شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۴
پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴
داشتم لينکش رو بر می داشتم گفتم بيام بگم نگی نگفتی. حالا می دونم می ره پيرزن های فاميلشون رو کچل می کنه و سر می زاره رو پاشون گريه و زاری سر ميده (بيچاره اونهايی که با اين آدم فاميلن) ولی هر کس حق داره به صفحه هايی که براش جالب هستن لينک بده و نوشته های مبتذل برای من جالب نيستن.
با پانته آی گلخونه هم کاملاْ موافقم فقط انقدر برام ارزش نداره که يه پست جدا براش بنويسم.
***
مي خوام به آدم خر صفتی که چند روزه بد جوری حالش خراب شده و کف بر دهان آورده لطف کنم و اگه خيلی بهش فشار اومده که هيچ کس براش مهم نيست چی می گه و چندبار آدمهای آدم تر از خودش رو مستقيم و غير مسقيم گوسفند خطاب می کنه، من بهش بگم چه شخصيت پستی داره شايد يه کم توجه حالشو بهتر کنه.
خر رو دو پاش بلند شد و عرعر كرد «كك به تنور به من چه؛ مورچه خاك به سر به من چه؛ كفتر دم بريز به من چه؛ درخت برگ ريزان به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بيل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر يك چشمي به من چه؛ ملا يك سبيل به من چه؛ مي خندم و مي خندم. به ريش همه مي بندم.»ملا گفت «بي خود كه خر نشدي. اين طور شد كه خر شدي.»
با پانته آی گلخونه هم کاملاْ موافقم فقط انقدر برام ارزش نداره که يه پست جدا براش بنويسم.
***
مي خوام به آدم خر صفتی که چند روزه بد جوری حالش خراب شده و کف بر دهان آورده لطف کنم و اگه خيلی بهش فشار اومده که هيچ کس براش مهم نيست چی می گه و چندبار آدمهای آدم تر از خودش رو مستقيم و غير مسقيم گوسفند خطاب می کنه، من بهش بگم چه شخصيت پستی داره شايد يه کم توجه حالشو بهتر کنه.
خر رو دو پاش بلند شد و عرعر كرد «كك به تنور به من چه؛ مورچه خاك به سر به من چه؛ كفتر دم بريز به من چه؛ درخت برگ ريزان به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بيل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر يك چشمي به من چه؛ ملا يك سبيل به من چه؛ مي خندم و مي خندم. به ريش همه مي بندم.»ملا گفت «بي خود كه خر نشدي. اين طور شد كه خر شدي.»
چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴
صبح ۴ , صبح ۵
زنان قشر فقیر و سنتی هند اغلب از کارهای بدنی سخت ابايی ندارند.
بین مشاغل زنان قشر فقیر "آیا" یا همون سرونت شاید اصلی ترین شغل باشه. ولی اگه يه وقت اومديد هند زندگی کنيد طرف این سرونت ها نريد چون هر روز ميان خونه رو کثيف تر می کنن و می رن و با دست نشسته هم می خوان ظرف بشورن. نمی گم مردم کثیفی هستن ( خوب البته به نسبت ایرانی ها کثیف به حساب میان) اما شديدا بی خيال هستن و يه کم زيادی همه چیز رو ساده می گيرن. نه به خانم های وسواسی ما که خودکشون می کنن نه به اينها.
بین کارگران ساختمانی هم زنان زیادی رو می شه ديد. کار رفته گری هم منحصراً به خانم ها اختصاص داره.
خوشبختانه اوضاع تحصیل دخترها (قشر متوسط) خیلی خوبه و تبعیضی در این مورد حداقل توی شهرها دیده نمی شه (اگه بخوام دقیق تر بگم باید بگم توی پونه من ندیدم! )
***
اينا رو به چشم آشغال و کفش کهنه اگه ببينی ازش عکس نمی گيری عمراً ولی اگه به به کمپزوسيون جالبش توجه کنی چرا؛ از بالا مسدود و گريز از از پايين گوشهء راست.
***
ئه سرین جان پارادا غذای خیلی راحتیه و خوشمزه ام هست. تشکیل شده از دوتا چاپاتی که وسطش یا پنیر هست (پنیر پارادا) یا سیب زمینی هست (آلو پارادا) یا گم کلم (گبی پارادا). این مجموعه رو در کره که سرخ کنی غذا آماده است. اگر هم می خوای هندی بشه باید کلی فلفل به مایهء وسط چاپاتی ها اضافه کنی.
و در ضمن باید بگم که تو یک عدد آدم بی نظیر هستی! خیلی ممنون که خاطرهء بچگی هام رو سرچ کردی و پیدا کردی! من فکر نمی کردم اصلاً بشه پیداش کرد و دنبالش نگشتم... اگه نزدیک هم بودیم من به شدت دوست جونت می شدم (الانم هستم هه!)
جواد جان نزن الان ایمیلت رو جواب می دم نمی دونی چه سرعت پائینی داره این خط و الان با چه جون کندنی سه بار نوشتم وبلاگ رو تا هنگ نکرد و پابلیشش کرد... خیلی ممنون که از کوره تا حالا در نرفتی (چشمک)
زنان قشر فقیر و سنتی هند اغلب از کارهای بدنی سخت ابايی ندارند.
بین مشاغل زنان قشر فقیر "آیا" یا همون سرونت شاید اصلی ترین شغل باشه. ولی اگه يه وقت اومديد هند زندگی کنيد طرف این سرونت ها نريد چون هر روز ميان خونه رو کثيف تر می کنن و می رن و با دست نشسته هم می خوان ظرف بشورن. نمی گم مردم کثیفی هستن ( خوب البته به نسبت ایرانی ها کثیف به حساب میان) اما شديدا بی خيال هستن و يه کم زيادی همه چیز رو ساده می گيرن. نه به خانم های وسواسی ما که خودکشون می کنن نه به اينها.
بین کارگران ساختمانی هم زنان زیادی رو می شه ديد. کار رفته گری هم منحصراً به خانم ها اختصاص داره.
خوشبختانه اوضاع تحصیل دخترها (قشر متوسط) خیلی خوبه و تبعیضی در این مورد حداقل توی شهرها دیده نمی شه (اگه بخوام دقیق تر بگم باید بگم توی پونه من ندیدم! )
***
اينا رو به چشم آشغال و کفش کهنه اگه ببينی ازش عکس نمی گيری عمراً ولی اگه به به کمپزوسيون جالبش توجه کنی چرا؛ از بالا مسدود و گريز از از پايين گوشهء راست.
***
ئه سرین جان پارادا غذای خیلی راحتیه و خوشمزه ام هست. تشکیل شده از دوتا چاپاتی که وسطش یا پنیر هست (پنیر پارادا) یا سیب زمینی هست (آلو پارادا) یا گم کلم (گبی پارادا). این مجموعه رو در کره که سرخ کنی غذا آماده است. اگر هم می خوای هندی بشه باید کلی فلفل به مایهء وسط چاپاتی ها اضافه کنی.
و در ضمن باید بگم که تو یک عدد آدم بی نظیر هستی! خیلی ممنون که خاطرهء بچگی هام رو سرچ کردی و پیدا کردی! من فکر نمی کردم اصلاً بشه پیداش کرد و دنبالش نگشتم... اگه نزدیک هم بودیم من به شدت دوست جونت می شدم (الانم هستم هه!)
جواد جان نزن الان ایمیلت رو جواب می دم نمی دونی چه سرعت پائینی داره این خط و الان با چه جون کندنی سه بار نوشتم وبلاگ رو تا هنگ نکرد و پابلیشش کرد... خیلی ممنون که از کوره تا حالا در نرفتی (چشمک)
سهشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۴
امروز فهميدم راست راستی نابغه ام. آخه تا حالا نفهميده بودم که سی دی رايتر دارم. اما از اونم بيشتر نابغه ام چون سی دی ای که روش عکس ريختم بيارم بذارم تو فتوپيج و وبلاگ، اصلاْ رايت نشده. فکر کنم رايترم در واقع فعال نباشه.رفتم نرم افزارش رو بگيرم گفتن اگه سی دی های خود پی سی نباشه نميشه رايتر رو فعال کرد. شما فکر می کنين راهی داشته باشه؟ اگه بشه خيلی خوب ميشه.
***
مورچه سينه سوز، چرا سينه سوز؟
اين يه داستان-شعر بود که شايد دو سالم بود مامانم برام می خوند. از يه مجله که الان تيکه بزرگش بايد يه ملکول در حال تجزيه باشه. چند کلمهء ديگه اش يادم اومد: کک به تنور، درخت سر به ته، ... تصويرسازی هم داشت، درخت های ريشه در هوا رو يادمه. کسي اين شعر و داستانش رو يادشه؟
کک به تنور... نوک زبونمه ها!!!
***
مورچه سينه سوز، چرا سينه سوز؟
اين يه داستان-شعر بود که شايد دو سالم بود مامانم برام می خوند. از يه مجله که الان تيکه بزرگش بايد يه ملکول در حال تجزيه باشه. چند کلمهء ديگه اش يادم اومد: کک به تنور، درخت سر به ته، ... تصويرسازی هم داشت، درخت های ريشه در هوا رو يادمه. کسي اين شعر و داستانش رو يادشه؟
کک به تنور... نوک زبونمه ها!!!
دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۴
نسيم رفت. درگيری اش با صاحبخونه اش که منو ياد ماجرای خودم انداخته بود بالاخره به پايان رسيد اما آخراش ديگه اعصاب براش نمونده بود. صابخونهء منم کلی باعث گند زدن امتحانهای فوريه ام شد.
قبلن ها يه روانکاوی بهم گفته بود عشق و عاشقی رو بذار کنار الان فقط درست رو بخون چون الان سنت کمه و نمی تونی بين اين دو موضوع تفکيک به وجود بياری و درست رو خوب بخونی.
الان هنوز هم با اينکه من خرس گنده شده بيدم باز نمی تونم وقتی خيالم بابت چيز ديگه ای ناراحته بشينم درس بخونم.
***
خبر بستری شدن گنجی و حتی آزاديش رو شنيدم اما يه کم بد بين هستم و اين بدبينی نميگذاره خوشحالی زياد خودش رو نشون بده. اما به هر حال خوشحالم که الان داره ازش مراقبت می شه.
گنجی جان اما ديگه مثل اون موقه ها چاق نشو. همون ۶۶ کيلو که شده بودی خوشتپ تر بودی.
قبلن ها يه روانکاوی بهم گفته بود عشق و عاشقی رو بذار کنار الان فقط درست رو بخون چون الان سنت کمه و نمی تونی بين اين دو موضوع تفکيک به وجود بياری و درست رو خوب بخونی.
الان هنوز هم با اينکه من خرس گنده شده بيدم باز نمی تونم وقتی خيالم بابت چيز ديگه ای ناراحته بشينم درس بخونم.
***
خبر بستری شدن گنجی و حتی آزاديش رو شنيدم اما يه کم بد بين هستم و اين بدبينی نميگذاره خوشحالی زياد خودش رو نشون بده. اما به هر حال خوشحالم که الان داره ازش مراقبت می شه.
گنجی جان اما ديگه مثل اون موقه ها چاق نشو. همون ۶۶ کيلو که شده بودی خوشتپ تر بودی.
یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴
هندنامه:
من يه جای بیآب و علف و خارجی نديدهء هندم. سر راه جیپور هستيم و اينجا با دوستم نسيم توقف کرديم که چند ساعت استراحت کنيم.
***
مقصد ما دلهی بود و هر دو اونجا کار داشتيم.
از اونجائيکه فاصلهء پونه تا دلهی زياده از اينجا اتوبوس مستقيم وجود نداره و بايد اول ميرفتيم يه شهر نزديک تر و ما بمبئی رو انتخاب کرديم چون شنيده بوديم از اونجا ميشه رفت.
کارتون يوگی و دوستان رو يادتونه؟ يه موجود بدجنسی بود که يه شهر گندهء نخراشيده ساخته بود که خيلی هم دود و آلودگی داشت، يادتون اومد؟ اون شهر بمبئی بود.تنها نکتهء مثبت بمبئی اينه که ميشه اقيانوس هند رو از جادهاش ديد.
تو بمبئی رفتيم يه کافه چايی بخوريم که چشمتون روز بد نبينه. بلک تی سفارش داده بوديم به خيال اينکه مثل هميشه برامون چايی بدون شير ميارن (هندی ها چای رو با شير و شکر و جينجر قاطی میکنن و بهش ميگن ماسالا چای). آقا برداشته بود ده برابر چای ريخته بود تو همون چای با شير که مثلاْ بلک بشه به خيال خودش! يک معجونی شده بود بيچاره نسيم نتونست بخوره منم که همون چای معمولی سفارش داده بودم هی چايی خوردم و به رنگ عجيب چای نسيم و قيافهء مچاله شدهاش از مزهء بد چای قاهقاه خنديدم.
مثل بيشتر وقتها اطلاعاتی که جناب آقای تروال ايجنسی هندی داده بود غلط بود و خط مستقيم به دلهی از بمبئی وجود نداشت. گفتند بهتره بريد اودرپور که يه شهر ايالت راجستان هست، بعد به مرکز ايالت که جاپور باشه، و از اونجا به دلهی. ما هم همين کارو کرديم. يه اتوبوس تخت دار گرفتيم که تا اونجا که حدود يازده دوازده ساعت راه بود نميريم.
نسيم واکمن قديميش رو آورده بود که خوبيشون اينه که ميشه بدون گوشی و چند نفری گوش کرد. اين به اضافهء مناظر راه کلی صفا و ذوق و اينا داشت جای شما خالی.اودرپور يه شهر گرم و فقير بود و چيز جالبی در نظر اول نداشت، شايد اگه وقت داشتيم و ميگشتيم - والبته يه نگاه به اطلاعات داده شده توی نقشه مينداختيم- جای ديدنی پيدا میکرديم اما به هر حال اونجا رو نگشتيم. تنها نکته ای که توجه منو توی اودرپور جلب کرد تغيير مدل ساری بود. تو اين شهر- و کلاْ ايالت راجستان- زنها به جای دامن سادهء زير ساری، يه دامن مفصل و پر چين میپوشن با يه تاپ نيم تنه (اين تيکه اش مثل ساری معموليه) و به جای هفت متر ساری يه پارچهء يکی دو متری به کمر دامن وصل میکنن که تا روی سر مياد. خيلی جالبه میدونين چرا؟ چون پوشيدگی و لختی رو با هم داره -مثل ساری اما به نحو ديگه- و برای همين هم هست که اينها تا حالا تحت تاثير فرهنگ های ديگه خيلی کم قرار گرفتن. حتی اگه دقت کرده باشين تو خيلی چيزها غربی ها از اينها تقليد ميکنن. به اين ميگن فرهنگ غنی نه اون چيزی که يه عده ميخوان به زور به مردم به عنوان فرهنگ بقبولونن. بگذريم.
توی اودرپور (و بقيهء شهرها به جز شهرهای مهاراشترا -ايالتی که پونه و بمبئی توش هست- ريکشاهای دوچرخهای وجود داشت که جای شما خالی خيلی هم کنه بودن. يهو می اومدن راهمون رو رسماْ ميبستن که الا و للا بايد سوار شی. نزديک بود کتک کاری کنيم باهاشون. تو اين عکس اونی که وسط عکسه داره به من اشاره ميکنه که بياين سوار شين. کلاْ مردم شهرهای فقير برخوردشون يه جور ديگه بود. فکر ميکردن خارجیها با يه کيسه پول اومدن اونجا و هرکی زرنگ تر باشه ميتونه ازشون بيشتر دربياره. کلافه ميکردن آدم رو. به غير از اون تو اين شهرها -اوردپور و آگرا که هر دو شهرهای بد آب و هوا و فقيری بودن- همه سعی میکردن همه چیزو ده برابر قيمت معموليش بهت غالب کنن. آدم دلش نمیاومد يه نيم روپيهای اونجا خرج کنه. به هر حال زياد اونجا نمونديم و زود رفتيم جاپور.اين شهر تو همون نظر اول نشون ميداد که جای خوبيه برای ديدن. از نظر هنری اوضاعش خيلی بهتر از پونه هست مثلاْ اين قاب که از چوب هست رو ببينيد. اين هم يه مغازهء جواهر فروشی که روی پشت بوم هتل و کنار رستورانش بود و اينطور که شنيديم متعلق به صاحب هتل.. بله ديگه، اينجا همه چی رو قر و قاطی ميسازن.نقشهای فلزی در خيلی قشنگ بودن. اين و اينيکی رو ببينيد.نقش برجستههای گلی ديوار معرکه بودن.. اين خانم داره تاب بازی و مار بازی میکنه و حواسش نيست ممههاش معلومه. صندلیها هر دو جفت يک مدل و به گفتهء صاحب هتل دست ساز بودن. با اينکه معلوم بود کسی که ساختهتشون حرفهای نبوده اما ذوق هنری سازندهاش کاملاْ پيدا بود.
