو توی اودرپور جلب کرد تغيير مدل ساری بود. تو اين شهر- و کلاْ ايالت راجستان- زن‌ها به جای دامن سادهء زير ساری، يه دامن مفصل و پر چين می‌پوشن با يه تاپ نيم تنه‌ (اين تيکه اش مثل ساری معموليه) و به جای هفت متر ساری يه پارچهء يکی دو متری به کمر دامن وصل می‌کنن که تا روی سر مياد. خيلی جالبه می‌دونين چرا؟ چون پوشيدگی و لختی رو با هم داره -مثل ساری اما به نحو ديگه- و برای همين هم هست که اينها تا حالا تحت تاثير فرهنگ های ديگه خيلی کم قرار گرفتن. حتی اگه دقت کرده باشين تو خيلی چيزها غربی ها از اينها تقليد ميکنن. به اين ميگن فرهنگ غنی نه اون چيزی که يه عده ميخوان به زور به مردم به عنوان فرهنگ بقبولونن. بگذريم.

توی اودرپور (و بقيهء شهرها به جز شهرهای مهاراشترا -ايالتی که پونه و بمبئی توش هست- ريکشاهای دوچرخه‌ای وجود داشت که جای شما خالی خيلی هم کنه بودن. يهو می اومدن راهمون رو رسماْ ميبستن که الا و للا بايد سوار شی. نزديک بود کتک کاری کنيم باهاشون. تو اين عکس اونی که وسط عکسه داره به من اشاره ميکنه که بياين سوار شين.کلاْ مردم شهرهای فقير برخوردشون يه جور ديگه بود. فکر ميکردن خارجی‌ها با يه کيسه پول اومدن اونجا و هرکی زرنگ تر باشه ميتونه ازشون بيشتر دربياره. کلافه ميکردن آدم رو. به غير از اون تو اين شهرها -اوردپور و آگرا که هر دو شهرهای بد آب و هوا و فقيری بودن- همه سعی می‌کردن همه چیزو ده برابر قيمت معموليش بهت غالب کنن. آدم دلش نمی‌اومد يه نيم روپيه‌ای اونجا خرج کنه. به هر حال زياد اونجا نمونديم و زود رفتيم جاپور.

اين شهر تو همون نظر اول نشون ميداد که جای خوبيه برای ديدن. از نظر هنری اوضاعش خيلی بهتر از پونه هست مثلاْ‌ اين قاب که از چوب هست رو ببينيد. اين هم يه مغازهء جواهر فروشی که روی پشت بوم هتل و کنار رستورانش بود و اينطور که شنيديم متعلق به صاحب هتل.. بله ديگه، اينجا همه چی رو قر و قاطی ميسازن.
نقش‌های فلزی در خيلی قشنگ بودن. اين و اينيکی رو ببينيد.
نقش برجسته‌های گلی ديوار معرکه بودن.. اين خانم داره تاب بازی و مار بازی می‌کنه و حواسش نيست ممه‌هاش معلومه. صندلی‌ها هر دو جفت يک مدل و به گفتهء صاحب هتل دست ساز بودن. با اينکه معلوم بد کسی که ساخته‌تشون حرفه‌ای نبوده اما ذوق هنری سازنده‌اش کاملاْ‌ پيدا بود.


