پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴

داشتم تولدم رو با اين کيک سالم و پرويتامين و کم کالری برگذار می کردم که دوستم زنگ زد و گفت از چند روز قبل جا رزور کرده تو يه رستوران ايرانی که اتفاقاْ تا حالا اونجا نرفته بوديم.

اينجا تو اين محلهء نازنازی ما مثل قارچستون رستوران هست يعنی يه چيزی من می گم اما تا خودت نبينی... از مدتی پيش هم به تعداد رستوران های ايرانی هر دو روز چهارتا اضافه می شه و از چايی با ليمو تا قرمه سبزی و قليون هر چی که دلت وقتی تنگ می شه هوس می کنی توشون پيدا می شه. البته قليون رو من يک جا ديدم فقط.

فکر کردم قراره فقط بريم شام بخوريم اما برامون يه کيک آوردن به چه قندجی و پر کالری ای...

و بعدش چرب‌ترين .شام دنيا.

بعدشم يه جايزهء شيرين و پر کالری (اباز من يه کتاب خوندم) از طرف رستوران که تولدامونو بازم اونجا بگیريم.

راستش يادم نمياد آخرين باری که تولدم انقدر از ته دل خوشحال بوده باشم و در عين حال آرامش هم داشته باشم. يادم مياد روزی که تو همين وبلاگ نوشتم: نه عشق می خوام و نه آرزوی ديگه ای دارم.. فقط احساس امنيت کنم و آرامش.. همين.
از همهء دنيا متشکرم که بهش رسيدم. نمی دونی بعد از چند سال افسردگی و اضطراب و نااميدی وضعيت الان من چقدر شيرينه.

دوست جونم مرسی.. راستشو بخوای تا حالا کسی برام تولد غير منتظره نگرفته بود... هميشه يادم می مونه.

بايگانی وبلاگ