***
جاپور يک قسمت قديمی داشت که با اين دروازه شروع ميشد. از اين دروازه به بعد همه چيز (تقريباْ همهء ساختمونها) صورتی مايل به آجری بودن.قسمت قديمی پر از اين ساختمونهای گنبددار صورتی بود.اين وسط اين سفيده احتمالاْ مال قبل از دورهء صورتی بوده که تمام شهر سفيد بود. سيصد سال پيش يه مهاراجهء صورتی دوست شهر رو از سفيد به صورتی درمياره.اين هم خونهء يه مهاراجه بوده: سرسرای بيرونی و درونی.با نسيم رفتيم بالای اين مناره... ياد منار جنبون افتاده بودم. از اون بالا از شهر عکس گرفتيم.
پشت اين دروازهء صورتی تو قسمت قديمی که بهش ميگفتن pink city رفتيم به مرقد مطهر مهاراجهها.آقايون قدس اسره اول برين جلو بوق بزنين بعد بياين مرقد مطهر ساختن رو ياد بگيرين.مهاراجهها همراه بچه هاشون مقبرههای کوچک و بزرگ -لابد بر حسب موقعيت و سن- داشتند. دور شهر يه ديوار حفاظتی قديمی داشت که توی اين عکس و اين يکی مشخص هست. عکس رو من خوب گرفته بودم ها، زمين کج بود.اين و اين هم از داخل بزرگترين مقبره متعلق به مهاراجهای به نام مين سينگ اول. ميگفتن اوايل قرن بيستم زندگی میکرده. زنش هنوز زنده است و با اينکه نود سالشه اسب سواری و کلی ورزش های ديگه می کنه به خوشگلی اَشواريا ست. دروغ و راستش پای خود جاپوریها.اينم سه تا الاغ نازنازی که اون گوشه وايسادنکی چرت می زدن.
تو مقبرهء مين سينگ اول تمام خدايان و شياطين حاضر بودن. به اضافهء آدمهايی که يا می جنگيدن يا مشغول عيش و طرب بودن. می شه گفت بازسازی محيط زندگی. مثل مقبرهء فراعنه، نه؟این نقش برجسته صحنهء جنگ رو نشون می ده.نقش های طاق تصاوير متنوعی هستن از خدايان و موجودات اسطوره ای مختلف.روبروی قسمت مرکزی که قسمت اصلی قبر هست روی هر ستون يک خدا نشسته.خدای آب و خدای باد.ستون ها فکر کنم هشت تا بودن.تو اين نقش برجستهء پايهء ستون مرد و زنی به خوشگذرانی مشغولن. اگه گفتین کدوم مرده و کدوم زن؟
اونی که ساز می زنه -به قول ئه سرين دست چپی- زنه و دست راستی مرد. اولاً که رسم بوده زنا اينطوری بشينن و مردا اينطوری. يه جورايی بر عکس حالا که خانوما پاشونو می ندازن رو پاشون و بعضی آقايون به خصوص تو تاکسی سعی می کنن جای هر چه بيشتری اشغال کنن.ديگه اينکه، مردا از اين کلاه ها می ذاشتن که اگه دقت کنین شبيه کلاه هايی هست که الان داماد (هندی) تو مجلس عروسی سرش می ذاره و تاج-کلاه مهاراجه ها و غيره بوده، که نفر سمت راست سرشه. زن ها به جای کلاه از این سربندهايی که اين خانم نوازنده سرش کرده استفاده می کردن.و بالاخره، نفر سمت راست داره شراب می خوره، که به طور قطع مرد بودنش رو نشون می ده. زنها به هيچ وجه شراب نمی خوردن.
از وسط مقبرهء مين سينگ خان قبر جد اشترش رو می شه ديد. اين طرفم از يک نمای ديگه. گنبد چاق و چله ای که انگار مهاراجهء صاحبش هم خيلی چاق و گنده بوده. می گفتن برای صبحانه دويست تا چاپاتی (نون هندی) می خورده و پونصد کيلو برنج و خودش هم دويست کيلو بوده که دروغه چون اگه آدم اين همه چيزو تو يه وعده بخوره دويست تن می شه.اين قسمت پر قبرچه بود که انگار مال زمانی بوده که مالاریا همه گير شده (شايدم يه بيماری ديگه) و کلی بچه مهاراجه مردن.
***
بيشتر جيپور رو با اين آقا گشتيم که خيلی خوشحال بود که مشتری غير خسيس خارجی به طورش خورده اما ما از خجالت داشتیم می مرديم که مردي با اين سن و سال داره هن و هن ما و کيف های سنگینمونو می کشه.
بعد از مرقد مطهر رفتيم موزه.عکس گرفتن توی موزه ممنوع بود و من با جنگولک بازی اينا رو گرفتم. وسط عکس گرفتنم از اين ساز غول آسا مامور موزه اومد و گفت عکس نگيرين ممنوعه منم که کميته ديده و پررو شروع کردم بحث کردن که کارتت و نشون بده نميشه هر کی بياد بگه عکس نگيرين و از اين حرفا و همونجوری دو تا ديگه عکس انداختمو زدم به چاک.اين ساز حدود دو متر طول داشت و عرضش در قسمت کاسه حدود يک متری می شد. نسيم می گفت حتماً چند نفری باهاش کار می کردن. من گفتم يکی با پا آکورد می گرفته و با دست می زده شايدم ساز غولا بوده خلاصه من که عقلم به جايی قد نمی ده چطوری مثل يه آدم معمولی ازش استفاده می کردن.ارتفاع اين کوزه حدود يک متر بود.يه چيز جالبي که اونجا بود و نتونستم ازش عکس بگيرم سپرهاي جنگي عظيم بودن که با توجه به فلزي بودن و احتمالاْ وزن بيش از حد زياد نمي دونم کاربردشون چي بود. قطر سپرها حدود دو متر مي شد. فکر کنم اصلن اين موزهء مال دورهء غول مول ها بوده.اين طرف چندتا نقاشی مينياتور بود که هر کدوم يه روايت داشت که کنارش به انگليسی و اردو نوشته شده بود.
اين يکی داستانش اينه:سوزاندن لونکا:لونکا؛ سرزمينی از سيلان توسط "راوانا" که شاه خبيثی بود حکمرانی می شد. روزی "هانومن" ميمون-خدا، وارد لونکا شد تا از چگونگی اوضاع خبردار شود، اما توسط حاکم دستگير شد. شاه دستور داد دمش را با پارچهء آغشته به روغن بپوشانند و آتش زنند. به تلافی اين عمل توهين آميز، هانومن جسم خود را بزرگ کرد و يک هشتم شهر را با دم شعله ور خود سوزاند.
اين يکی يه مجلس عروسی رو نشون می ده.
توی اين يکی سطوح صاف -اونطور که در سبک مينياتور رسم هست- جای خودشو به سايه روشن و حجم سازی می ده، اما مثل مينياتور اصيل پرسپکتيو همچنان غايبه. اينم حتماً مشخصه که که نقاشی داره صحنهء جنگ رو نشون می ده.
***
اون شب آخرين شبی بود که جيپور بوديم و فردا صبحش قرار بود بريم دلهی. تصميم گرفتيم بريم معبد شهر رو ببينيم. اين معبد خيلی بزرگ و مفصل بود و سرتاسر سفيد و مال يه زوج خدا. می گفتن هر روز لباس زوج خدا رو عوض می کنن و ديگه از اون لباس استفاده نمی کنن. تمام زيور آلاتی هم که بهشون آويزون هست طلای خالصه. اين قسمت که مقدس به حساب می اومد و عکاسی هم به طبع ممنوع بود، نقش برجسته ها هر کدوم يه روايت مذهبی رو نشون می دادن. از اين راهرو می شد جايگاه خدايان رو دور زد و بعد برگشت به صحن اصلی. مردم از حضور ما خارجيان کافر که دائم هم سوءال می کرديم راضی نبودن.
دلهی که رسيديم شب شده بود. راستی، دل هی نخونيد ها، ه تقريبا تلفظ نمی شه.
ترافيک سنگين شهر منو ياد تهرون انداخت و حسابی دلم وا شد.توی دلهی خارجی خيلی کمه و برای همين توی لابی هتل که نشستين روزنامه می خونين ممکنه با بچه هايی مواجه بشين که طوری به شما نگاه می کنن که انگار يه کانگروی سبز فسفری هستين که پشت شیشهء قفسش تو باغ وحش نشسته داره مشق می نويسه.همونطور که قبلاً گفتم تو دلهی من کار اداری- ويزايی داشتم و نسيم هم می خواست لپ تاپش رو عوض کنه. از هتل با ريکشا رفتم وزارت امورز خوارجه. کارم همون روز انجام شد (البته تا عصر طول کشيد) و پياده و پرسون پرسون برگشتم هتل. الان اگه دوباره برم دلهی چارتا خيابون رو بلدم و می تونم دوباره پياده دو سه جا رو برم و اين خيلی بهم کيف می ده.
ولی عجب اين هنديا تنبلن! از هر کی آدرس می پرسيدم اول دو ساعت بايد قانعش می کردم که ريکشا نمی خوام بگيرم و به حرضت عباس خودم می تونم برم! تو جريان اين آدرس پرسيدن ها با يک جوان خوش قد و بالا آشنا شدم که قرار شد هر وقت اومد پونه بريم دور درختا بچرخيم آواز بخونيم و برقصيم :((. دو تا دختر هندی که با فاصلهء کمی از ما داشتن می اومدن بسيار از اين ماجرا حرص خوردن. من از کجا فهميدم؟ آخه از ما جلو زدن و هی بر می گشتن نگاه می کردن و بعد حرف می زدن. کلاً دخترهای هندی زياد از اين دختر ايرانی های ايکبيری پسر هندی قر بزن دل خوشی ندارن.
خيابون ها رو حسابی ديد زدم و با اينکه گرم بود کلی کيفيدم. اما چيزی که فهميدم اين بود که مردم دلهی بسيار بسيار نسبت به مهاراشترايی ها قالتاق هستن. راست راست داری راه می ری يکی مياد جلو می گه کن آی هلپ يو؟ کنار هم نمی ره رد شی! آخه مرد حسابی مگه من کمک خواستم از تو؟ مگه راه رفتنم کمک می خواد؟از بازار دلهی که زير زمينی بود يه سی دی شيمی خريدم که اومدم خونه دماغم سوخت چون يه چيزی شبيه يه ديکشنری ناقصه و هيچ گونه توضيح و يا مسئلهء فيزيکال کميستری درش يآفت نمی شه و فقط يه عالم انيميشن بی ربط و بی خودی داره. اما الان دارم خودم کتاب شيمی رو درست حسابی می خونم (درسيه که افتادمش) فقط اون دويست روپيه انگار بايد حروم می شد.از اون بازار يه پنجابی خوشگل هم خريدم.نزديکای هتلمون يه مغازهء بت فروشی بود. شوخی کردم، ولی جدی بيشتر اين مجسمه ها حالت مذهبی دارن. ميوه خيلی ارزون تره و اين ميوه ها که نمی دونم اسمش چی بود يک سوم قیمت اينجا قيمتش بود و سه برابر خوشمزه تر.. اينم از فک و فاميل حکيم ابولقاسم فردوسيه.
***
از دلهی رفتيم سمت آگرا که تاج محل رو ببينيم. اما همونطور که قبلاً گفتم خيلی غير منصفانه بليطش برای خارجی ها گرون بود (درست هفتاد و پنح برابر) و از تو رفتن منصرف شديم. اما با اين آقا رفتيم پشت محوطه و اين عکس رو از اون طرف تاج محل گرفتم. اين آقاهه اصرار عجيبی داشت اون طرف رو نشونمون بده که برای طرف بدبين ذهن من زياد خوشايند نبود اما تمام مدت يکساعتی که همراهمون اومد هيچ چيز آزاردهنده ای پيش نيومد.به جای تاج محل يه عالم از بناهای ديگه عکس گرفتيم. جزئيات عاری از ظرافت به خوبی نشون می دن که معمارهای آگرايی يک دهم جيپوری ها حوصله و مهارت نداشتن.اينم ميمون های دور و بر تاج محل.اگه گفتين موضوع اين عکس چيه؟
از آگرای داغ و ريکشاهای کنه اش که يهو می اومدن راه مون رو می بستن که سوار شو ياللا، از هتل گرم و درب و داغونش که می خواست سه برابر قيمت واقعی بهمون اتاق بده، و از رستورانی که تا ما رو ديد منو رو عوض کرد و يه منو با قيمت های دو برابر گذاشت، زياد خاطرهء خوبی با خودمون نياورديم.به عنوان حسن ختام هم اتوبوسی گيرمون اومد که کمک فنرهاش ايراد داشت و تا شهر بعدی؛ ايندور چهارده ساعت خيلی سخت رو گذرونديم. تا صبح بارها از چرت با احساس زير متهء دندونپزشکی بودن پريدم. لرزش ماشين مثل اون مته بود يا مثل شوک الکتريکی.ايندور به نسبت شهر خيلی بهتری بود و به نظرم خيلی از شهرهای ديگه اوضاع اقتصادی بهتری داشتن مردم. اما انقدر دلم برای خونه و آسايشش تنگ شده بود که نه عکس از جايی گرفتم نه دلم می خواست بگردم. از اونجا يه اتوبوس يه سره گرفتيم تا پونه و هفده ساعت تو راه بوديم و بعدشم رسيديم...
يه زمانی با دوستم قرار گذاشته بوديم حتماً با هم بريم دنيا گردی، اما الان می بينم من هر جا باشم سر هفته اگه برنگردم خونه ام حالم انگارخوش نيست.
من يه جای بیآب و علف و خارجی نديدهء هندم. سر راه جیپور هستيم و اينجا با دوستم نسيم توقف کرديم که چند ساعت استراحت کنيم.
***
مقصد ما دلهی بود و هر دو اونجا کار داشتيم.
از اونجائيکه فاصلهء پونه تا دلهی زياده از اينجا اتوبوس مستقيم وجود نداره و بايد اول ميرفتيم يه شهر نزديک تر و ما بمبئی رو انتخاب کرديم چون شنيده بوديم از اونجا ميشه رفت.
کارتون يوگی و دوستان رو يادتونه؟ يه موجود بدجنسی بود که يه شهر گندهء نخراشيده ساخته بود که خيلی هم دود و آلودگی داشت، يادتون اومد؟ اون شهر بمبئی بود.تنها نکتهء مثبت بمبئی اينه که ميشه اقيانوس هند رو از جادهاش ديد.
تو بمبئی رفتيم يه کافه چايی بخوريم که چشمتون روز بد نبينه. بلک تی سفارش داده بوديم به خيال اينکه مثل هميشه برامون چايی بدون شير ميارن (هندی ها چای رو با شير و شکر و جينجر قاطی میکنن و بهش ميگن ماسالا چای). آقا برداشته بود ده برابر چای ريخته بود تو همون چای با شير که مثلاْ بلک بشه به خيال خودش! يک معجونی شده بود بيچاره نسيم نتونست بخوره منم که همون چای معمولی سفارش داده بودم هی چايی خوردم و به رنگ عجيب چای نسيم و قيافهء مچاله شدهاش از مزهء بد چای قاهقاه خنديدم.