ادامه دارد...
قضيهء انتخابات و دعوای تحريمی‌ها و معينی ها تقريباْ‌ موج اولش تمام شده اما من تازه رسيدم خونه و بهتر می تونم بنويسم می‌خوام اين نکته رو جا نندازم. یکی از همين خانم های فهيم معينی چند روز پيشش تو وبلاگش نوشته بود: حالا ديدين اينترنت تو جامعهء ايران چندان تاثيری نداره؟ (نقل به مضمون) اما بعد که ميبينن احمدی نژاد اومده بالا به جای اينکه يه کم به فقط يه کم به مغز مبارک فشار بيارن که دليلش چی بوده، آيا مردم گول تواضع نمايشی و سادگی احمدی نژاد رو خوردن، يا تقلب شده؟ يا حرف خودش رو به ياد بياره، ميپرن سراسيمه و پرخاشگرانه به طرفداران تحريم که فلان و بهمان و تقصير شماست.
يه عده از اين معينی ها البته تقصير ندارن دورهء اولی که خاتمی اون همه رای آورد و همهء مردم شديداْ مشتاق بودن و اميدوار و هيجان زده، اينا به سن رای دادن نرسيده بودن و چنان اين ناکامی روشون اثر گذاشته که حالا فکر می‌کنن هر کی رای نداده چيز بزرگی از دست داده و دستی دستی معين به اون گلی رو داده احمدی‌نژاد گرفته.
شما که خوب در زمينه سواد سياسی و منطق و فهم و ...تون بلدين داد سخن بدين یه کم اخبار هم بخونين بد نيست. نظامی‌ها به شدت و آشکارا و به همراهی شورای نگهبان عملاْ چيزی از انتخابات با مفهومی که ميشناختيم به جا نگذاشتن. ديگه کروبی کبريت بی خطر هم از تخلف در انتخابات صداش در اومد. خوب شد ما خودمونو سبک نکرديم و کاری که به نظرمون درست بود کرديم. خوشحالم که رای ندادم و به رفسنجانی هم رای نميدم.حتی اگه ميدونستم اينکار باعث ميشه مادر و پدر و بقيهء عزيزانم و خودم وقتی به ايران برمی گردم سختی کمتری بکشيم باز هم رای نميدادم. اما اينطور فکر نمی‌کنم.


‌***


ميدونم رنگ لينک ها اذيتتون ميکنه. اما من ديگه خونه اينترنت ندارم و آدرس اطلس رنگ توی اون بود و گمش کردم. ميشه راهنمايی و در صورت امکان ياری کنين که من رنگ اينا رو عوض کنم؟

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

بعد از جاپور (تلفظ انگليسی جِی‌پور هست) رفتيم دلهی. من برای تمديد ويزا و نسيم برای عوض کردن لپ‌تاپش. دو روز مونديم که کار من روز اول انجام شد.
توی وزارت امور خارجه که برای ويزام رفته بودم فقط سه تا ايرانی بوديم. يه چندتا آمريکايی و يه عالم يمنی که عجيب شکل بن لادن بودن. يکيشون که ريش دو شعبه ای داشت يه کم به رستم هم می زد.
اونجا يه پسر شيرازی ديدم و از اونجاييکه من شيرازی نيستم اما شيرازيها رو دوست دارم با هم دخترخاله پسرخاله شديم.
اون اما کارش راه نيفتاد اون روز نمي دونم مشکلش چی بود خلاصه خداخافطی کرديم و الکی ميبينمت و از اين حرفا.


از اينجا به بعد چشمتون روز بد نبينه... جون مادرتون اومدين هند هوس نکنين تاج محل رو برين ببينين.

ما از اول قرارمون اين بود که بعد از دلهی بريم آگرا که يه شهر کوچيک هست تقريباْ نزديک دلهی که تاج محل رو ببينيم و کلی ذوق داشتيم.
دوست هندی نسيم گفت نرين آگرا بد جوری گرمه. گفتيم چقدر بد جور گفت مثل جاپور. مام گفتيم جاپور که خوب بود بابا و ما اومديم اينجا اصلاْ که بريم تاج محل جون و ببينيم..

خلاصه هرچی گفت گوش نکرديم و سوار يه اتوبوس درب و داغون شديم رفتيم آگرا. پنج ساعت طول کشيد اما انگار پنج روز بود.. از بس که اتوبوسش بد بود.

وقتی رسيديم آگرا شب بود و نفهميديم گرما رو. صبح که پاشديم ديديم عجب شکری خورديم.
اونروز تا عصر نفری يه گالون (۶ ليتر) آب خورديم اما رومون به همين ديفال که روشيم دريغ از يه قطره جيش يا حتی عرق! همهء آب ها مستقيماْ بخار می‌شد.

