شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴

فقط برای ثبت:

از در که ميام بيرون يه بازارياب جلوم سبز می‌شه با يه بروشور پارک آبی که اگه همين امروز دوتا بلیط بخری دوتا مجانی می‌گيری و بهش می‌گم فردا دارم می‌رم دلهی و نمی‌دونم چقدر پول لازمم می‌شه و تو دلم حيفم مياد و هر طوری هست از دستش خلاص می‌شم و ميام از پله‌ها پايين. دارم همين طور که پله‌ها رو ميام پايين به سرسرهء آبی فکر می‌کنم و اينکه چقدر دلم می‌خواست برم.از پيچ پاگرد پايينی پيداش می‌شه يکی دو پله مونده به من برسه خودشو کمی می‌کشه وسط. آرنج دستش رو طوری خم می‌کنه که بخوره به دست من.
سرسرهء آبی خشک می‌شه و من دوباره خودم رو روی پله‌ها می‌بينم. مثل کسی می‌مونم که از چرت لذت بخشی با نيش سوزن پرونده باشنش.
تصميم می‌گيرم به روی خودم نيارم که توی ساختمون شر نشه و تا شش ماه پوزخند و نيشخند رو تحمل نکنم. آخه هندی‌ها زياد به آدم می‌خندن.اما وقتی صداش رو از طبقهء بالا می‌شنوم که می‌گه سکسی! سکسی! با همون ولوم طوری که خودش فقط بشنوه می‌گم خفه شو، باشه؟ خفه شو.
چند هفته پيش داشتم پياده روی می‌کردم، توی خودم بودم و به اطراف توجه نداشتم. يه دفه ديدم رو به روی يه موتوری وايسادم و گارد گرفتم. موتوريه هم تعجب کرد هم يه کم ترسيد. سرعتش رو که کم کرده بود دوباره عادی کرد و رفت. وقتی رفت به خودم گفتم تبريک می‌گم ديگه کاملاْ خل شدی. اين چه کاری بود کردی ديونه؟بعد که اوضاع رو بازبينی کردم ديدم کار درستی کردم. موتوريه يواش کرده بود و داشت می‌اومد طرف من. کاملاْ نگاهش حالتی داشت که می‌شد حدس زد دستش الان می‌خواد دراز بشه به طرفت. هميشه هر وقت اين اتفاق می‌افتاد اولش همينجوری بود. منم ناخودآگاه بند کوله پشتيم رو گرفته بودم و برگشته بودم روبه‌روش به حالت گارد وايساده بودم و با نگاه خيلی دشمنانه‌ای که يعنی اگه جرات داری...
اين بود که فکر می‌کردم ديگه کمتر کسی بتونه غافلگيرم کنه. غافل از اينکه يه جايی يه پارک آبی جلوم سبز می‌شه که من برم تو خيالش که بعد يه تين‌ايجر حشری از خيالش درم بياره.

دوستم يه بار می‌گفت تو حتماْ‌ تو زندگی قبليت يه حرکت خيلی عظيمی در جهت آزادی انسان‌های دربند انجام دادی که الان بابا مامانت انقدر آزادت میذارن. حالا دارم فکر می‌کنم تو زندگی قبليم بايد حتماْ آزار انگشتی هم به مردم زياد رسونده بوده باشم.


***


ما خواستار آزادی بی قيد و شرط آقای ناصر افشان هستيم.



خانواده ی زندانیان سیاسی و اتحاد دموکراسی خواهان ایران در حمایت از اعتصاب غذای آقای زرافشان از ساعت ۱۰ صبح روز جهارشنبه ۱۸ خرداد در برابر زندان اوین تجمع کرده اند. و تا آزادی بی قید و شرط آقای زرافشان و دیگر زندانیان سیاسی به تجمع خود ادامه می دهند .


***

هه!‌ شان پن هنرپيشهء فيلم محبوب من "I am Sam" و همچنين شوهر سابق مدونا پاشده اومده تهران صاف هم رفته نمازجمعه!
تو صبحانه لينکشو ديدم.
اينم بی‌بی‌سيش.


نگرش دارين همونجا من اومدم نمازجمعه.


***


اينم گنجی.


***

نيک آدمی است نيک‌آهنگ. نمونه‌اش اين که آلودهء روابط نشده حتی از نوع دوستانه‌اش.

حيف که پينگ نمی‌کنه آدم گاهی مطالبش رو از دست می‌ده.

بايگانی وبلاگ