مثل بيشتر وقتها اطلاعاتی که جناب آقای تروال ايجنسی هندی داده بود غلط بود و خط مستقيم به دلهی از بمبئی وجود نداشت. گفتند بهتره بريد اودرپور که يه شهر ايالت راجستان هست، بعد به مرکز ايالت که جاپور باشه، و از اونجا به دلهی. ما هم همين کارو کرديم. يه اتوبوس تخت دار گرفتيم که تا اونجا که حدود يازده دوازده ساعت راه بود نميريم.
نسيم واکمن قديميش رو آورده بود که خوبيشون اينه که ميشه بدون گوشی و چند نفری گوش کرد. اين به اضافهء مناظر راه کلی صفا و ذوق و اينا داشت جای شما خالی.اودرپور يه شهر گرم و فقير بود و چيز جالبی در نظر اول نداشت، شايد اگه وقت داشتيم و ميگشتيم - والبته يه نگاه به اطلاعات داده شده توی نقشه مينداختيم- جای ديدنی پيدا میکرديم اما به هر حال اونجا رو نگشتيم. تنها نکته ای که توجه منو توی اودرپور جلب کرد تغيير مدل ساری بود. تو اين شهر- و کلاْ ايالت راجستان- زنها به جای دامن سادهء زير ساری، يه دامن مفصل و پر چين میپوشن با يه تاپ نيم تنه (اين تيکه اش مثل ساری معموليه) و به جای هفت متر ساری يه پارچهء يکی دو متری به کمر دامن وصل میکنن که تا روی سر مياد. خيلی جالبه میدونين چرا؟ چون پوشيدگی و لختی رو با هم داره -مثل ساری اما به نحو ديگه- و برای همين هم هست که اينها تا حالا تحت تاثير فرهنگ های ديگه خيلی کم قرار گرفتن. حتی اگه دقت کرده باشين تو خيلی چيزها غربی ها از اينها تقليد ميکنن. به اين ميگن فرهنگ غنی نه اون چيزی که يه عده ميخوان به زور به مردم به عنوان فرهنگ بقبولونن. بگذريم.
توی اودرپور (و بقيهء شهرها به جز شهرهای مهاراشترا -ايالتی که پونه و بمبئی توش هست- ريکشاهای دوچرخهای وجود داشت که جای شما خالی خيلی هم کنه بودن. يهو می اومدن راهمون رو رسماْ ميبستن که الا و للا بايد سوار شی. نزديک بود کتک کاری کنيم باهاشون. تو اين عکس اونی که وسط عکسه داره به من اشاره ميکنه که بياين سوار شين. کلاْ مردم شهرهای فقير برخوردشون يه جور ديگه بود. فکر ميکردن خارجیها با يه کيسه پول اومدن اونجا و هرکی زرنگ تر باشه ميتونه ازشون بيشتر دربياره. کلافه ميکردن آدم رو. به غير از اون تو اين شهرها -اوردپور و آگرا که هر دو شهرهای بد آب و هوا و فقيری بودن- همه سعی میکردن همه چیزو ده برابر قيمت معموليش بهت غالب کنن. آدم دلش نمیاومد يه نيم روپيهای اونجا خرج کنه. به هر حال زياد اونجا نمونديم و زود رفتيم جاپور.اين شهر تو همون نظر اول نشون ميداد که جای خوبيه برای ديدن. از نظر هنری اوضاعش خيلی بهتر از پونه هست مثلاْ اين قاب که از چوب هست رو ببينيد. اين هم يه مغازهء جواهر فروشی که روی پشت بوم هتل و کنار رستورانش بود و اينطور که شنيديم متعلق به صاحب هتل.. بله ديگه، اينجا همه چی رو قر و قاطی ميسازن.نقشهای فلزی در خيلی قشنگ بودن. اين و اينيکی رو ببينيد.نقش برجستههای گلی ديوار معرکه بودن.. اين خانم داره تاب بازی و مار بازی میکنه و حواسش نيست ممههاش معلومه. صندلیها هر دو جفت يک مدل و به گفتهء صاحب هتل دست ساز بودن. با اينکه معلوم بود کسی که ساختهتشون حرفهای نبوده اما ذوق هنری سازندهاش کاملاْ پيدا بود.
***
جاپور يک قسمت قديمی داشت که با اين دروازه شروع ميشد. از اين دروازه به بعد همه چيز (تقريباْ همهء ساختمونها) صورتی مايل به آجری بودن.قسمت قديمی پر از اين ساختمونهای گنبددار صورتی بود.اين وسط اين سفيده احتمالاْ مال قبل از دورهء صورتی بوده که تمام شهر سفيد بود. سيصد سال پيش يه مهاراجهء صورتی دوست شهر رو از سفيد به صورتی درمياره.اين هم خونهء يه مهاراجه بوده: سرسرای بيرونی و درونی.با نسيم رفتيم بالای اين مناره... ياد منار جنبون افتاده بودم. از اون بالا از شهر عکس گرفتيم.
پشت اين دروازهء صورتی تو قسمت قديمی که بهش ميگفتن pink city رفتيم به مرقد مطهر مهاراجهها.آقايون قدس اسره اول برين جلو بوق بزنين بعد بياين مرقد مطهر ساختن رو ياد بگيرين.مهاراجهها همراه بچه هاشون مقبرههای کوچک و بزرگ -لابد بر حسب موقعيت و سن- داشتند. دور شهر يه ديوار حفاظتی قديمی داشت که توی اين عکس و اين يکی مشخص هست. عکس رو من خوب گرفته بودم ها، زمين کج بود.اين و اين هم از داخل بزرگترين مقبره متعلق به مهاراجهای به نام مين سينگ اول. ميگفتن اوايل قرن بيستم زندگی میکرده. زنش هنوز زنده است و با اينکه نود سالشه اسب سواری و کلی ورزش های ديگه می کنه به خوشگلی اَشواريا ست. دروغ و راستش پای خود جاپوریها.اينم سه تا الاغ نازنازی که اون گوشه وايسادنکی چرت می زدن.
تو مقبرهء مين سينگ اول تمام خدايان و شياطين حاضر بودن. به اضافهء آدمهايی که يا می جنگيدن يا مشغول عيش و طرب بودن. می شه گفت بازسازی محيط زندگی. مثل مقبرهء فراعنه، نه؟این نقش برجسته صحنهء جنگ رو نشون می ده.نقش های طاق تصاوير متنوعی هستن از خدايان و موجودات اسطوره ای مختلف.روبروی قسمت مرکزی که قسمت اصلی قبر هست روی هر ستون يک خدا نشسته.خدای آب و خدای باد.ستون ها فکر کنم هشت تا بودن.تو اين نقش برجستهء پايهء ستون مرد و زنی به خوشگذرانی مشغولن. اگه گفتین کدوم مرده و کدوم زن؟
اونی که ساز می زنه -به قول ئه سرين دست چپی- زنه و دست راستی مرد. اولاً که رسم بوده زنا اينطوری بشينن و مردا اينطوری. يه جورايی بر عکس حالا که خانوما پاشونو می ندازن رو پاشون و بعضی آقايون به خصوص تو تاکسی سعی می کنن جای هر چه بيشتری اشغال کنن.ديگه اينکه، مردا از اين کلاه ها می ذاشتن که اگه دقت کنین شبيه کلاه هايی هست که الان داماد (هندی) تو مجلس عروسی سرش می ذاره و تاج-کلاه مهاراجه ها و غيره بوده، که نفر سمت راست سرشه. زن ها به جای کلاه از این سربندهايی که اين خانم نوازنده سرش کرده استفاده می کردن.و بالاخره، نفر سمت راست داره شراب می خوره، که به طور قطع مرد بودنش رو نشون می ده. زنها به هيچ وجه شراب نمی خوردن.
از وسط مقبرهء مين سينگ خان قبر جد اشترش رو می شه ديد. اين طرفم از يک نمای ديگه. گنبد چاق و چله ای که انگار مهاراجهء صاحبش هم خيلی چاق و گنده بوده. می گفتن برای صبحانه دويست تا چاپاتی (نون هندی) می خورده و پونصد کيلو برنج و خودش هم دويست کيلو بوده که دروغه چون اگه آدم اين همه چيزو تو يه وعده بخوره دويست تن می شه.اين قسمت پر قبرچه بود که انگار مال زمانی بوده که مالاریا همه گير شده (شايدم يه بيماری ديگه) و کلی بچه مهاراجه مردن.
***
بيشتر جيپور رو با اين آقا گشتيم که خيلی خوشحال بود که مشتری غير خسيس خارجی به طورش خورده اما ما از خجالت داشتیم می مرديم که مردي با اين سن و سال داره هن و هن ما و کيف های سنگینمونو می کشه.
بعد از مرقد مطهر رفتيم موزه.عکس گرفتن توی موزه ممنوع بود و من با جنگولک بازی اينا رو گرفتم. وسط عکس گرفتنم از اين ساز غول آسا مامور موزه اومد و گفت عکس نگيرين ممنوعه منم که کميته ديده و پررو شروع کردم بحث کردن که کارتت و نشون بده نميشه هر کی بياد بگه عکس نگيرين و از اين حرفا و همونجوری دو تا ديگه عکس انداختمو زدم به چاک.اين ساز حدود دو متر طول داشت و عرضش در قسمت کاسه حدود يک متری می شد. نسيم می گفت حتماً چند نفری باهاش کار می کردن. من گفتم يکی با پا آکورد می گرفته و با دست می زده شايدم ساز غولا بوده خلاصه من که عقلم به جايی قد نمی ده چطوری مثل يه آدم معمولی ازش استفاده می کردن.ارتفاع اين کوزه حدود يک متر بود.يه چيز جالبي که اونجا بود و نتونستم ازش عکس بگيرم سپرهاي جنگي عظيم بودن که با توجه به فلزي بودن و احتمالاْ وزن بيش از حد زياد نمي دونم کاربردشون چي بود. قطر سپرها حدود دو متر مي شد. فکر کنم اصلن اين موزهء مال دورهء غول مول ها بوده.اين طرف چندتا نقاشی مينياتور بود که هر کدوم يه روايت داشت که کنارش به انگليسی و اردو نوشته شده بود.
اين يکی داستانش اينه:سوزاندن لونکا:لونکا؛ سرزمينی از سيلان توسط "راوانا" که شاه خبيثی بود حکمرانی می شد. روزی "هانومن" ميمون-خدا، وارد لونکا شد تا از چگونگی اوضاع خبردار شود، اما توسط حاکم دستگير شد. شاه دستور داد دمش را با پارچهء آغشته به روغن بپوشانند و آتش زنند. به تلافی اين عمل توهين آميز، هانومن جسم خود را بزرگ کرد و يک هشتم شهر را با دم شعله ور خود سوزاند.
اين يکی يه مجلس عروسی رو نشون می ده.
توی اين يکی سطوح صاف -اونطور که در سبک مينياتور رسم هست- جای خودشو به سايه روشن و حجم سازی می ده، اما مثل مينياتور اصيل پرسپکتيو همچنان غايبه. اينم حتماً مشخصه که که نقاشی داره صحنهء جنگ رو نشون می ده.
***
اون شب آخرين شبی بود که جيپور بوديم و فردا صبحش قرار بود بريم دلهی. تصميم گرفتيم بريم معبد شهر رو ببينيم. اين معبد خيلی بزرگ و مفصل بود و سرتاسر سفيد و مال يه زوج خدا. می گفتن هر روز لباس زوج خدا رو عوض می کنن و ديگه از اون لباس استفاده نمی کنن. تمام زيور آلاتی هم که بهشون آويزون هست طلای خالصه. اين قسمت که مقدس به حساب می اومد و عکاسی هم به طبع ممنوع بود، نقش برجسته ها هر کدوم يه روايت مذهبی رو نشون می دادن. از اين راهرو می شد جايگاه خدايان رو دور زد و بعد برگشت به صحن اصلی. مردم از حضور ما خارجيان کافر که دائم هم سوءال می کرديم راضی نبودن.
دلهی که رسيديم شب شده بود. راستی، دل هی نخونيد ها، ه تقريبا تلفظ نمی شه.
ترافيک سنگين شهر منو ياد تهرون انداخت و حسابی دلم وا شد.توی دلهی خارجی خيلی کمه و برای همين توی لابی هتل که نشستين روزنامه می خونين ممکنه با بچه هايی مواجه بشين که طوری به شما نگاه می کنن که انگار يه کانگروی سبز فسفری هستين که پشت شیشهء قفسش تو باغ وحش نشسته داره مشق می نويسه.همونطور که قبلاً گفتم تو دلهی من کار اداری- ويزايی داشتم و نسيم هم می خواست لپ تاپش رو عوض کنه. از هتل با ريکشا رفتم وزارت امورز خوارجه. کارم همون روز انجام شد (البته تا عصر طول کشيد) و پياده و پرسون پرسون برگشتم هتل. الان اگه دوباره برم دلهی چارتا خيابون رو بلدم و می تونم دوباره پياده دو سه جا رو برم و اين خيلی بهم کيف می ده.
ولی عجب اين هنديا تنبلن! از هر کی آدرس می پرسيدم اول دو ساعت بايد قانعش می کردم که ريکشا نمی خوام بگيرم و به حرضت عباس خودم می تونم برم! تو جريان اين آدرس پرسيدن ها با يک جوان خوش قد و بالا آشنا شدم که قرار شد هر وقت اومد پونه بريم دور درختا بچرخيم آواز بخونيم و برقصيم :((. دو تا دختر هندی که با فاصلهء کمی از ما داشتن می اومدن بسيار از اين ماجرا حرص خوردن. من از کجا فهميدم؟ آخه از ما جلو زدن و هی بر می گشتن نگاه می کردن و بعد حرف می زدن. کلاً دخترهای هندی زياد از اين دختر ايرانی های ايکبيری پسر هندی قر بزن دل خوشی ندارن.
خيابون ها رو حسابی ديد زدم و با اينکه گرم بود کلی کيفيدم. اما چيزی که فهميدم اين بود که مردم دلهی بسيار بسيار نسبت به مهاراشترايی ها قالتاق هستن. راست راست داری راه می ری يکی مياد جلو می گه کن آی هلپ يو؟ کنار هم نمی ره رد شی! آخه مرد حسابی مگه من کمک خواستم از تو؟ مگه راه رفتنم کمک می خواد؟از بازار دلهی که زير زمينی بود يه سی دی شيمی خريدم که اومدم خونه دماغم سوخت چون يه چيزی شبيه يه ديکشنری ناقصه و هيچ گونه توضيح و يا مسئلهء فيزيکال کميستری درش يآفت نمی شه و فقط يه عالم انيميشن بی ربط و بی خودی داره. اما الان دارم خودم کتاب شيمی رو درست حسابی می خونم (درسيه که افتادمش) فقط اون دويست روپيه انگار بايد حروم می شد.از اون بازار يه پنجابی خوشگل هم خريدم.نزديکای هتلمون يه مغازهء بت فروشی بود. شوخی کردم، ولی جدی بيشتر اين مجسمه ها حالت مذهبی دارن. ميوه خيلی ارزون تره و اين ميوه ها که نمی دونم اسمش چی بود يک سوم قیمت اينجا قيمتش بود و سه برابر خوشمزه تر.. اينم از فک و فاميل حکيم ابولقاسم فردوسيه.