مردم هم خيلی بد بودن و يه آدرس درست حسابي به آدم نمي دادن. فکر مي کردن خارجي ها حقشون رو خوردن و مي خواستن سر هر چيز ده برابر پول بگيرن.

تاج محل هم وروديش براي خوارجي ها هفتاد و پنج برابر هندي ها بود و فکر کنم اگه مثل ما دانشجو هم نباشي زورت بياد با اين همه اختلاف کنار بياي و اين پول رو بدي. اما از پشت رفتيم ديديم و از ساختمون هاي اطراف که مال چارصد سال پيش بود هم عکس گرفتيم که فردا که برسم پونه جون و خونه جون مي ذارم اينجا سر ديوار ببينين.


***

آدم های مدعی رو که موقع عصبانيت چهرهء ديگه اي نشونت مي دن نبايد جدی گرفت.
در راستای پي بردن به اشتباه خودم در مورد جدی گرفتن اين گروه قسمت اول دو نوشتهء قبلی به اضافهء لينک وبلاگ مربوطه و يکی ديگه از وبلاگم حذف شد.

به قول دخو :
آنها ناراحت نیستند که چرا ما در انتخابات شرکت نمی کنیم آنها ناراحتند از اینکه چرا ما از کاندیدای شارلاتان و حقیر آنها حمایت نمی کنیم. اگر ما جماعت همه بالای وبلاگهامان عکس کروبی را بگذاریم ( یعنی تحریم نکنیم ولی به کسی دیگری اقبال نشان دهیم) همین ها باز شروع می کنند به انگ زدن به ما.
مبنای حملات لوس و بی مغز فعلی شان هم یک مصادره به مطلوب بزرگ و بی معناست.و آن این است که رای به معین یک گام به پیش است (بود).
ما از ابتدا استدلالهای مختلفی آوردیم که اصلا عبارت تحریم انتخابات مسامحه در تعبیر است ، چه انتخاباتی؟! و آنان که هیچ، اساتید "حقوق اساسی" دانشکده حقوق هم هیچ پاسخ روشنی به آن نتوانسته اند و نخواهند توانست بدهند. با هیچ چسبی عبارت انتخابات به این نمایش مضحک نمی چسبد.




پ.ن:دخو جان اينجا نميشه به وبلاگت لينک داد حتما بعدا اينکارو مي کنم.

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴

خانم ها آقايون، ما اصولاْ‌ فحش خورمون ملسه. فرقی نداره واسه حجاب ناکافي، مهمونی، لاک ناخن، رای ندادن و ابراز عقيده در موردش، بدو بدو حرص نخور فحش بده دلت حال بياد نوبر بهاره چاقالـــــــــه!
***آخ... يعني در واقع آخيش. بابا خنگعلي، همون موقه که مي بيني اين مردم مذهبي نوحه گوش کن هنوز تو لباس پوشيدن هم دخالت مي کنن دوزاريت بيفته که درد جمهوري اسلامي نيست! اين مردم اهل ناز کردن هستن. همين حکومت رو مي خوان و هي الکي اه اه مي کنن.
خودم از چندتا خانم شنيدم که مي گفتن خوب شد اينا اومدن کاباره ها بسته شد شوهرامون شبا نمي رن الواتي. حالا اينکه شوهراشون مي رن تو آپارتمان شخصي و اسنا سر مبارک رو زير برف کردن ديگه به خودشون مربوطه.
***
من عمرهاي زيادي ديدم که تو سياست تلف شدن و آخرشم هيچي نشده. آدمهاي زيادي هم ديدم که خيلي قشنگ زندگي و پيشرفتشون رو مي کنن و آدمهاي خوب و خيرخواهي هم هستن اما انرژي و عمرشون رو پاي بازي بيهودهء سياست حروم نمي کنن. چرا آدم از اينها ياد نگيره و راه به تباهي رسيدهء ديگران رو بره؟

