دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

از همين می‌ترسيدم. از همين بمب‌ها که می‌آيند...


***


اينو مي خواستم تو نظرخواهي مريم گلي بنويسم نشد:

مريم جان،
شايد اونايی که فکر می‌کنی قدرنشناس هستن خودشون رو خيانت شده می‌بينن و قدرنشناس نباشن.شايد اونها تصورشون از يه رئيس حمهور و وظايف او با تصور تو فرق کنه.شايد بعضي ها که در گذشتهء دور يا نزدکتر به خاتمی رای دادن انظتار نداشتن دو هفته بعد از انتخابات دخترها رو به جرم شلوار کوتاه و پسرها رو به جرم شلوار لي و تيشرت پوشيدن تو ميدونای شهر شلاق بزنن. خيلی چيزای ديگه اتفاق افتاد که انتظارشو نداشتن. شايد اونا فکر می‌کنن ديگران قدر صبر و تحمل اونها رو ندونستن.

شايدم نقش يه سياست مدار براشون مهم باشه نه اينکه اونو بپرستن.


***

من يه جای بی‌آب و علف و خارجی نديدهء هندم. سر راه جی‌پور هستيم و اينجا با دوستم نسيم توقف کرديم که يه چند ساعت استراحت کنيم.

هر وقت پامونو از هتل ميذاريم بيرون بيست نفر دنبالمون راه ميفتن که ريکشا نميخواين؟ هتل نميخواين؟ انبه نمی‌خرين؟ در راه گانش کمک نمی‌کنين؟ البته اين ايالت راجستان مثل اينکه به جای گانش (خدای فيل سر) مادرشو می‌پرستن. مطمئن نيستم البته.
وارد شهر که شديم که پيرمرد ديدم عينهو ابولقاسم فردوسی. عمامهء نوک تيز و خرقهء بلند سفيد و يه عصا هم دستش بود...
وقتی برگشتم سفرنامهء مُعَکَس می‌ذارم.

اين شهر منو ياد کاشان می‌ندازه.

بايگانی وبلاگ