***
از دلهی رفتيم سمت آگرا که تاج محل رو ببينيم. اما همونطور که قبلاً گفتم خيلی غير منصفانه بليطش برای خارجی ها گرون بود (درست هفتاد و پنح برابر) و از تو رفتن منصرف شديم. اما با اين آقا رفتيم پشت محوطه و اين عکس رو از اون طرف تاج محل گرفتم. اين آقاهه اصرار عجيبی داشت اون طرف رو نشونمون بده که برای طرف بدبين ذهن من زياد خوشايند نبود اما تمام مدت يکساعتی که همراهمون اومد هيچ چيز آزاردهنده ای پيش نيومد.به جای تاج محل يه عالم از بناهای ديگه عکس گرفتيم. جزئيات عاری از ظرافت به خوبی نشون می دن که معمارهای آگرايی يک دهم جيپوری ها حوصله و مهارت نداشتن.اينم ميمون های دور و بر تاج محل.اگه گفتين موضوع اين عکس چيه؟
از آگرای داغ و ريکشاهای کنه اش که يهو می اومدن راه مون رو می بستن که سوار شو ياللا، از هتل گرم و درب و داغونش که می خواست سه برابر قيمت واقعی بهمون اتاق بده، و از رستورانی که تا ما رو ديد منو رو عوض کرد و يه منو با قيمت های دو برابر گذاشت، زياد خاطرهء خوبی با خودمون نياورديم.به عنوان حسن ختام هم اتوبوسی گيرمون اومد که کمک فنرهاش ايراد داشت و تا شهر بعدی؛ ايندور چهارده ساعت خيلی سخت رو گذرونديم. تا صبح بارها از چرت با احساس زير متهء دندونپزشکی بودن پريدم. لرزش ماشين مثل اون مته بود يا مثل شوک الکتريکی.ايندور به نسبت شهر خيلی بهتری بود و به نظرم خيلی از شهرهای ديگه اوضاع اقتصادی بهتری داشتن مردم. اما انقدر دلم برای خونه و آسايشش تنگ شده بود که نه عکس از جايی گرفتم نه دلم می خواست بگردم. از اونجا يه اتوبوس يه سره گرفتيم تا پونه و هفده ساعت تو راه بوديم و بعدشم رسيديم...
يه زمانی با دوستم قرار گذاشته بوديم حتماً با هم بريم دنيا گردی، اما الان می بينم من هر جا باشم سر هفته اگه برنگردم خونه ام حالم انگارخوش نيست.
بهترين خبر اين هفته اين بود که جوجه ها برگشتن پيش نوشی.
ولی عجب قلب های سياهی می تونن وجود داشته باشن! يه زنگ نمی تونستن به اين مادر نگران بزنن؟
من هنوز سی سالم نشده ولی آدمهای زيادی رو ديدم که هر کار کردن بازتابش رو توی زندگی خودشون ديدن. يکی دوتا نه. تو زندگی خودم هم زياد ديدم.لازم نيست به کارما عقيده داشته باشی تا اينو درک کنی. ناخودآگاه آدم همهء اين چيزها رو ضبط می کنه و گول بخور هم نيست و فاکتورهايی که تو و ذهنت رو خواهند ساخت از روی همين الگوها طراحی می کنه و تحويلت می ده.چطور يه آدم جرات می کنه همچين سياهی ای رو به زندگی خودش و به دلش بزنه؟
مامانم تا يه خبر يه ذره بد راجع به بچهء کسي می شنوه، منو بغل می کنه (اگه دم دستش باشم نه حالا !) و با آخرين درجهء احساس همذات پنداری با مادری که برای بچه اش چيزی پيش اومده می لرزه و می گه اگه بچه من بود چی کار می کردم؟... چطور ممکنه آدم بتونه دل يه مادر رو نه روز بلرزونه.. چطور يه آدم قادره نوزده سکوت رو بخونه و تاب بياره؟
نوشی يک ذره برام مهم نيست که مزخرفاتی که راجع بهت می گن همه اش هم درست باشه. هيچ کس حق نداره به خاطر عشقی که به جگر گوشه هات داری آزارت بده.
دلم می خواد ببينم از حق مسلمت قرص و محکم دفاع می کنی!
***
اين هالو اسکن خجالت نمی کشه نظرهای خود منو تو وبلاگ خودم می خوره؟
ولی عجب قلب های سياهی می تونن وجود داشته باشن! يه زنگ نمی تونستن به اين مادر نگران بزنن؟
من هنوز سی سالم نشده ولی آدمهای زيادی رو ديدم که هر کار کردن بازتابش رو توی زندگی خودشون ديدن. يکی دوتا نه. تو زندگی خودم هم زياد ديدم.لازم نيست به کارما عقيده داشته باشی تا اينو درک کنی. ناخودآگاه آدم همهء اين چيزها رو ضبط می کنه و گول بخور هم نيست و فاکتورهايی که تو و ذهنت رو خواهند ساخت از روی همين الگوها طراحی می کنه و تحويلت می ده.چطور يه آدم جرات می کنه همچين سياهی ای رو به زندگی خودش و به دلش بزنه؟
مامانم تا يه خبر يه ذره بد راجع به بچهء کسي می شنوه، منو بغل می کنه (اگه دم دستش باشم نه حالا !) و با آخرين درجهء احساس همذات پنداری با مادری که برای بچه اش چيزی پيش اومده می لرزه و می گه اگه بچه من بود چی کار می کردم؟... چطور ممکنه آدم بتونه دل يه مادر رو نه روز بلرزونه.. چطور يه آدم قادره نوزده سکوت رو بخونه و تاب بياره؟
نوشی يک ذره برام مهم نيست که مزخرفاتی که راجع بهت می گن همه اش هم درست باشه. هيچ کس حق نداره به خاطر عشقی که به جگر گوشه هات داری آزارت بده.
دلم می خواد ببينم از حق مسلمت قرص و محکم دفاع می کنی!
***
اين هالو اسکن خجالت نمی کشه نظرهای خود منو تو وبلاگ خودم می خوره؟
جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۸۴
صبح 1 ، صبح2، صبح3.
خواب1، خواب2، خواب3.
***
از خيلی ايرانی های اينجا شنيدم: من از هندی ها سادگی رو ياد گرفتم.
راستی دقت کردين ما همه چيز و سخت می گيريم چقدر؟ اين شامل غذا درست کردنمونم می شه. غذاهای ايرانی هفتصد قلم مواد لازم داره و طرز درست کردنشون هم -در بيشتر موارد- وقت زيادی ميبره. می دونم خيلی خوشمزه ان.. اما همه چيز هم مزه نيست، پس خاصيت غذايی چی؟
يه خانم و آقايی هستن که ما هر وقت هوس غذای ايرانی می کنيم از اونها می خريم. توی خونشون غذا درست می کنن و مزه اش هم حرف نداره. اما هر وقت غذاشون رو خوردم پشيمون شدم چون بعدش حداقل پنج ساعت بايد بی حالی و کسلی رو تحمل کنم و آخرش هم خوابم می بره و بعد از ظهرمو از دست می دم. هر وقت بعد از ساعت يک بری سراغشون ميبينی خودشون هم خوابيدن يا دارن چرت می زنن.
می دونم خورشت بادمجون خيلی خوشمزه است، قورمه سبزی خوب جا افتاده معرکه است، اما اگه چند وقت ساده تر و سبک تر غذا بخوری يه دفه ميبينی زندگيت داره عوض می شه. بعد چند وقت يه بار که اين غذاهای نازنازی رو می خوری تعجب ميکنی: "قبلاً چقدر انرژی حياتی مو هر روز صرف هضم غذا می کردم و خودم خبر نداشتم".
***
از محاسن هندی ها گفتم عيبشونم بگم.
ملتی هستن قهرمان در درآوردن شور همه چيز. از اون طرف از زور سنت گرائی بعضی هاشون به دختراشون اجازه نمی دن برن سينما و کابل تلويزيون نمی گيرن که فيلم غربی نبينه کسی تو خونه، از اون طرف واسه يه ساعت مچی يه تبليغ می سازن اينجوری: يه کلاس درس که دخترهاش موقع حاضر غايب کردن انقدر ساعت همکلاسی شون سکسی هست که نزديکه به ارگاسم برسن.
پيتزا يه غذای نونيه که با پنير و چندتا چيز ديگه درست می شه و پيتزا هات يه رستواران زنجيره ای که اين غذا رو داره. حالا بيايم بگيم اين داغ يعنی اون خانومه که با دامنی که دائم باد می زنه زيرش هی با حالت بسيار سککککسی می گه: دو يو وانا گت هاتتتت...دو يو وانا گت فرررررش ش ش ...
دختره که ليوايز رو تبليغ می کنه حتماً بايد دستش زير تاپش باشه تا ما بريم اون شلوار و بخريم؟ اون يکی دختره بايد باسنش رو به دوربين قلمبه شده باشه تا کيفيت خوب شلوار معلوم بشه؟
می دونم همه جا توی تبليغ ها از سکس استفاده می شه، اما به نظرم در مورد فيلمهای تبليغاتی هندی شکلش خيلی زخمت و خالی از ظرافته. بعد هم وقتی داريم يه چيزی مثل لباس زير يا کاندوم رو تبليغ می کنيم موضوع فرق می کنه. اما پيتزا هات چرا بايد از سکس اپيل برای فروختن نون و پنيرو وگوجه فرنگيش استفاده بکنه؟
***
نسيم خونه شو خالی کرد و پس داد و اومده پيش من. صاحبخونه اش نمی خواست ديپوزيتش رو پس بده. اين يک عيب ديگهء اين ملته که خيلی اذيت کننده است. انگار انقدر از دست دادن پول براشون ناگواره که حتی پول پيش خونهء مستاجر رو دلشون نمياد بدن. طفلکی نسيم خيلی اذيت شد. فکر می کرد به اينکه ممنکه يا پولش رو از دست بده يا اگه اين کشمکش زياد طول بکشه پروازش رو. اونهام که فکر می کردن وقت نداره و کوتاه مياد خيلی اذيت کردن. فردا قرار بود بره اما امشب يادش افتاد به پليس اطلاع نداده و اجازهء خروج نداره. خلاصه قرار شد بليطش رو بره ببينه می تونه عقب بندازه يا نه. يه عالم ظرف و ظروف و خوراکی های شگفت انگيز مثل لواشک و رب انارش رو هم داده به من. معيارهای يک آدم شکمو می گن که دوست خوب يعنی اين!
***
هندنامه:
از دلهی رفتيم سمت آگرا که تاج محل رو ببينيم. اما همونطور که قبلاً گفتم خيلی غير منصفانه بليطش برای خارجی ها گرون بود (درست هفتاد و پنح برابر) و از تو رفتن منصرف شديم. اما با اين آقا رفتيم پشت محوطه و اين عکس رو از اون طرف تاج محل گرفتم. اين آقاهه اصرار عجيبی داشت اون طرف رو نشونمون بده که برای طرف بدبين ذهن من زياد خوشايند نبود اما تمام مدت يکساعتی که همراهمون اومد هيچ چيز آزاردهنده ای پيش نيومد.
به جای تاج محل يه عالم از بناهای ديگه عکس گرفتيم. جزئيات عاری از ظرافت به خوبی نشون می دن که معمارهای آگرايی يک دهم جيپوری ها حوصله و مهارت نداشتن.
اينم ميمون های دور و بر تاج محل.
اگه گفتين موضوع اين عکس چيه؟
از آگرای داغ و ريکشاهای کنه اش که يهو می اومدن راه مون رو می بستن که سوار شو ياللا، از هتل گرم و درب و داغونش که می خواست سه برابر قيمت واقعی بهمون اتاق بده، و از رستورانی که تا ما رو ديد منو رو عوض کرد و يه منو با قيمت های دو برابر گذاشت، زياد خاطرهء خوبی با خودمون نياورديم.
به عنوان حسن ختام هم اتوبوسی گيرمون اومد که کمک فنرهاش ايراد داشت و تا شهر بعدی؛ ايندور چهارده ساعت خيلی سخت رو گذرونديم. تا صبح بارها از چرت با احساس زير متهء دندونپزشکی بودن پريدم. لرزش ماشين مثل اون مته بود يا مثل شوک الکتريکی.
ايندور به نسبت شهر خيلی بهتری بود و به نظرم خيلی از شهرهای ديگه اوضاع اقتصادی بهتری داشتن مردم. اما انقدر دلم برای خونه و آسايشش تنگ شده بود که نه عکس از جايی گرفتم نه دلم می خواست بگردم. از اونجا يه اتوبوس يه سره گرفتيم تا پونه و هفده ساعت تو راه بوديم و بعدشم رسيديم... يه زمانی با دوستم قرار گذاشته بوديم حتماً با هم بريم دنيا گردی، اما الان می بينم من هر جا باشم سر هفته اگه برنگردم خونه ام حالم انگارخوش نيست.
***
داشت تعريف می کرد که توی کافی نت يه پسر ايرانی داشته با خونواده اش ويس چت می کرده و حسابی بابا مامانش رو شسته گذاشته کنار و خيلی بلند بلند فحش های بدی می داده. گفت انگار باباش داشته می گفته بايد برگردی اونم گفته شما به يه جای روم به ديوارتون خنديدين.
می پرسم دقيقاً کجا؟ می گه اونجا که بهش پاپيون قرمز می بندن.
کشف کرديم که اون آقايی که وقتی من اول دبيرستان بودم با کت شلوار سورمه ای و به عضو شريف پاپيون قرمز زده می اومد دم مدرسه مون رو نسيم هم ديده بوده.
***
بچه های اينجا تو هر وضعيتی که باشن اگه ببينن می خوای عکس بگيری سريع مودبانه وايميستن و سعی می کنن خوشتيپ بيفتن
***
چند روزه آفتاب شده و رو تختی فروش ها دوباره بساط رو پهن کردن و منم تا تونستم لباس و ملافه شستم. بی ماشين لباس شويی ملافه شستن عالمی داره ها! قشنگ فعاليت بدنی می کنی.
***
خانم هايی که از روشنفکری فقط دماغ سر بالاش رو تو چنته داريد، هديهء توهين آميز تون رو نمی پذيرم. مال خودتون. بقيه رو نمی دونم اما خودم با تفکر و همینطور احساس همدردی با آدمی که فکر مي کنم در حقش ظلم شده، انتخاب کردم که با صدای بلند تو وبلاگم با نوشی هم دردی کنم. گوسفند بدون فکر و بدون هيچ احساسی دنبال همنوعش راه می افته. دفعهء ديگه می خواين يه حرفی بزنين اول ببينين فهمش رو دارين يا نه.
خواب1، خواب2، خواب3.
***
از خيلی ايرانی های اينجا شنيدم: من از هندی ها سادگی رو ياد گرفتم.
راستی دقت کردين ما همه چيز و سخت می گيريم چقدر؟ اين شامل غذا درست کردنمونم می شه. غذاهای ايرانی هفتصد قلم مواد لازم داره و طرز درست کردنشون هم -در بيشتر موارد- وقت زيادی ميبره. می دونم خيلی خوشمزه ان.. اما همه چيز هم مزه نيست، پس خاصيت غذايی چی؟
يه خانم و آقايی هستن که ما هر وقت هوس غذای ايرانی می کنيم از اونها می خريم. توی خونشون غذا درست می کنن و مزه اش هم حرف نداره. اما هر وقت غذاشون رو خوردم پشيمون شدم چون بعدش حداقل پنج ساعت بايد بی حالی و کسلی رو تحمل کنم و آخرش هم خوابم می بره و بعد از ظهرمو از دست می دم. هر وقت بعد از ساعت يک بری سراغشون ميبينی خودشون هم خوابيدن يا دارن چرت می زنن.
می دونم خورشت بادمجون خيلی خوشمزه است، قورمه سبزی خوب جا افتاده معرکه است، اما اگه چند وقت ساده تر و سبک تر غذا بخوری يه دفه ميبينی زندگيت داره عوض می شه. بعد چند وقت يه بار که اين غذاهای نازنازی رو می خوری تعجب ميکنی: "قبلاً چقدر انرژی حياتی مو هر روز صرف هضم غذا می کردم و خودم خبر نداشتم".
***
از محاسن هندی ها گفتم عيبشونم بگم.