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

من از مردم خودم نا اميدم. صد رحمت به اين اجنبی غارتگر و هزارتا چيز ديگه که حداقل حرف درست رو می زنه. گيرم واسه منافع و هر کوفت و زهرمار ديگه‌ای.احترام به تصميم هر کس به جای خود، اما من شديداْ نا اميد و عصبانی‌ام.
حالا که نشد تحريم کنيم، و هی گفتيد بعد از تحريم برنامه تون چيه و چکار مثلاْ‌مي خواين بکنين.ببينم بعد از رای دادن شما برنامه تون چيه.
گرچه خودم می دونم. هيچی.

چهارشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۴

حذف شد.


***
خيلی دلم می خواد لوگوی ناصر زرافشان رو بذارم تو وبلاگ. اگه اين اينترت لاکپشتی رخست بده...



***

اين هتل جديد که اومديم تو جی‌پور طاووس داره! نشسته بوديم تو اتاق ديديم صدای طاووس مياد. پريديم بيرون ديديم رو سقف اتاق ماست. يه عمس ازش گرفتيم پريد پايين تو حياط پشتی. انقد اين هتل بامزه اس! عين اين خونه قمر خانوم ها! ولی خوشگلش.
يه عالم چيز دارم که از جی پور بگم. گذاشتم با عکس يهويی تعريف کنم.
فقط يه چيز بگم که طاقت ندارم نگم، جای پلنگ صورتی خيلی اينجا خاليه!

***

هم وطن هاي شجاعم! ببخشيد که همراهتون نبودم که زندانی سياسی آزاد بايد گردد رو باهاتون فرياد بزنم. شرمندهء همه تون هستم. هم شما هم هم همهء زنها و مردهای‌ شريفی که رفتيد تا به قانون اساسی اعتراض کنيد.دست همه تون رو می بوسم.

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

از همين می‌ترسيدم. از همين بمب‌ها که می‌آيند...


***


اينو مي خواستم تو نظرخواهي مريم گلي بنويسم نشد:

مريم جان،
شايد اونايی که فکر می‌کنی قدرنشناس هستن خودشون رو خيانت شده می‌بينن و قدرنشناس نباشن.شايد اونها تصورشون از يه رئيس حمهور و وظايف او با تصور تو فرق کنه.شايد بعضي ها که در گذشتهء دور يا نزدکتر به خاتمی رای دادن انظتار نداشتن دو هفته بعد از انتخابات دخترها رو به جرم شلوار کوتاه و پسرها رو به جرم شلوار لي و تيشرت پوشيدن تو ميدونای شهر شلاق بزنن. خيلی چيزای ديگه اتفاق افتاد که انتظارشو نداشتن. شايد اونا فکر می‌کنن ديگران قدر صبر و تحمل اونها رو ندونستن.

شايدم نقش يه سياست مدار براشون مهم باشه نه اينکه اونو بپرستن.


***

من يه جای بی‌آب و علف و خارجی نديدهء هندم. سر راه جی‌پور هستيم و اينجا با دوستم نسيم توقف کرديم که يه چند ساعت استراحت کنيم.

هر وقت پامونو از هتل ميذاريم بيرون بيست نفر دنبالمون راه ميفتن که ريکشا نميخواين؟ هتل نميخواين؟ انبه نمی‌خرين؟ در راه گانش کمک نمی‌کنين؟ البته اين ايالت راجستان مثل اينکه به جای گانش (خدای فيل سر) مادرشو می‌پرستن. مطمئن نيستم البته.
وارد شهر که شديم که پيرمرد ديدم عينهو ابولقاسم فردوسی. عمامهء نوک تيز و خرقهء بلند سفيد و يه عصا هم دستش بود...
وقتی برگشتم سفرنامهء مُعَکَس می‌ذارم.

اين شهر منو ياد کاشان می‌ندازه.

