همونطور که قبلاْ گفتم مقصد ما دلهی بود و هر دو اونجا کار داشتيم. از اونجائيکه فاصلهء پونه تا دلهی زياده از اينجا اتوبوس مستقيم وجود نداره و بايد اول ميرفتيم يه شهر نزديک تر و ما
بمبئی رو انتخاب کرديم چون شنيده بوديم از اونجا ميشه رفت.
کارتون يوگی و دوستان رو يادتونه؟ يه موجود بدجنسی بود که يه شهر گندهء نخراشيده ساخته بود که خيلی هم دود و آلودگی داشت، يادتون اومد؟ اون شهر بمبئی بود.
تنها نکتهء مثبت بمبئی اينه که ميشه اقيانوس هند رو از
جادهاش ديد.
تو بمبئی رفتيم يه کافه چايی بخوريم که چشمتون روز بد نبينه. بلک تی سفارش داده بوديم به خيال اينکه مثل هميشه برامون چايی بدون شير ميارن (هندی ها چای رو با شير و شکر و جينجر قاطی میکنن و بهش ميگن ماسالا چای). آقا برداشته بود ده برابر چای ريخته بود تو همون چای با شير که مثلاْ بلک بشه به خيال خودش! يک معجونی شده بود بيچاره نسيم نتونست بخوره منم که همون چای معمولی سفارش داده بودم هی چايی خوردم و به
رنگ عجيب چای نسيم و قيافهء مچاله شدهاش از مزهء بد چای قاهقاه خنديدم.
مثل بيشتر وقتها اطلاعاتی که جناب آقای تروال ايجنسی هندی داده بود غلط بود و خط مستقيم به دلهی از بمبئی وجود نداشت. گفتند بهتره بريد اودرپور که يه شهر ايالت راجستان هست، بعد به مرکز ايالت که جاپور باشه، و از اونجا به دلهی. ما هم همين کارو کرديم. يه اتوبوس تخت دار گرفتيم که تا اونجا که حدود يازده دوازده ساعت راه بود نميريم. نسيم
واکمن قديميش رو آورده بود که خوبيشون اينه که ميشه بدون گوشی و چند نفری گوش کرد. اين به اضافهء
مناظر راه کلی صفا و ذوق و اينا داشت جای شما خالی.
اودرپور يه شهر گرم و فقير بود و چيز جالبی در نظر اول نداشت، شايد اگه وقت داشتيم و ميگشتيم - والبته يه نگاه به اطلاعات داده شده توی نقشه مينداختيم- جای ديدنی پيدا میکرديم اما به هر حال اونجا رو نگشتيم. تنها نکته ای که توجه منو توی اودرپور جلب کرد تغيير مدل ساری بود. تو اين شهر- و کلاْ ايالت راجستان-
زنها به جای دامن سادهء زير ساری، يه دامن مفصل و پر چين میپوشن با يه تاپ نيم تنه (اين تيکه اش مثل ساری معموليه) و به جای هفت متر ساری يه پارچهء يکی دو متری به کمر دامن وصل میکنن که تا روی سر مياد. خيلی جالبه میدونين چرا؟ چون پوشيدگی و لختی رو با هم داره -مثل ساری اما به نحو ديگه- و برای همين هم هست که اينها تا حالا تحت تاثير فرهنگ های ديگه خيلی کم قرار گرفتن. حتی اگه دقت کرده باشين تو خيلی چيزها غربی ها از اينها تقليد ميکنن. به اين ميگن فرهنگ غنی نه اون چيزی که يه عده ميخوان به زور به مردم به عنوان فرهنگ بقبولونن. بگذريم.
توی اودرپور (و بقيهء شهرها به جز شهرهای مهاراشترا -ايالتی که پونه و بمبئی توش هست- ريکشاهای دوچرخهای وجود داشت که جای شما خالی خيلی هم کنه بودن. يهو می اومدن راهمون رو رسماْ ميبستن که الا و للا بايد سوار شی. نزديک بود کتک کاری کنيم باهاشون. تو اين
عکس اونی که وسط عکسه داره به من اشاره ميکنه که بياين سوار شين.کلاْ مردم شهرهای فقير برخوردشون يه جور ديگه بود. فکر ميکردن خارجیها با يه کيسه پول اومدن اونجا و هرکی زرنگ تر باشه ميتونه ازشون بيشتر دربياره. کلافه ميکردن آدم رو. به غير از اون تو اين شهرها -اوردپور و آگرا که هر دو شهرهای بد آب و هوا و فقيری بودن- همه سعی میکردن همه چیزو ده برابر قيمت معموليش بهت غالب کنن. آدم دلش نمیاومد يه نيم روپيهای اونجا خرج کنه. به هر حال زياد اونجا نمونديم و زود رفتيم جاپور.
اين شهر تو همون نظر اول نشون ميداد که جای خوبيه برای ديدن. از نظر هنری اوضاعش خيلی بهتر از پونه هست مثلاْ اين
قاب که از چوب هست رو ببينيد. اين هم
يه مغازهء جواهر فروشی که روی پشت بوم هتل و کنار رستورانش بود و اينطور که شنيديم متعلق به صاحب هتل.. بله ديگه، اينجا همه چی رو قر و قاطی ميسازن.
نقشهای فلزی در خيلی قشنگ بودن.
اين و
اينيکی رو ببينيد.
نقش برجستههای گلی ديوار معرکه بودن..
اين خانم داره تاب بازی و مار بازی میکنه و حواسش نيست ممههاش معلومه. صندلیها هر دو جفت يک مدل و به گفتهء صاحب هتل دست ساز بودن. با اينکه معلوم بد کسی که ساختهتشون حرفهای نبوده اما ذوق هنری سازندهاش کاملاْ پيدا بود.
ادامه دارد...