ملتی هستن قهرمان در درآوردن شور همه چيز. از اون طرف از زور سنت گرائی بعضی هاشون به دختراشون اجازه نمی دن برن سينما و کابل تلويزيون نمی گيرن که فيلم غربی نبينه کسی تو خونه، از اون طرف واسه يه ساعت مچی يه تبليغ می سازن اينجوری: يه کلاس درس که دخترهاش موقع حاضر غايب کردن انقدر ساعت همکلاسی شون سکسی هست که نزديکه به ارگاسم برسن.
پيتزا يه غذای نونيه که با پنير و چندتا چيز ديگه درست می شه و پيتزا هات يه رستواران زنجيره ای که اين غذا رو داره. حالا بيايم بگيم اين داغ يعنی اون خانومه که با دامنی که دائم باد می زنه زيرش هی با حالت بسيار سککککسی می گه: دو يو وانا گت هاتتتت...دو يو وانا گت فرررررش ش ش ...
دختره که ليوايز رو تبليغ می کنه حتماً بايد دستش زير تاپش باشه تا ما بريم اون شلوار و بخريم؟ اون يکی دختره بايد باسنش رو به دوربين قلمبه شده باشه تا کيفيت خوب شلوار معلوم بشه؟
می دونم همه جا توی تبليغ ها از سکس استفاده می شه، اما به نظرم در مورد فيلمهای تبليغاتی هندی شکلش خيلی زخمت و خالی از ظرافته. بعد هم وقتی داريم يه چيزی مثل لباس زير يا کاندوم رو تبليغ می کنيم موضوع فرق می کنه. اما پيتزا هات چرا بايد از سکس اپيل برای فروختن نون و پنيرو وگوجه فرنگيش استفاده بکنه؟
***
نسيم خونه شو خالی کرد و پس داد و اومده پيش من. صاحبخونه اش نمی خواست ديپوزيتش رو پس بده. اين يک عيب ديگهء اين ملته که خيلی اذيت کننده است. انگار انقدر از دست دادن پول براشون ناگواره که حتی پول پيش خونهء مستاجر رو دلشون نمياد بدن. طفلکی نسيم خيلی اذيت شد. فکر می کرد به اينکه ممنکه يا پولش رو از دست بده يا اگه اين کشمکش زياد طول بکشه پروازش رو. اونهام که فکر می کردن وقت نداره و کوتاه مياد خيلی اذيت کردن. فردا قرار بود بره اما امشب يادش افتاد به پليس اطلاع نداده و اجازهء خروج نداره. خلاصه قرار شد بليطش رو بره ببينه می تونه عقب بندازه يا نه. يه عالم ظرف و ظروف و خوراکی های شگفت انگيز مثل لواشک و رب انارش رو هم داده به من. معيارهای يک آدم شکمو می گن که دوست خوب يعنی اين!
***
هندنامه:
از دلهی رفتيم سمت آگرا که تاج محل رو ببينيم. اما همونطور که قبلاً گفتم خيلی غير منصفانه بليطش برای خارجی ها گرون بود (درست هفتاد و پنح برابر) و از تو رفتن منصرف شديم. اما با اين آقا رفتيم پشت محوطه و اين عکس رو از اون طرف تاج محل گرفتم. اين آقاهه اصرار عجيبی داشت اون طرف رو نشونمون بده که برای طرف بدبين ذهن من زياد خوشايند نبود اما تمام مدت يکساعتی که همراهمون اومد هيچ چيز آزاردهنده ای پيش نيومد.
به جای تاج محل يه عالم از بناهای ديگه عکس گرفتيم. جزئيات عاری از ظرافت به خوبی نشون می دن که معمارهای آگرايی يک دهم جيپوری ها حوصله و مهارت نداشتن.
اينم ميمون های دور و بر تاج محل.
اگه گفتين موضوع اين عکس چيه؟
از آگرای داغ و ريکشاهای کنه اش که يهو می اومدن راه مون رو می بستن که سوار شو ياللا، از هتل گرم و درب و داغونش که می خواست سه برابر قيمت واقعی بهمون اتاق بده، و از رستورانی که تا ما رو ديد منو رو عوض کرد و يه منو با قيمت های دو برابر گذاشت، زياد خاطرهء خوبی با خودمون نياورديم.
به عنوان حسن ختام هم اتوبوسی گيرمون اومد که کمک فنرهاش ايراد داشت و تا شهر بعدی؛ ايندور چهارده ساعت خيلی سخت رو گذرونديم. تا صبح بارها از چرت با احساس زير متهء دندونپزشکی بودن پريدم. لرزش ماشين مثل اون مته بود يا مثل شوک الکتريکی.
ايندور به نسبت شهر خيلی بهتری بود و به نظرم خيلی از شهرهای ديگه اوضاع اقتصادی بهتری داشتن مردم. اما انقدر دلم برای خونه و آسايشش تنگ شده بود که نه عکس از جايی گرفتم نه دلم می خواست بگردم. از اونجا يه اتوبوس يه سره گرفتيم تا پونه و هفده ساعت تو راه بوديم و بعدشم رسيديم... يه زمانی با دوستم قرار گذاشته بوديم حتماً با هم بريم دنيا گردی، اما الان می بينم من هر جا باشم سر هفته اگه برنگردم خونه ام حالم انگارخوش نيست.
***
داشت تعريف می کرد که توی کافی نت يه پسر ايرانی داشته با خونواده اش ويس چت می کرده و حسابی بابا مامانش رو شسته گذاشته کنار و خيلی بلند بلند فحش های بدی می داده. گفت انگار باباش داشته می گفته بايد برگردی اونم گفته شما به يه جای روم به ديوارتون خنديدين.
می پرسم دقيقاً کجا؟ می گه اونجا که بهش پاپيون قرمز می بندن.
کشف کرديم که اون آقايی که وقتی من اول دبيرستان بودم با کت شلوار سورمه ای و به عضو شريف پاپيون قرمز زده می اومد دم مدرسه مون رو نسيم هم ديده بوده.
***
بچه های اينجا تو هر وضعيتی که باشن اگه ببينن می خوای عکس بگيری سريع مودبانه وايميستن و سعی می کنن خوشتيپ بيفتن
***
چند روزه آفتاب شده و رو تختی فروش ها دوباره بساط رو پهن کردن و منم تا تونستم لباس و ملافه شستم. بی ماشين لباس شويی ملافه شستن عالمی داره ها! قشنگ فعاليت بدنی می کنی.
***
خانم هايی که از روشنفکری فقط دماغ سر بالاش رو تو چنته داريد، هديهء توهين آميز تون رو نمی پذيرم. مال خودتون. بقيه رو نمی دونم اما خودم با تفکر و همینطور احساس همدردی با آدمی که فکر مي کنم در حقش ظلم شده، انتخاب کردم که با صدای بلند تو وبلاگم با نوشی هم دردی کنم. گوسفند بدون فکر و بدون هيچ احساسی دنبال همنوعش راه می افته. دفعهء ديگه می خواين يه حرفی بزنين اول ببينين فهمش رو دارين يا نه.
پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۴
سهشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴
آیا میشود یک بمب گوگلی ساخت با کلمه کلیدی قانون اساسی، یا قانون یا قانون زنان یا چه میدانم کدام قانون و به صفحه ای لینک شود که یک وکیل خبره (فکر کنم چندتایی در وبلاگشهر داریم) متنی را در آنجا از شرح داستان نوشی و هزاران مورد مشابه با ذکر مستندات قانون و ایرادات منطقی و جامع به نارسایی های قانونی در این زمینه، نگاشته باشد؟
سکوت دوازده... با تو می شمريم نوشی. و با تو به خاطر می سپريم. نياز به کمک رو پاسخ بديم اگر می تونيم. اگر معنی نگرانی و بی خوابی يک مادر و حاد تر و شديد تر از اون دوتا بچهء کوچک که براي اولين بار مادر دور شدند رو می فهميم و می تونيم کمکی بکنيم، حتماْ اينکار رو بکنيم. .
سکوت دوازده... با تو می شمريم نوشی. و با تو به خاطر می سپريم. نياز به کمک رو پاسخ بديم اگر می تونيم. اگر معنی نگرانی و بی خوابی يک مادر و حاد تر و شديد تر از اون دوتا بچهء کوچک که براي اولين بار مادر دور شدند رو می فهميم و می تونيم کمکی بکنيم، حتماْ اينکار رو بکنيم. .
دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴
گازم تموم شده.
گاز اينجا کپسولی هست. گس ايجنسی درست کنار خونه امه. صبح که رفتم بگم يه کپسول بفرسته بالا، آقاهه دو ساعت با تلفن حرف زد و جوابمو نداد. بعد هم گفت نمی تونم بفرستم چون کارت مار و نداری اينجا عضو نيستی. گفتم خوب کارت بهم بده و عضو می شم گفت نمی شه و دوباره با تلفن شروع به حرف زدن کرد. وقتی حرفش تموم شد گفتم اين گازی که الان خونهء منه مال شماست، پس برای چی نمی تونی بفرستی؟ که به هوای جواب غرغری کرد و دوباره خودش رو مشغول کرد. به همکارش گفتم اين داره با تلفن حرف می زنه تو اما می تونی جواب منو بدی (بيکار بود). انگليسی بلد نبود و با هم رفتيم پيش بقال.
بقال گفت گاز ساعت دو مياد و من می گم برات بفرستن. الان که رفتم چيزی بخرم و ياد آوری کنم که گاز رو بگه بفرستن، ديدم جواب سر بالا داره می ده. يه کم فکر کردم، ديدم گاز رو دفهء قبل صابخونه ام گفته بود بيارن، و از رفتار مرد ايجنسی هم اين طور می شد برداشت کرد که با خارجی ها خوب نيست. بين هندی ها از اين آدمها هست، کم هم نيستن.
من اين مدت خيلی به غذای کم چربی خونگی عادت کردم غذای رستوران اذيتم می کنه. با اين حال رفتم از رستوران بغلی يه غذای چاينيز گرفتم، که اومدم خونه ديدم مونده است و حتی کمی بوی فاسد شدن می ده...
فکرم رفت سراغ خونه مون و همسايه هامون که خوبی هايی دارن و بدی هايی. و اينجام بدی هايی داره و خوبی هايی. يادم افتاد که عصری دوباره هومر سيمپسون داره و بعدش "that 70's show" و "friends" با يه ليوان چای داغ بشينی همهء اينارو پشت هم ببينی. خيلی خوش خوشانم شد از اين فکر. تصميم گرفتم ملاحظه رو کنار بذارم و عصری برم يه کتری برقی نو بخرم. اون يکی رو مامانک نازنازيم سوزوند که فدای سرش.
.......بعد از ظهر دوباره رفتم سراغ گازی. اين بار يک نفر ديگه اونجا بود که خوشبختانه جوابگو بود و فهميدم که کمبود شديد گاز پيش اومده و چون من مشتری شون نبودم از قبل و دفترچه و بند و بساط ندارم ممکنه تا يه هفته ديگه هم بهم گاز نرسه چون مشتری های ثابت مقدم هستن. حداقل فهميدم مسئله ربطي به خارجی بودن نداشت.
شانس آوردم نسيم داره بر می گرده ايران و گازشو با کپسول خالی من عوض می کنه. حالا معلوم نيست چقدر گاز توش باشه البته.... بايد تمرين خام خواری کنم.
***
انقدر عکس گذاشتن توی وبلاگ وقتی خونه اينترنت نداری دردسر داره که با اينکه واقعاً به نفع ام هست که اينترنت نداشته باشم همه اش دارم فکر می کنم برم يه خط بگيرم. گرچه گرفتنش هم زياد ساده نيست. باز به دليل خارجی بودن. از طرفی اين همه عکس حيفه توی خونه بمونه تازه يه عالم هارد رو هم اشغال می کنه.
***
هندنامه:
اون شب آخرين شبی بود که جيپور بوديم و فردا صبحش قرار بود بريم دلهی. تصميم گرفتيم بريم معبد شهر رو ببينيم. اين معبد خيلی بزرگ و مفصل بود و سرتاسر سفيد و مال يه زوج خدا. می گفتن هر روز لباس زوج خدا رو عوض می کنن و ديگه از اون لباس استفاده نمی کنن. تمام زيور آلاتی هم که بهشون آويزون هست طلای خالصه.
اين قسمت که مقدس به حساب می اومد و عکاسی هم به طبع ممنوع بود، نقش برجسته ها هر کدوم يه روايت مذهبی رو نشون می دادن. از اين راهرو می شد جايگاه خدايان رو دور زد و بعد برگشت به صحن اصلی. مردم از حضور ما خارجيان کافر که دائم هم سوءال می کرديم راضی نبودن.
دلهی که رسيديم شب شده بود. راستی، دل هی نخونيد ها، ه تقريبا تلفظ نمی شه. ترافيک سنگين شهر منو ياد تهرون انداخت و حسابی دلم وا شد.
توی دلهی خارجی خيلی کمه و برای همين توی لابی هتل که نشستين روزنامه می خونين ممکنه با بچه هايی مواجه بشين که طوری به شما نگاه می کنن که انگار يه کانگروی سبز فسفری هستين که پشت شیشهء قفسش تو باغ وحش نشسته داره مشق می نويسه.
همونطور که قبلاً گفتم تو دلهی من کار اداری- ويزايی داشتم و نسيم هم می خواست لپ تاپش رو عوض کنه. از هتل با ريکشا رفتم وزارت امورز خوارجه. کارم همون روز انجام شد (البته تا عصر طول کشيد) و پياده و پرسون پرسون برگشتم هتل. الان اگه دوباره برم دلهی چارتا خيابون رو بلدم و می تونم دوباره پياده دو سه جا رو برم و اين خيلی بهم کيف می ده.
ولی عجب اين هنديا تنبلن! از هر کی آدرس می پرسيدم اول دو ساعت بايد قانعش می کردم که ريکشا نمی خوام بگيرم و به حرضت عباس خودم می تونم برم! تو جريان اين آدرس پرسيدن ها با يک جوان خوش قد و بالا آشنا شدم که قرار شد هر وقت اومد پونه بريم دور درختا بچرخيم آواز بخونيم و برقصيم :((. دو تا دختر هندی که با فاصلهء کمی از ما داشتن می اومدن بسيار از اين ماجرا حرص خوردن. من از کجا فهميدم؟ آخه از ما جلو زدن و هی بر می گشتن نگاه می کردن و بعد حرف می زدن. کلاً دخترهای هندی زياد از اين دختر ايرانی های ايکبيری پسر هندی قر بزن دل خوشی ندارن.
خيابون ها رو حسابی ديد زدم و با اينکه گرم بود کلی کيفيدم. اما چيزی که فهميدم اين بود که مردم دلهی بسيار بسيار نسبت به مهاراشترايی ها قالتاق هستن. راست راست داری راه می ری يکی مياد جلو می گه کن آی هلپ يو؟ کنار هم نمی ره رد شی! آخه مرد حسابی مگه من کمک خواستم از تو؟ مگه راه رفتنم کمک می خواد؟
از بازار دلهی که زير زمينی بود يه سی دی شيمی خريدم که اومدم خونه دماغم سوخت چون يه چيزی شبيه يه ديکشنری ناقصه و هيچ گونه توضيح و يا مسئلهء فيزيکال کميستری درش يآفت نمی شه و فقط يه عالم انيميشن بی ربط و بی خودی داره. اما الان دارم خودم کتاب شيمی رو درست حسابی می خونم (درسيه که افتادمش) فقط اون دويست روپيه انگار بايد حروم می شد.
از اون بازار يه پنجابی خوشگل هم خريدم.
نزديکای هتلمون يه مغازهء بت فروشی بود. شوخی کردم، ولی جدی بيشتر اين مجسمه ها حالت مذهبی دارن. ميوه خيلی ارزون تره و اين ميوه ها که نمی دونم اسمش چی بود يک سوم قیمت اينجا قيمتش بود و سه برابر خوشمزه تر.. اينم از فک و فاميل حکيم ابولقاسم فردوسيه.