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴

فقط برای ثبت:

از در که ميام بيرون يه بازارياب جلوم سبز می‌شه با يه بروشور پارک آبی که اگه همين امروز دوتا بلیط بخری دوتا مجانی می‌گيری و بهش می‌گم فردا دارم می‌رم دلهی و نمی‌دونم چقدر پول لازمم می‌شه و تو دلم حيفم مياد و هر طوری هست از دستش خلاص می‌شم و ميام از پله‌ها پايين. دارم همين طور که پله‌ها رو ميام پايين به سرسرهء آبی فکر می‌کنم و اينکه چقدر دلم می‌خواست برم.از پيچ پاگرد پايينی پيداش می‌شه يکی دو پله مونده به من برسه خودشو کمی می‌کشه وسط. آرنج دستش رو طوری خم می‌کنه که بخوره به دست من.
سرسرهء آبی خشک می‌شه و من دوباره خودم رو روی پله‌ها می‌بينم. مثل کسی می‌مونم که از چرت لذت بخشی با نيش سوزن پرونده باشنش.
تصميم می‌گيرم به روی خودم نيارم که توی ساختمون شر نشه و تا شش ماه پوزخند و نيشخند رو تحمل نکنم. آخه هندی‌ها زياد به آدم می‌خندن.اما وقتی صداش رو از طبقهء بالا می‌شنوم که می‌گه سکسی! سکسی! با همون ولوم طوری که خودش فقط بشنوه می‌گم خفه شو، باشه؟ خفه شو.
چند هفته پيش داشتم پياده روی می‌کردم، توی خودم بودم و به اطراف توجه نداشتم. يه دفه ديدم رو به روی يه موتوری وايسادم و گارد گرفتم. موتوريه هم تعجب کرد هم يه کم ترسيد. سرعتش رو که کم کرده بود دوباره عادی کرد و رفت. وقتی رفت به خودم گفتم تبريک می‌گم ديگه کاملاْ خل شدی. اين چه کاری بود کردی ديونه؟بعد که اوضاع رو بازبينی کردم ديدم کار درستی کردم. موتوريه يواش کرده بود و داشت می‌اومد طرف من. کاملاْ نگاهش حالتی داشت که می‌شد حدس زد دستش الان می‌خواد دراز بشه به طرفت. هميشه هر وقت اين اتفاق می‌افتاد اولش همينجوری بود. منم ناخودآگاه بند کوله پشتيم رو گرفته بودم و برگشته بودم روبه‌روش به حالت گارد وايساده بودم و با نگاه خيلی دشمنانه‌ای که يعنی اگه جرات داری...
اين بود که فکر می‌کردم ديگه کمتر کسی بتونه غافلگيرم کنه. غافل از اينکه يه جايی يه پارک آبی جلوم سبز می‌شه که من برم تو خيالش که بعد يه تين‌ايجر حشری از خيالش درم بياره.

دوستم يه بار می‌گفت تو حتماْ‌ تو زندگی قبليت يه حرکت خيلی عظيمی در جهت آزادی انسان‌های دربند انجام دادی که الان بابا مامانت انقدر آزادت میذارن. حالا دارم فکر می‌کنم تو زندگی قبليم بايد حتماْ آزار انگشتی هم به مردم زياد رسونده بوده باشم.


***


ما خواستار آزادی بی قيد و شرط آقای ناصر افشان هستيم.



خانواده ی زندانیان سیاسی و اتحاد دموکراسی خواهان ایران در حمایت از اعتصاب غذای آقای زرافشان از ساعت ۱۰ صبح روز جهارشنبه ۱۸ خرداد در برابر زندان اوین تجمع کرده اند. و تا آزادی بی قید و شرط آقای زرافشان و دیگر زندانیان سیاسی به تجمع خود ادامه می دهند .


***

هه!‌ شان پن هنرپيشهء فيلم محبوب من "I am Sam" و همچنين شوهر سابق مدونا پاشده اومده تهران صاف هم رفته نمازجمعه!
تو صبحانه لينکشو ديدم.
اينم بی‌بی‌سيش.


