دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۴

نسيم رفت. درگيری اش با صاحبخونه اش که منو ياد ماجرای خودم انداخته بود بالاخره به پايان رسيد اما آخراش ديگه اعصاب براش نمونده بود. صابخونهء منم کلی باعث گند زدن امتحانهای فوريه ام شد.
قبلن ها يه روانکاوی بهم گفته بود عشق و عاشقی رو بذار کنار الان فقط درست رو بخون چون الان سنت کمه و نمی تونی بين اين دو موضوع تفکيک به وجود بياری و درست رو خوب بخونی.
الان هنوز هم با اينکه من خرس گنده شده بيدم باز نمی تونم وقتی خيالم بابت چيز ديگه ای ناراحته بشينم درس بخونم.


***

خبر بستری شدن گنجی و حتی آزاديش رو شنيدم اما يه کم بد بين هستم و اين بدبينی نميگذاره خوشحالی زياد خودش رو نشون بده. اما به هر حال خوشحالم که الان داره ازش مراقبت می شه.
گنجی جان اما ديگه مثل اون موقه ها چاق نشو. همون ۶۶ کيلو که شده بودی خوشتپ تر بودی.

بايگانی وبلاگ