***
وقتی بعد از حملات يازدهم سپتامبر بوش گفت می خواد با تروريسم وارد جنگ بشه و از محورهای شرارات اسم برد، بدون اينکه به حرف خودم اعتقاد زيادی داشته باشم گفتم جنگ جهانی سوم شروع شد. اما حالا عملاً دنيا رو در حال آغاز يه جنگ عالم گير ديگه می بينم. خيلی بيشتر از سياست های آشغال آمريکا و انگليس که حکومت هايی مثل طالبان و جمهوری اسلامی رو به وجود آورد، از بنياد گراهای اسلامی وحشت و نفرت دارم.
ما بدبختيمون يه مقداريش هم تقصير خودمونه آخه. همه اش سياست گذاری های ابرفدرت ها نبود که مار رو به اين وضع گرفتار کرد. تنبلی یا به هر دليل ديگه ای زدن از وقت کار ( وضعيت اداره های ما رو مشابه اعتصاب ايتاليايی می دونن)، خرافات مذهبی (مثل قسمت و هر چی خدا بخواد به جای تلاش و سازندگی واقعی، يه دفه دنبال يکی راه افتادن و و از فرط احساساتی گری عکسش رو توی ماه ديدن و...)، حتی رفتاری که ما مردم به عنوان شهروند با هم داريم و خيلی چيزهای ديگه هم دخالت داشتن و دارن.
قبلاً يه مطلب نوشته بودم به اسم "اوهوی! خانوم دکتر سلام بلد نيستی پيرسگ؟" در مورد بر خوردهای مردم. يه دسته که من خيلی براشون احساس تاسف می کنم خانم های ميانسالی هستن که خودشون هم همچين حجاب سفت و سختی ندارن و اگه بری توی خونه شون آلبوم های قديمی شون رو ببينی همه شون با شلوارهای پاچه گشاد و موهای پوش داده عکس دارن. اما چون دارن با بالا رفتن سن زيباييشون رو از دست می دن تحمل ديدن دخترهای جوونی که يه وجب پاچهء شلوارشون رفته بالا رو ندارن و از "مرگ" تا "احمدی نژاد با تيغ و سوسک" براشون آرزو می کنن. از کنار يکی از اين خانم ها رد می شدم شنيدم که دخترهايی رو اون طرف به همراهش نشون می داد و می گفت اينا واقعاً بايد برن بميرن. طاقت نياوردم و بهش گفتم چرا؟ چون مانتوشون کوتاهه؟ خودتون زمان جوونی تون اصلاً همين مانتو رو هم می پوشيدين؟
وقتی آروز می کنيم که ماموری با تيغ و سوسک به جون بچهء همسايه مون بيفته چی رو داريم در واقع آرزو می کنيم؟ حکومتی که با شيوه های وحشيانه روزی با خود ما هم برخورد می کنه. غير از اينه؟
مردم ممکنه عاشق همديگه نباشن، اما حد خودمون رو بايد بدونيم يا نه؟ وقتی هنوز حق همسايه مون رو که ممکنه عزادار عاشورا نباشه به رسميت نمی شناسيم و به در پارکينگ مجتمع پارچهء سياه می زنيم يعنی چی؟ يعنی ما هنوز آمادهء يه حکومت دموکرات و البته غير مذهبی نيستيم. يعنی جامعه مون بستر خوبيه برای به وجود اومدن ديکتاتوری های اينچنينی. البته دموکراسی يعنی حکومت اکثريت و اکثريت حق رو در اين مورد به پارچهء سياه زدن خواهد داد اينو می دونم، اما اگه راجع به احساست بخوای باهاشون حرف بزنی و بگی که از اينکه ساختمون از بالا تا پايين اين شکلی شده ناراحتی بد بدخت می شی چون دست رو يه تابو گذاشتی. از اين تابوهام که تا دلت بخواد داريم
اما حالا گذشته از اين حرفها، چه کار بايد بکنيم؟ چطوری بايد خودمون رو از اين خطر حفظ کنيم؟ اين طور که معلومه اين وضع سالها طول خواهد کشيد. هميشه برای کسانی که جنگ جهانی دوم رو ديدن دلم می سوخت. آيا قراره ما مردمی باشيم که نسلهای بعدی دلشون به حالمون بسوزه؟
***
ديرو تو پياده روی صبح به اين سوسک سرگين برخوردم. اينجا سرگينشو ول کرده و داره می دوه بره زير برگ قايم بشه که من نخورمش. خودتو ناراحت نکن سوسک جان. من زیاد سوسک دوست ندارم مخصوصاْ اگه دستاش کثیف باشه... .
ديروز بعد از اون سوسکه يه طاووس هم ديدم. نمی دونم چرا با اينکه از تاجش معلوم بود نره دمش کوتاه بود و از اون پرهای بلند رنگی خبری نبود.
تازگی ها تو اين کوچه از اين کلهای عجيب در اومده.
اينم پلی که من رد شدن از روش رو خيلی دوست دارم به خاطر اينکه ريل قطار رو از بالا می شه ديد.
راستی شما که خونه اينترنت دارين چطوری درس می خونين ( اگه دارين) بدون اينکه وسوسه بشين بيست و چهار ساعت آن لاين باشين؟
***
آقای سرجیو ، من یه شاهد زنده و حاضر این قبیل کشمکش های خانوادگیم...نمیدونم آیا آگاهید به کاری که کردید؟
***
يه چيز با مزه ای افتاق افتاد الان. نشسته بودم همينجا داشتم وبلاگ رو به روز مي کردم (تو اين کافي نت نزديک خونه) يه سيک هم کنارم نشسته بود. سيک ها از اين هندوهاي عمامه به سر هستن که ريش و مو شون رو نمي زنن. يهو يه خفاش بزرگ سياه اومد تو و اومد خارج بشه خورد به شيشه! افتاد زمين و يه کم گيج ويج زد بعد پا شد رفت.اما اقای سيک بلند شد از جاش و وحشت زده گفت: It's a bad sign! بعد هندی يه چيزايی با نگرانی به صاحب کافی نت گفت و يه خورده هم متفکر وايساد و بعد همونطور متفکر راهشو کشيد رفت...
***
نه به اون نوشته های کوتاه پرداخت نشده نه به اين فک زدنم نه؟ خرداديم ديگه! ثبات ندارم شرمنده.
گاز اينجا کپسولی هست. گس ايجنسی درست کنار خونه امه. صبح که رفتم بگم يه کپسول بفرسته بالا، آقاهه دو ساعت با تلفن حرف زد و جوابمو نداد. بعد هم گفت نمی تونم بفرستم چون کارت مار و نداری اينجا عضو نيستی. گفتم خوب کارت بهم بده و عضو می شم گفت نمی شه و دوباره با تلفن شروع به حرف زدن کرد. وقتی حرفش تموم شد گفتم اين گازی که الان خونهء منه مال شماست، پس برای چی نمی تونی بفرستی؟ که به هوای جواب غرغری کرد و دوباره خودش رو مشغول کرد. به همکارش گفتم اين داره با تلفن حرف می زنه تو اما می تونی جواب منو بدی (بيکار بود). انگليسی بلد نبود و با هم رفتيم پيش بقال.
بقال گفت گاز ساعت دو مياد و من می گم برات بفرستن. الان که رفتم چيزی بخرم و ياد آوری کنم که گاز رو بگه بفرستن، ديدم جواب سر بالا داره می ده. يه کم فکر کردم، ديدم گاز رو دفهء قبل صابخونه ام گفته بود بيارن، و از رفتار مرد ايجنسی هم اين طور می شد برداشت کرد که با خارجی ها خوب نيست. بين هندی ها از اين آدمها هست، کم هم نيستن.
من اين مدت خيلی به غذای کم چربی خونگی عادت کردم غذای رستوران اذيتم می کنه. با اين حال رفتم از رستوران بغلی يه غذای چاينيز گرفتم، که اومدم خونه ديدم مونده است و حتی کمی بوی فاسد شدن می ده...
فکرم رفت سراغ خونه مون و همسايه هامون که خوبی هايی دارن و بدی هايی. و اينجام بدی هايی داره و خوبی هايی. يادم افتاد که عصری دوباره هومر سيمپسون داره و بعدش "that 70's show" و "friends" با يه ليوان چای داغ بشينی همهء اينارو پشت هم ببينی. خيلی خوش خوشانم شد از اين فکر. تصميم گرفتم ملاحظه رو کنار بذارم و عصری برم يه کتری برقی نو بخرم. اون يکی رو مامانک نازنازيم سوزوند که فدای سرش.
.......بعد از ظهر دوباره رفتم سراغ گازی. اين بار يک نفر ديگه اونجا بود که خوشبختانه جوابگو بود و فهميدم که کمبود شديد گاز پيش اومده و چون من مشتری شون نبودم از قبل و دفترچه و بند و بساط ندارم ممکنه تا يه هفته ديگه هم بهم گاز نرسه چون مشتری های ثابت مقدم هستن. حداقل فهميدم مسئله ربطي به خارجی بودن نداشت.
شانس آوردم نسيم داره بر می گرده ايران و گازشو با کپسول خالی من عوض می کنه. حالا معلوم نيست چقدر گاز توش باشه البته.... بايد تمرين خام خواری کنم.
***
انقدر عکس گذاشتن توی وبلاگ وقتی خونه اينترنت نداری دردسر داره که با اينکه واقعاً به نفع ام هست که اينترنت نداشته باشم همه اش دارم فکر می کنم برم يه خط بگيرم. گرچه گرفتنش هم زياد ساده نيست. باز به دليل خارجی بودن. از طرفی اين همه عکس حيفه توی خونه بمونه تازه يه عالم هارد رو هم اشغال می کنه.
***
هندنامه:
اون شب آخرين شبی بود که جيپور بوديم و فردا صبحش قرار بود بريم دلهی. تصميم گرفتيم بريم معبد شهر رو ببينيم. اين معبد خيلی بزرگ و مفصل بود و سرتاسر سفيد و مال يه زوج خدا. می گفتن هر روز لباس زوج خدا رو عوض می کنن و ديگه از اون لباس استفاده نمی کنن. تمام زيور آلاتی هم که بهشون آويزون هست طلای خالصه.
اين قسمت که مقدس به حساب می اومد و عکاسی هم به طبع ممنوع بود، نقش برجسته ها هر کدوم يه روايت مذهبی رو نشون می دادن. از اين راهرو می شد جايگاه خدايان رو دور زد و بعد برگشت به صحن اصلی. مردم از حضور ما خارجيان کافر که دائم هم سوءال می کرديم راضی نبودن.
دلهی که رسيديم شب شده بود. راستی، دل هی نخونيد ها، ه تقريبا تلفظ نمی شه. ترافيک سنگين شهر منو ياد تهرون انداخت و حسابی دلم وا شد.
توی دلهی خارجی خيلی کمه و برای همين توی لابی هتل که نشستين روزنامه می خونين ممکنه با بچه هايی مواجه بشين که طوری به شما نگاه می کنن که انگار يه کانگروی سبز فسفری هستين که پشت شیشهء قفسش تو باغ وحش نشسته داره مشق می نويسه.
همونطور که قبلاً گفتم تو دلهی من کار اداری- ويزايی داشتم و نسيم هم می خواست لپ تاپش رو عوض کنه. از هتل با ريکشا رفتم وزارت امورز خوارجه. کارم همون روز انجام شد (البته تا عصر طول کشيد) و پياده و پرسون پرسون برگشتم هتل. الان اگه دوباره برم دلهی چارتا خيابون رو بلدم و می تونم دوباره پياده دو سه جا رو برم و اين خيلی بهم کيف می ده.
ولی عجب اين هنديا تنبلن! از هر کی آدرس می پرسيدم اول دو ساعت بايد قانعش می کردم که ريکشا نمی خوام بگيرم و به حرضت عباس خودم می تونم برم! تو جريان اين آدرس پرسيدن ها با يک جوان خوش قد و بالا آشنا شدم که قرار شد هر وقت اومد پونه بريم دور درختا بچرخيم آواز بخونيم و برقصيم :((. دو تا دختر هندی که با فاصلهء کمی از ما داشتن می اومدن بسيار از اين ماجرا حرص خوردن. من از کجا فهميدم؟ آخه از ما جلو زدن و هی بر می گشتن نگاه می کردن و بعد حرف می زدن. کلاً دخترهای هندی زياد از اين دختر ايرانی های ايکبيری پسر هندی قر بزن دل خوشی ندارن.
خيابون ها رو حسابی ديد زدم و با اينکه گرم بود کلی کيفيدم. اما چيزی که فهميدم اين بود که مردم دلهی بسيار بسيار نسبت به مهاراشترايی ها قالتاق هستن. راست راست داری راه می ری يکی مياد جلو می گه کن آی هلپ يو؟ کنار هم نمی ره رد شی! آخه مرد حسابی مگه من کمک خواستم از تو؟ مگه راه رفتنم کمک می خواد؟
از بازار دلهی که زير زمينی بود يه سی دی شيمی خريدم که اومدم خونه دماغم سوخت چون يه چيزی شبيه يه ديکشنری ناقصه و هيچ گونه توضيح و يا مسئلهء فيزيکال کميستری درش يآفت نمی شه و فقط يه عالم انيميشن بی ربط و بی خودی داره. اما الان دارم خودم کتاب شيمی رو درست حسابی می خونم (درسيه که افتادمش) فقط اون دويست روپيه انگار بايد حروم می شد.
از اون بازار يه پنجابی خوشگل هم خريدم.
نزديکای هتلمون يه مغازهء بت فروشی بود. شوخی کردم، ولی جدی بيشتر اين مجسمه ها حالت مذهبی دارن. ميوه خيلی ارزون تره و اين ميوه ها که نمی دونم اسمش چی بود يک سوم قیمت اينجا قيمتش بود و سه برابر خوشمزه تر.. اينم از فک و فاميل حکيم ابولقاسم فردوسيه.
***
وقتی بعد از حملات يازدهم سپتامبر بوش گفت می خواد با تروريسم وارد جنگ بشه و از محورهای شرارات اسم برد، بدون اينکه به حرف خودم اعتقاد زيادی داشته باشم گفتم جنگ جهانی سوم شروع شد. اما حالا عملاً دنيا رو در حال آغاز يه جنگ عالم گير ديگه می بينم. خيلی بيشتر از سياست های آشغال آمريکا و انگليس که حکومت هايی مثل طالبان و جمهوری اسلامی رو به وجود آورد، از بنياد گراهای اسلامی وحشت و نفرت دارم.
ما بدبختيمون يه مقداريش هم تقصير خودمونه آخه. همه اش سياست گذاری های ابرفدرت ها نبود که مار رو به اين وضع گرفتار کرد. تنبلی یا به هر دليل ديگه ای زدن از وقت کار ( وضعيت اداره های ما رو مشابه اعتصاب ايتاليايی می دونن)، خرافات مذهبی (مثل قسمت و هر چی خدا بخواد به جای تلاش و سازندگی واقعی، يه دفه دنبال يکی راه افتادن و و از فرط احساساتی گری عکسش رو توی ماه ديدن و...)، حتی رفتاری که ما مردم به عنوان شهروند با هم داريم و خيلی چيزهای ديگه هم دخالت داشتن و دارن.