نگرش دارين همونجا من اومدم نمازجمعه.


***


اينم گنجی.


***

نيک آدمی است نيک‌آهنگ. نمونه‌اش اين که آلودهء روابط نشده حتی از نوع دوستانه‌اش.

حيف که پينگ نمی‌کنه آدم گاهی مطالبش رو از دست می‌ده.

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

خوب... ايران رفت جام جهانی. قسمت پرشور قضيه برای من خيابون‌های تهران هست الان، وگرنه تيمی که مربيش اختيار نداشته باشه کدوم بازيکنش رو بفرسته تو زمين زياد نمی‌تونه بالا بره و خيلی زود حذف می‌شه.

به هر حال به همه تبريک می‌گم.

می‌گما، قربون دستتون حالا که تو خيابونين يه انقلابم بکنين.
مردم ستمدیده ایران
شش ماه است که در نتیجه بروز ناراحتی حاد کلیوی ، ضمن تحمل بیماری و عوارض آن ، سرگرم کشمکش با مسئولین گوناگون برای واداشتن آنان به اجرای مقررات قانونی ، در زمینه معالجه بیماری خود هستم . اما نه پیگیری های خود من از درون زندان ، و نه مراجعات مکرر وکلایم در خارج از زندان ؟، هیچ یک تاکنون به نتیجه ای نرسیده است و مسئولین همواره دفع الوقت کرده اند . حال آن که نتایج معاینات ، آزمایش ها و عکسبرداری های گوناگونی که همه بوسیله بهداری زندان و متخصصین و پزشکان معتمد آنها صورت گرفته و از زندان برای مسئولین قضائی ارسال شده همه چیز را به روشنی مشخص ساخته و مسئولین ذیربط در جریان کامل آن قرار دارند .....و این در شرایطی است که سارقان مسلح و قاتلان عمدی با گرفتن مرخصی از زندان اوین بیرون می روند و در مدت مرخصی مجددا" دست به آدم کشی میزنند .


آدم دلش می‌خواد اين همه درد رو با يه پک خيلی عميق سيگار بده توی ريه‌هاش....نفسش رو نگه داره......................... بعد پوفـــــــــــــــــــــــــــــــــف بده بيرون بلکه يه کم آروم بگيره.
چرا مردمی که در گذشته به گرون شدن يه قند ناقابل شديدا‌ْ اعتراض می‌کردن و با گزمه‌های قاجار در می‌افتادن حالا اين همه ظلم اين همه ظلم اين همه ظلم رو تحمل می‌کنن؟
نامهء ناصر زرافشان، مردی که فقط و فقط جرمش درگير شدن با عاملين قتلهای زنجيره‌‌ای است و حتی برای معالجهء خود نمی‌تونه از زندان خارج بشه چنان دردناکه که ممکنه تمام روزتون رو خراب کنه. اما اين درد مال ماست و خودمون فقط بايد چاره‌اش کنيم.

-آره با اين عاشقان پول که برای عاملين همون قتل‌ها تبليغ می‌کنن واقعاْ که بايد هم اميدوار بود به درمون و چاره!



ناصر زرافشان دست به اعتصاب غذاي نامحدود زد.

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

-می‌خوام سگ بخرم..
-خوبه.. بخر.
-ولی اگه بدزدنش چی؟
-خوب نخر.
-اما خيلی دوست دارما...
-خوب بخر.
-اگه کرم کدو بگيره چی؟
-میبريش دکتر خوب میشه.
-کرم کدو تقريباْ هيچ وقت از بدن نمیره بيرون.. اونم با اين دکترای اينجا...
-خوب نخر.
-آخ اين شيتزوها چقدر بد جور دوست داشتنی‌ان..
-آره يه دونه بخر.
-اگه بره زير ماشين چی؟
-آره ولش کن نخر.
-تازه موهاشو کی حال داره هی کوتاه کنه؟
-...
-ولی می‌شه بهترين دوست آدم..نه؟
-...
-بخرم؟
-بخر.
-نه ولش کن.
-بزنم تو سرت صدا سگ بدی؟
-نه نزن.