قبلاً يه مطلب نوشته بودم به اسم "اوهوی! خانوم دکتر سلام بلد نيستی پيرسگ؟" در مورد بر خوردهای مردم. يه دسته که من خيلی براشون احساس تاسف می کنم خانم های ميانسالی هستن که خودشون هم همچين حجاب سفت و سختی ندارن و اگه بری توی خونه شون آلبوم های قديمی شون رو ببينی همه شون با شلوارهای پاچه گشاد و موهای پوش داده عکس دارن. اما چون دارن با بالا رفتن سن زيباييشون رو از دست می دن تحمل ديدن دخترهای جوونی که يه وجب پاچهء شلوارشون رفته بالا رو ندارن و از "مرگ" تا "احمدی نژاد با تيغ و سوسک" براشون آرزو می کنن. از کنار يکی از اين خانم ها رد می شدم شنيدم که دخترهايی رو اون طرف به همراهش نشون می داد و می گفت اينا واقعاً بايد برن بميرن. طاقت نياوردم و بهش گفتم چرا؟ چون مانتوشون کوتاهه؟ خودتون زمان جوونی تون اصلاً همين مانتو رو هم می پوشيدين؟
وقتی آروز می کنيم که ماموری با تيغ و سوسک به جون بچهء همسايه مون بيفته چی رو داريم در واقع آرزو می کنيم؟ حکومتی که با شيوه های وحشيانه روزی با خود ما هم برخورد می کنه. غير از اينه؟
مردم ممکنه عاشق همديگه نباشن، اما حد خودمون رو بايد بدونيم يا نه؟ وقتی هنوز حق همسايه مون رو که ممکنه عزادار عاشورا نباشه به رسميت نمی شناسيم و به در پارکينگ مجتمع پارچهء سياه می زنيم يعنی چی؟ يعنی ما هنوز آمادهء يه حکومت دموکرات و البته غير مذهبی نيستيم. يعنی جامعه مون بستر خوبيه برای به وجود اومدن ديکتاتوری های اينچنينی. البته دموکراسی يعنی حکومت اکثريت و اکثريت حق رو در اين مورد به پارچهء سياه زدن خواهد داد اينو می دونم، اما اگه راجع به احساست بخوای باهاشون حرف بزنی و بگی که از اينکه ساختمون از بالا تا پايين اين شکلی شده ناراحتی بد بدخت می شی چون دست رو يه تابو گذاشتی. از اين تابوهام که تا دلت بخواد داريم
اما حالا گذشته از اين حرفها، چه کار بايد بکنيم؟ چطوری بايد خودمون رو از اين خطر حفظ کنيم؟ اين طور که معلومه اين وضع سالها طول خواهد کشيد. هميشه برای کسانی که جنگ جهانی دوم رو ديدن دلم می سوخت. آيا قراره ما مردمی باشيم که نسلهای بعدی دلشون به حالمون بسوزه؟
***
ديرو تو پياده روی صبح به اين سوسک سرگين برخوردم. اينجا سرگينشو ول کرده و داره می دوه بره زير برگ قايم بشه که من نخورمش. خودتو ناراحت نکن سوسک جان. من زیاد سوسک دوست ندارم مخصوصاْ اگه دستاش کثیف باشه... .
ديروز بعد از اون سوسکه يه طاووس هم ديدم. نمی دونم چرا با اينکه از تاجش معلوم بود نره دمش کوتاه بود و از اون پرهای بلند رنگی خبری نبود.
تازگی ها تو اين کوچه از اين کلهای عجيب در اومده.
اينم پلی که من رد شدن از روش رو خيلی دوست دارم به خاطر اينکه ريل قطار رو از بالا می شه ديد.
راستی شما که خونه اينترنت دارين چطوری درس می خونين ( اگه دارين) بدون اينکه وسوسه بشين بيست و چهار ساعت آن لاين باشين؟
***
آقای سرجیو ، من یه شاهد زنده و حاضر این قبیل کشمکش های خانوادگیم...نمیدونم آیا آگاهید به کاری که کردید؟
***
يه چيز با مزه ای افتاق افتاد الان. نشسته بودم همينجا داشتم وبلاگ رو به روز مي کردم (تو اين کافي نت نزديک خونه) يه سيک هم کنارم نشسته بود. سيک ها از اين هندوهاي عمامه به سر هستن که ريش و مو شون رو نمي زنن. يهو يه خفاش بزرگ سياه اومد تو و اومد خارج بشه خورد به شيشه! افتاد زمين و يه کم گيج ويج زد بعد پا شد رفت.اما اقای سيک بلند شد از جاش و وحشت زده گفت: It's a bad sign! بعد هندی يه چيزايی با نگرانی به صاحب کافی نت گفت و يه خورده هم متفکر وايساد و بعد همونطور متفکر راهشو کشيد رفت...
***
نه به اون نوشته های کوتاه پرداخت نشده نه به اين فک زدنم نه؟ خرداديم ديگه! ثبات ندارم شرمنده.
یکشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۴
من زياد به خدا اعتقاد ندارم (يه کم به روح جهان فقط) اما نوشي به خاطر تو دعا مي کنم....................................................ای خدايي که تخمک رو آفريدي که از اسپرم خيلي بزرگ تر است، لطفا اگر قاضي و سرباز و آن مرد نمي فهمند که نوشي فقط زمين کشاورزي نبوده که بذر در آن کاشته شود، يه جوري هر طور که خودت مي وني ، بچه ها رو به نوشي برگردون.
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴
یه پسر بيست و يک سالهء انگليسی توی انفجارها گم شده. انگار توی اون اتوبوسه بوده. مادر و پدرش هنوز دارن سعی می کنن باهاش تماس بگيرن. پاهام ضعف ميره.سرمو ميذارم روی زانوهام..
نوشی سندی رو از رو تخت بر ميداره.. عروسک جای ناشا خوابيده...توی صندلی فرو ميرم.. گلوم رو بقض فشار ميده.
بچه ها خونه نيستن.
نوشی سندی رو از رو تخت بر ميداره.. عروسک جای ناشا خوابيده...توی صندلی فرو ميرم.. گلوم رو بقض فشار ميده.
بچه ها خونه نيستن.
جمعه، تیر ۱۷، ۱۳۸۴
اينم عکسش. هاله جون اين پنير مارک و اسم خاصی نداره، توي زرورق مي فروشنش. انگار تو کارگاه های کوچک تهيه می شه. اسمش هم همون پنيره. اگه از اين پنيرا نخوای ميگی چيز بده اونوقت از اون پنيرا که کش مياد بهت ميدن (که زياد متنوع هم نيست و يکی دو جور بيشتر نميشه به راحتی گير آورد).
راستی انفجار امروز لندن هم که مسئوليتش رو القاعده به عهده گرفت اون هم از عراق! اين ارتش آمريکا چه غلطی کرده پس تا حالا اونجا؟ فقط مردم بيگناه قرار بود کشته بشن؟ نتيجه اش چی شد اين مبارزه با تروريسم؟ تروريسم تشديد شد که! نه جدی اين شده برای من سوءال. وقتی هنوز القاعده تو کشوری که رسماْ به اشغال ارتش آمريکا و انگليس انفجارهای ژشت سر هم و هماهنگ برنامه ریزی می کنه اون هم تو پایتخت يکی از اين دو، چی بايد گفت؟چط.ره بگيم زکی! يا مثلاْ زرشک!!!
پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۴
از ديدگاه: امروز ۲۵ روز از اعتصاب غذاى اكبر گنجى نويسنده و روزنامهنگار منتقد جمهورى اسلامى ايران مىگذرد. گنجى ديروز اعلام كرد كه بهدليل رفتار ناعادلانهاى كه از مسئولان قضايى ديده، تنها در صورت «آزادى بىقيد و شرط» حاضر است به اعتصاب غذاى خود پايان دهد.
***
اين هم نامه ای سر گشاده به خانم شيرين عبادی.
***
هاله خانم آفتابی دستور تهيهء اين صبخونهء کم کالری رو خواسته.
عرض کنم که دستور خاصي نداره فقط من اول دو سه تا قارچ رو ورقه ورقه می کنم و بدون روغن ميندازم تو تابه که يه کم کبابي بشه و آب هم نندازه.
بعد يه قاشق سر خالی روغن زيتون اضافه ميکنم و همينطور چندين برگ درستهء اسفناج و چند حلقه گوجه فرنگی. وقتی اسفناج رنگ عوض کرد و از حالت خامي در اومد به اندازهء يه قوطی کبريت پنير رو به قطعات مکعبی کوچک تقسيم و اضافه می کنم.
پنيری که استفاده می کنم آب نميشه و بهتره بيش تر از يکی دو دقيقه حرارت نبينه چون لاستيکی می شه. اما اگه به موقع به غذا اضافه کنيد خيلی نرم و خوشمزه می شه.
نمک و ادويه ای که گفتم رو اضافه می کنم و همينطور سفيدهء تخم مرغ رو که گاهی برای تکميل مواد غذايی، دانه های روغنی مثل بادم زمينی هم بهش زده ام (به اندازه ای که در مشت جا می شه و نه بيشتر). در ظرف رو ميگذارم تا سفيدهء تخم مرغ پف کنه و حباب حباب بشه. بعدش هم می خورمش. خيلی هم دوستش دارم.
در ضمن، اين صبحونه وقتی خاصيت رژيمی داره که با يک يا حداکثر دو برش نون سبوس دار (whole grain) سرو بشه.
***
اين هم نامه ای سر گشاده به خانم شيرين عبادی.
***
هاله خانم آفتابی دستور تهيهء اين صبخونهء کم کالری رو خواسته.
عرض کنم که دستور خاصي نداره فقط من اول دو سه تا قارچ رو ورقه ورقه می کنم و بدون روغن ميندازم تو تابه که يه کم کبابي بشه و آب هم نندازه.
بعد يه قاشق سر خالی روغن زيتون اضافه ميکنم و همينطور چندين برگ درستهء اسفناج و چند حلقه گوجه فرنگی. وقتی اسفناج رنگ عوض کرد و از حالت خامي در اومد به اندازهء يه قوطی کبريت پنير رو به قطعات مکعبی کوچک تقسيم و اضافه می کنم.
پنيری که استفاده می کنم آب نميشه و بهتره بيش تر از يکی دو دقيقه حرارت نبينه چون لاستيکی می شه. اما اگه به موقع به غذا اضافه کنيد خيلی نرم و خوشمزه می شه.
نمک و ادويه ای که گفتم رو اضافه می کنم و همينطور سفيدهء تخم مرغ رو که گاهی برای تکميل مواد غذايی، دانه های روغنی مثل بادم زمينی هم بهش زده ام (به اندازه ای که در مشت جا می شه و نه بيشتر). در ظرف رو ميگذارم تا سفيدهء تخم مرغ پف کنه و حباب حباب بشه. بعدش هم می خورمش. خيلی هم دوستش دارم.
در ضمن، اين صبحونه وقتی خاصيت رژيمی داره که با يک يا حداکثر دو برش نون سبوس دار (whole grain) سرو بشه.
چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۴
از راه که رسيدم يه راست رفتم تو آشپزخونه شيری که خريده بودم رو گذاشتم تو يخچال و هندونه رو در آوردم که بعداْ بيام قاچ کنم. برگشتم تو اتاق کيفمو گذاشتم تو کمد و کاپشنمو در آوردم و آويزون کردم، بعد رفتم تو آشپزخونه که شيرو بذارم تو يخچال و هندونه رو درآرم قاچ کنم. که ديدم اينکارا رو ده ثانيه پيش کرده بودم.
به نظر شما من چطوری درس می خونم؟
***
بيشتر روزا اين صبحونهء کم کالری رو برای خودم درست می کنم: قارچ و گوجه فرنگی و اسفناج تفت داده شده - اه و اوه نکنین من عااااااااااااااااااشق اسفناجم - با پنير و سفيدهء تخم مرغ و البته ادويهء هندی مخصوص سبزی جات. فکر نمی کنم ديگه تا آخر عمرم بتونم بدون اين ادويه ها غذا رو با لذت بخورم. گفتم سفيدهء تخم مرغ، بله زرده شو نمی ريزم. می ذارم اينجا پرنده ها بخورن... فعلاً که هيچ کی نيومده ببرتش.. راستی اين کيسهء خاک از گل کاری قبليم زيادی اومده بود منم همينجوری گذاشته بودمش تو بالکن. حالا بارون خورده و واسه خودش يه چيزايی سبز کرده.
... الان دوتا کلاغ سر اين زرده دعواشون شده بود بعد اونی که باخت هی به من می قاريد که يعنی بازم بده.
***
واقعاً تبريک می گم چقدر خوانندگان من مشتاق و کنجکاون. اقلاً دويست نفر جنسيت اون دو نفر توی نقش برجسته رو حدس زدن. چقدر علاقه مند!
ئه سرين و مهشید جونم، هر دو اشتباه گفتين. اونی که ساز می زنه -به قول ئه سرين دست چپی- زنه و دست راستی مرد. اولاً که رسم بوده زنا اينطوری بشينن و مردا اينطوری. يه جورايی بر عکس حالا که خانوما پاشونو می ندازن رو پاشون و بعضی آقايون به خصوص تو تاکسی سعی می کنن جای هر چه بيشتری اشغال کنن.
ديگه اينکه، مردا از اين کلاه ها می ذاشتن که اگه دقت کنین شبيه کلاه هايی هست که الان داماد (هندی) تو مجلس عروسی سرش می ذاره و تاج-کلاه مهاراجه ها و غيره بوده، که نفر سمت راست سرشه. زن ها به جای کلاه از این سربندهايی که اين خانم نوازنده سرش کرده استفاده می کردن.
و بالاخره، نفر سمت راست داره شراب می خوره، که به طور قطع مرد بودنش رو نشون می ده. زنها به هيچ وجه شراب نمی خوردن.
- وا معلومه که نمی خوردن! زنو چه به شراب؟! زن فقط آبجو و جين می خوره بعضی وقتام تکيلا و گاهی ام عرق سگی و اگه قسمت شد و رفت ژاپن اونجا ساکی می خوره و اگه قسمت شد و رفت ممالک عربی عرق خرما واگه رفت ارمنستان عرق دست ساز با عسل و قهوه و آلبالو و اگه هيچکدوم نشد آب طالبی، اما لب به شراب نمی زنه.
***
می گم بی خود نيست مردم گر و گر ميرن ليسانس شيمی می گيرنا، خيلی درس بامزه ايه. من چرا تا حالا درست نمی خوندمش؟
***
و اما ادامهء هندنامه:
بيشتر جيپور رو با اين آقا گشتيم که خيلی خوشحال بود که مشتری غير خسيس خارجی به طورش خورده اما ما از خجالت داشتیم می مرديم که مردي با اين سن و سال داره هن و هن ما و کيف های سنگینمونو می کشه.
بعد از مرقد مطهر رفتيم موزه.
عکس گرفتن توی موزه ممنوع بود و من با جنگولک بازی اينا رو گرفتم. وسط عکس گرفتنم از اين ساز غول آسا مامور موزه اومد و گفت عکس نگيرين ممنوعه منم که کميته ديده و پررو شروع کردم بحث کردن که کارتت و نشون بده نميشه هر کی بياد بگه عکس نگيرين و از اين حرفا و همونجوری دو تا ديگه عکس انداختمو زدم به چاک.
اين ساز حدود دو متر سول داشت و عرضش در قسمت کاسه حدود يک متری می شد. نسيم می گفت حتماً چند نفری باهاش کار می کردن. من گفتم يکی با پا آکورد می گرفته و با دست می زده شايدم ساز غولا بوده خلاصه من که عقلم به جايی قد نمی ده چطوری مثل يه آدم معمولی ازش استفاده می کردن.
ارتفاع اين کوزه حدود يک متر بود.
يه چيز جالبي که اونجا بود و نتونستم ازش عکس بگيرم سپرهاي جنگي عظيم بودن که با توجه به فلزي بودن و احتمالاْ وزن بيش از حد زياد نمي دونم کاربردشون چي بود. قطر سپرها حدود دو متر مي شد. فکر کنم اصلن اين موزهء مال دورهء غول مول ها بوده.
اين طرف چندتا نقاشی مينياتور بود که هر کدوم يه روايت داشت که کنارش به انگليسی و اردو نوشته شده بود. اين يکی داستانش اينه:
سوزاندن لونکا:
لونکا؛ سرزمينی از سيلان توسط "راوانا" که شاه خبيثی بود حکمرانی می شد. روزی "هانومن" ميمون-خدا، وارد لونکا شد تا از چگونگی اوضاع خبردار شود، اما توسط حاکم دستگير شد. شاه دستور داد دمش را با پارچهء آغشته به روغن بپوشاندند و آتش زنند. به تلافی اين عمل توهين آميز، هانومن جسم خود را بزرگ کرد و يک هشتم شهر را با دم شعله ور خود سوزاند.