***


چند روزه که دارم اساسی به گنجی فکر می‌کنم. با اين حرفهای اخيرش هيچ شکی ديگه بهش ندارم. هم می‌دونه داره چی می‌گه هم اينکه خوب چيزايی داره می‌گه.اگر جنبش متشکل و درست و حسابی داخل کشور وجود داشت گنجی بهترين گزينه برای هدايت اون و متشکل نگهداشتنش بود. در يک کلام بهترين رهبر (از اين کلمه خوشم نمياد) می‌تونه باشه.

بخونيدش.

راستي، نگيرن بکشنش! خيلی احتمالش زياده‌ها! يعنی اگه اتفاق نيفته عجيبه در واقع.


***


فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»




***

یه روز، فقط یه روز صبح زود بلند شيد يوگا کار کنيد ديگه ولش نمی‌کنيد.

***

يه غذای هندی خيلی خوشمزه و آخر ويتامين و آهن و اينا، به اسم "پالاک پنير":

يک دسته اسفناج رو با دستگاه کاملاْ‌ خورد کنيد -من چون ندارم از اينا با چاقور خورد می‌کنم اما اصلش اينه که خورد و خمير بشه-.پياز رو سرخ کنيد و بعد دو حبه سير اضافه کنيد و کمي ادويه
اسفناج رو اضافه کنيد و تفت بديد.
بعد پنير رو تکه تکه کنيد و تفت بديد. راستی اين پنير با " چيز " فرق داره‌ها، اين پنيريه که آب نمی‌شه و وجترين‌ها میريزن تو غذا به جای گوشت.
بعد کمی آب اضافه کنيد و بگذاريد بپزه. اگه رژيم نداريد روش رو با خامه و پودر فلفل قرمز تزئین کنيد.

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴


حمايت از اعتصاب غذای زندانيان سياسی
***

مجتبی رو به دو سال زندان محکوم کرده‌اند.. و من خوشحالم که اينبار غرق تماشای خيمه‌شب بازي هيچ رئيس جمهور بعد از اينی نيستيم.. که ساکت نشديم به اميد رئيس جهمور اصلاح طلب که بياد همهء کارها را درست می‌کنه..

مجتبی رو به دو سال حبس محکوم کرده‌اند، به جرم توهين به رهبری. شبی که ايران به امارات باخت و می‌گفتند اين از سياست‌هاي رهبری است از پنجرهء اتاقم میشنيدم که مردم داد می زدند توپ تانک فشفشه ، خامنه‌ای ... (یک فحش ناموسی که قافيه رو تکميل می‌کنه)..

آقا!‌ همهء ملت دارن به شما توهين می‌کنن! شايد حتی اون جوانک فاحشه، که عکس خوک پير روی کاپوت ماشينش خوابيده و دلبری می‌کنه و مشتری می‌طلبه!
شما محترم نيستيد آقا. و ما در صدديم نگذاريم مجتبی را دو سال در سياه چاله‌تون اسير کنيد به جرم آنچه ميليون‌ها آدم در آن بند بزرگ که نامش ايران است سالهاست به حق می‌گن.


***


دوست دارم به شکيبايی که ريرای شاعر شريف صالحی رو با نفس آلوده به ترياکش فاسد کرده بود و من خام چقدر با يک چونه گل رس و آن نوار عشق بازی کردم.. بگم چرا بيشتر خم نمی‌شی؟ چرا دست خوک پير رو نمی‌بوسی؟ نوکری عاليجناب بايد تمام عيار باشه... تهران که بيام تمام آن مجسمه‌ها را می‌شکنم. گِلی که آلوده به صدای نوکری چون تو باشه لياقت پيکره بودن رو نداره

به آن جوانک مسموم که به طمع خوردن کمی از پی و چربی خوک پير شايد حتی حرف دلش را ساکت می‌کنه، بگم .. تو کی هستی؟‌ نمی‌شناسمت.. بگو که ايرانی نيستی! بگو از تبار همين جلادها هستی.. بگم که از ديدن تو چشمام می‌سوزه و دلم آتش می‌گيره..
.