اين يکی يه مجلس عروسی رو نشون می ده.
توی اين يکی سطوح صاف -اونطور که در سبک مينياتور رسم هست- جای خودشو به سايه روشن و حجم سازی می ده، اما مثل مينياتور اصيل پرسپکتيو همچنان غايبه. اينم حتماً مشخصه که که نقاشی داره صحنهء جنگ رو نشون می ده.
***
از جاپور يه مخلوط کن/خورد کن خريدم و حالا دارم خودمو با ميلک شيک انبه و پالاک پنير خفه می کنم. جای همهء شيکموها خالی.
***
اين عکس از دفهء پيش جامونده بود.

شبه پائيز پونه. پائيز واره هم می شه گفت. پائيزک هم خوبه.
***
مجتبي تبرعه شد! در پوست نمي گنجم! آخجون آخجون آخجون
به نظر شما من چطوری درس می خونم؟
***
بيشتر روزا اين صبحونهء کم کالری رو برای خودم درست می کنم: قارچ و گوجه فرنگی و اسفناج تفت داده شده - اه و اوه نکنین من عااااااااااااااااااشق اسفناجم - با پنير و سفيدهء تخم مرغ و البته ادويهء هندی مخصوص سبزی جات. فکر نمی کنم ديگه تا آخر عمرم بتونم بدون اين ادويه ها غذا رو با لذت بخورم. گفتم سفيدهء تخم مرغ، بله زرده شو نمی ريزم. می ذارم اينجا پرنده ها بخورن... فعلاً که هيچ کی نيومده ببرتش.. راستی اين کيسهء خاک از گل کاری قبليم زيادی اومده بود منم همينجوری گذاشته بودمش تو بالکن. حالا بارون خورده و واسه خودش يه چيزايی سبز کرده.
... الان دوتا کلاغ سر اين زرده دعواشون شده بود بعد اونی که باخت هی به من می قاريد که يعنی بازم بده.
***
واقعاً تبريک می گم چقدر خوانندگان من مشتاق و کنجکاون. اقلاً دويست نفر جنسيت اون دو نفر توی نقش برجسته رو حدس زدن. چقدر علاقه مند!
ئه سرين و مهشید جونم، هر دو اشتباه گفتين. اونی که ساز می زنه -به قول ئه سرين دست چپی- زنه و دست راستی مرد. اولاً که رسم بوده زنا اينطوری بشينن و مردا اينطوری. يه جورايی بر عکس حالا که خانوما پاشونو می ندازن رو پاشون و بعضی آقايون به خصوص تو تاکسی سعی می کنن جای هر چه بيشتری اشغال کنن.
ديگه اينکه، مردا از اين کلاه ها می ذاشتن که اگه دقت کنین شبيه کلاه هايی هست که الان داماد (هندی) تو مجلس عروسی سرش می ذاره و تاج-کلاه مهاراجه ها و غيره بوده، که نفر سمت راست سرشه. زن ها به جای کلاه از این سربندهايی که اين خانم نوازنده سرش کرده استفاده می کردن.
و بالاخره، نفر سمت راست داره شراب می خوره، که به طور قطع مرد بودنش رو نشون می ده. زنها به هيچ وجه شراب نمی خوردن.
- وا معلومه که نمی خوردن! زنو چه به شراب؟! زن فقط آبجو و جين می خوره بعضی وقتام تکيلا و گاهی ام عرق سگی و اگه قسمت شد و رفت ژاپن اونجا ساکی می خوره و اگه قسمت شد و رفت ممالک عربی عرق خرما واگه رفت ارمنستان عرق دست ساز با عسل و قهوه و آلبالو و اگه هيچکدوم نشد آب طالبی، اما لب به شراب نمی زنه.
***
می گم بی خود نيست مردم گر و گر ميرن ليسانس شيمی می گيرنا، خيلی درس بامزه ايه. من چرا تا حالا درست نمی خوندمش؟
***
و اما ادامهء هندنامه:
بيشتر جيپور رو با اين آقا گشتيم که خيلی خوشحال بود که مشتری غير خسيس خارجی به طورش خورده اما ما از خجالت داشتیم می مرديم که مردي با اين سن و سال داره هن و هن ما و کيف های سنگینمونو می کشه.
بعد از مرقد مطهر رفتيم موزه.
عکس گرفتن توی موزه ممنوع بود و من با جنگولک بازی اينا رو گرفتم. وسط عکس گرفتنم از اين ساز غول آسا مامور موزه اومد و گفت عکس نگيرين ممنوعه منم که کميته ديده و پررو شروع کردم بحث کردن که کارتت و نشون بده نميشه هر کی بياد بگه عکس نگيرين و از اين حرفا و همونجوری دو تا ديگه عکس انداختمو زدم به چاک.
اين ساز حدود دو متر سول داشت و عرضش در قسمت کاسه حدود يک متری می شد. نسيم می گفت حتماً چند نفری باهاش کار می کردن. من گفتم يکی با پا آکورد می گرفته و با دست می زده شايدم ساز غولا بوده خلاصه من که عقلم به جايی قد نمی ده چطوری مثل يه آدم معمولی ازش استفاده می کردن.
ارتفاع اين کوزه حدود يک متر بود.
يه چيز جالبي که اونجا بود و نتونستم ازش عکس بگيرم سپرهاي جنگي عظيم بودن که با توجه به فلزي بودن و احتمالاْ وزن بيش از حد زياد نمي دونم کاربردشون چي بود. قطر سپرها حدود دو متر مي شد. فکر کنم اصلن اين موزهء مال دورهء غول مول ها بوده.
اين طرف چندتا نقاشی مينياتور بود که هر کدوم يه روايت داشت که کنارش به انگليسی و اردو نوشته شده بود. اين يکی داستانش اينه:
سوزاندن لونکا:
لونکا؛ سرزمينی از سيلان توسط "راوانا" که شاه خبيثی بود حکمرانی می شد. روزی "هانومن" ميمون-خدا، وارد لونکا شد تا از چگونگی اوضاع خبردار شود، اما توسط حاکم دستگير شد. شاه دستور داد دمش را با پارچهء آغشته به روغن بپوشاندند و آتش زنند. به تلافی اين عمل توهين آميز، هانومن جسم خود را بزرگ کرد و يک هشتم شهر را با دم شعله ور خود سوزاند.
اين يکی يه مجلس عروسی رو نشون می ده.
توی اين يکی سطوح صاف -اونطور که در سبک مينياتور رسم هست- جای خودشو به سايه روشن و حجم سازی می ده، اما مثل مينياتور اصيل پرسپکتيو همچنان غايبه. اينم حتماً مشخصه که که نقاشی داره صحنهء جنگ رو نشون می ده.
***
از جاپور يه مخلوط کن/خورد کن خريدم و حالا دارم خودمو با ميلک شيک انبه و پالاک پنير خفه می کنم. جای همهء شيکموها خالی.
***
اين عکس از دفهء پيش جامونده بود.
شبه پائيز پونه. پائيز واره هم می شه گفت. پائيزک هم خوبه.
***
مجتبي تبرعه شد! در پوست نمي گنجم! آخجون آخجون آخجون
شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴
اینجا بارش فصلی شروع شده، در واقع يه جورايی پائیزه. این درختهای گل قرمزی - که قرمزشون رو سرشونه بر عکس من که پامه (کفشمو می گم آخه باز رفتم عين همون قبلی که عکسشو تو ساحل انداخته بودم و تو وبلاگ گذاشته بودم خریدم) که اواخر آوریل گل داده بودن الان گلاشون داره می ريزه.

هوام سرد شده. فکر نمی کردم از سفر که برگردم مجبور شم به جای فن از پتو استفاده کنم اما پتوی خالی هم کفاف نمی ده و گرمکن هم بايد کمکش کنه!
***
تو مقبرهء مين سينگ اول تمام خدايان و شياطين حاضر بودن. به اضافهء آدمهايی که يا می جنگيدن يا مشغول عيش و طرب بودن. می شه گفت بازسازی محيط زندگی. مثل مقبرهء فراعنه، نه؟
این نقش برجسته صحنهء جنگ رو نشون می ده.
نقش های طاق تصاوير متنوعی هستن از خدايان و موجودات اسطوره ای مختلف.
روبروی قسمت مرکزی که قسمت اصلی قبر هست روی هر ستون يک خدا نشسته.
خدای آب و خدای باد.
ستون ها فکر کنم هشت تا بودن.
تو اين نقش برجستهء پايهء ستون مرد و زنی به خوشگذرانی مشغولن. اگه گفتین کدوم مرده و کدوم زن؟ تنیلی نکنین ديگه! حدس بزنين. دليل هم بيارين.
از وسط مقبرهء مين سينگ خان قبر جد اشترش رو می شه ديد. اين طرفم از يک نمای ديگه. گنبد چاق و چله ای که انگار مهاراجهء صاحبش هم خيلی چاق و گنده بوده. می گفتن برای صبحانه دويست تا چاپاتی (نون هندی) می خورده و پونصد کيلو برنج و خودش هم دويست کيلو بوده که دروغه چون اگه آدم اين همه چيزو تو يه وعده بخوره دويست تن می شه.
اين قسمت پر قبرچه بود که انگار مال زمانی بوده که مالاریا همه گير شده (شايدم يه بيماری ديگه) و کلی بچه مهاراجه مردن.
***
ای بابا يکی نيست ما اشکال شيمی مونو ازش بپرسيم آخه! استاد که نداشتيم سراسر ترم منم شيمی هم يادم رفته هم از اول مشکل داشتم آخه سال دوم دبيرستان مصادف بود با عاشق شدن و درس نخوندنم! تازه اون شيمی با اين فرق داشت. اون خلاصه بود اين خيلی اساسيه. حالا خودم دارم می خونم اما وقتی يکی درس بده بهت یه چيز ديگه اس. نه کلاس پيدا کردم اينجا نه معلم نه حتی سی دی آموزشی.
بابام داره کتاب های دبيرستان و اگه گيرش بياد سی دی آموزشی برام ميفرسته. شما جايی از اين سي ديا سراغ ندارين؟ مثلاْ فکر ميکنين منشور دانش داشته باشه؟
مامانم دو سه ماه پيش اومده بود پيشم و يه ماه موند و برگشت. الان که بارون گرفته گاهی يه سيگار ميگيرم دستم دم بالکن وايمستم و به يادش پک ميزنم (سعی می کنم تو ندم دودش رو که دوباره سيگاری نشم). دلم ميخواست بابام هم می اومد.
***
بارون مياد جر جر... ياد صدای بارون که از کولر خونه مون می اومد به خير.. پشت بوم خيس خونهء روبرو...... من چرا انقدر به کودکيم بر ميگردم اونم انقدر با حسرت؟ چی رو اونجا جا گذاشتم؟
هوام سرد شده. فکر نمی کردم از سفر که برگردم مجبور شم به جای فن از پتو استفاده کنم اما پتوی خالی هم کفاف نمی ده و گرمکن هم بايد کمکش کنه!
***
تو مقبرهء مين سينگ اول تمام خدايان و شياطين حاضر بودن. به اضافهء آدمهايی که يا می جنگيدن يا مشغول عيش و طرب بودن. می شه گفت بازسازی محيط زندگی. مثل مقبرهء فراعنه، نه؟
این نقش برجسته صحنهء جنگ رو نشون می ده.
نقش های طاق تصاوير متنوعی هستن از خدايان و موجودات اسطوره ای مختلف.
روبروی قسمت مرکزی که قسمت اصلی قبر هست روی هر ستون يک خدا نشسته.
خدای آب و خدای باد.
ستون ها فکر کنم هشت تا بودن.
تو اين نقش برجستهء پايهء ستون مرد و زنی به خوشگذرانی مشغولن. اگه گفتین کدوم مرده و کدوم زن؟ تنیلی نکنین ديگه! حدس بزنين. دليل هم بيارين.
از وسط مقبرهء مين سينگ خان قبر جد اشترش رو می شه ديد. اين طرفم از يک نمای ديگه. گنبد چاق و چله ای که انگار مهاراجهء صاحبش هم خيلی چاق و گنده بوده. می گفتن برای صبحانه دويست تا چاپاتی (نون هندی) می خورده و پونصد کيلو برنج و خودش هم دويست کيلو بوده که دروغه چون اگه آدم اين همه چيزو تو يه وعده بخوره دويست تن می شه.
اين قسمت پر قبرچه بود که انگار مال زمانی بوده که مالاریا همه گير شده (شايدم يه بيماری ديگه) و کلی بچه مهاراجه مردن.
***
ای بابا يکی نيست ما اشکال شيمی مونو ازش بپرسيم آخه! استاد که نداشتيم سراسر ترم منم شيمی هم يادم رفته هم از اول مشکل داشتم آخه سال دوم دبيرستان مصادف بود با عاشق شدن و درس نخوندنم! تازه اون شيمی با اين فرق داشت. اون خلاصه بود اين خيلی اساسيه. حالا خودم دارم می خونم اما وقتی يکی درس بده بهت یه چيز ديگه اس. نه کلاس پيدا کردم اينجا نه معلم نه حتی سی دی آموزشی.
بابام داره کتاب های دبيرستان و اگه گيرش بياد سی دی آموزشی برام ميفرسته. شما جايی از اين سي ديا سراغ ندارين؟ مثلاْ فکر ميکنين منشور دانش داشته باشه؟
مامانم دو سه ماه پيش اومده بود پيشم و يه ماه موند و برگشت. الان که بارون گرفته گاهی يه سيگار ميگيرم دستم دم بالکن وايمستم و به يادش پک ميزنم (سعی می کنم تو ندم دودش رو که دوباره سيگاری نشم). دلم ميخواست بابام هم می اومد.
***
بارون مياد جر جر... ياد صدای بارون که از کولر خونه مون می اومد به خير.. پشت بوم خيس خونهء روبرو...... من چرا انقدر به کودکيم بر ميگردم اونم انقدر با حسرت؟ چی رو اونجا جا گذاشتم؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
ژوئیهٔ
(18)
- خیلی وقتها بچه های کوچيکی رو می بينم که پابرهنه دا...
- داشتم لينکش رو بر می داشتم گفتم بيام بگم نگی نگفتی...
- صبح ۴ , صبح ۵ زنان قشر فقیر و سنتی هند اغلب از کار...
- امروز فهميدم راست راستی نابغه ام. آخه تا حالا نفهم...
- نسيم رفت. درگيری اش با صاحبخونه اش که منو ياد ماجر...
- هندنامه:من يه جای بیآب و علف و خارجی نديدهء هندم....
- بهترين خبر اين هفته اين بود که جوجه ها برگشتن پيش ...
- صبح 1 ، صبح2، صبح3.خواب1، خواب2، خواب3.***از خيلی ...
- برای گنجی شديداْ دلم گواهی بد می ده... اما اميد کو...
- آیا میشود یک بمب گوگلی ساخت با کلمه کلیدی قانون اس...
- گازم تموم شده.گاز اينجا کپسولی هست. گس ايجنسی درست...
- من زياد به خدا اعتقاد ندارم (يه کم به روح جهان فقط...
- یه پسر بيست و يک سالهء انگليسی توی انفجارها گم شده...
- اينم عکسش. هاله جون اين پنير مارک و اسم خاصی نداره...
- خدايا خداواندا! اين گند بنياد گرايی و ترروريسم رو...
- از ديدگاه: امروز ۲۵ روز از اعتصاب غذاى اكبر گنجى ن...
- از راه که رسيدم يه راست رفتم تو آشپزخونه شيری که خ...
- اینجا بارش فصلی شروع شده، در واقع يه جورايی پائیزه...
-
▼
ژوئیهٔ
(18)