به عکسها عمداْ لينک نمی‌دم.همون عکسها که همه‌تون ديدين.


***

من هميشه با توهين مخالف بودم و هستم. زمانی هم که مد شده بود به درخشان می گفتند بچه آخوند خوشم نيومد اصلاْ‌.
اما اين حرفش بی‌اندازه به نظرم احمقانه مياد و نمی‌تونم نگم : لينک داده به تجمع زنان در اعتراض به رد صلاحيت به خاطر جنسيت، بعد زيرش نوشته: این شیرین عبادی لامصب اگر نامزد شده بود الان این تابو هم شکسته بود . این زن آدم را واقعا حرص می‌دهد.

جدی جدی فکر می‌کنه آقايون به خاطر اينکه روی شيرين عبادی رو زمين نندازند همچين تغييری در مرام و اعتقادات پوسيده شون می‌دن و از اين به بعد زنان هم کانديد رياست جمهوری می‌شن؟ انقدر احمقانه‌ست که باورم نمی‌شه به ذهن يه آدم می‌تونه رسيده باشه.

***

بيانيه‌ی پن‌لاگ برای اعتراض هم‌گانی و گسترده به محاکمه‌ی مديار

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴

داشتم تولدم رو با اين کيک سالم و پرويتامين و کم کالری برگذار می کردم که دوستم زنگ زد و گفت از چند روز قبل جا رزور کرده تو يه رستوران ايرانی که اتفاقاْ تا حالا اونجا نرفته بوديم.

اينجا تو اين محلهء نازنازی ما مثل قارچستون رستوران هست يعنی يه چيزی من می گم اما تا خودت نبينی... از مدتی پيش هم به تعداد رستوران های ايرانی هر دو روز چهارتا اضافه می شه و از چايی با ليمو تا قرمه سبزی و قليون هر چی که دلت وقتی تنگ می شه هوس می کنی توشون پيدا می شه. البته قليون رو من يک جا ديدم فقط.

فکر کردم قراره فقط بريم شام بخوريم اما برامون يه کيک آوردن به چه قندجی و پر کالری ای...

و بعدش چرب‌ترين .شام دنيا.

بعدشم يه جايزهء شيرين و پر کالری (اباز من يه کتاب خوندم) از طرف رستوران که تولدامونو بازم اونجا بگیريم.

راستش يادم نمياد آخرين باری که تولدم انقدر از ته دل خوشحال بوده باشم و در عين حال آرامش هم داشته باشم. يادم مياد روزی که تو همين وبلاگ نوشتم: نه عشق می خوام و نه آرزوی ديگه ای دارم.. فقط احساس امنيت کنم و آرامش.. همين.
از همهء دنيا متشکرم که بهش رسيدم. نمی دونی بعد از چند سال افسردگی و اضطراب و نااميدی وضعيت الان من چقدر شيرينه.

دوست جونم مرسی.. راستشو بخوای تا حالا کسی برام تولد غير منتظره نگرفته بود... هميشه يادم می مونه.

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴

دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه، کی می‌تونه جز من و تودرد ما رو چاره کنه؟!!



ورژن جديد Human Rightsرسيد!
خيلی از کسانی که تو پست قبل تولدمو تبريک گفتن ممنونم.. البته تو وبلاگ ضد فيلتر فقط جاويد عزيز هست.خلاصه امروز اولين روز بيست و نه سالگيه و منم تيپ زدم اومدم کافی نت :D رفتم خونه کيک تولددرست می کنم و بعد ميارمش اينجا...

بايگانی وبلاگ