دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴

گازم تموم شده.
گاز اينجا کپسولی هست. گس ايجنسی درست کنار خونه امه. صبح که رفتم بگم يه کپسول بفرسته بالا، آقاهه دو ساعت با تلفن حرف زد و جوابمو نداد. بعد هم گفت نمی تونم بفرستم چون کارت مار و نداری اينجا عضو نيستی. گفتم خوب کارت بهم بده و عضو می شم گفت نمی شه و دوباره با تلفن شروع به حرف زدن کرد. وقتی حرفش تموم شد گفتم اين گازی که الان خونهء منه مال شماست، پس برای چی نمی تونی بفرستی؟ که به هوای جواب غرغری کرد و دوباره خودش رو مشغول کرد. به همکارش گفتم اين داره با تلفن حرف می زنه تو اما می تونی جواب منو بدی (بيکار بود). انگليسی بلد نبود و با هم رفتيم پيش بقال.
بقال گفت گاز ساعت دو مياد و من می گم برات بفرستن. الان که رفتم چيزی بخرم و ياد آوری کنم که گاز رو بگه بفرستن، ديدم جواب سر بالا داره می ده. يه کم فکر کردم، ديدم گاز رو دفهء قبل صابخونه ام گفته بود بيارن، و از رفتار مرد ايجنسی هم اين طور می شد برداشت کرد که با خارجی ها خوب نيست. بين هندی ها از اين آدمها هست، کم هم نيستن.
من اين مدت خيلی به غذای کم چربی خونگی عادت کردم غذای رستوران اذيتم می کنه. با اين حال رفتم از رستوران بغلی يه غذای چاينيز گرفتم، که اومدم خونه ديدم مونده است و حتی کمی بوی فاسد شدن می ده...

فکرم رفت سراغ خونه مون و همسايه هامون که خوبی هايی دارن و بدی هايی. و اينجام بدی هايی داره و خوبی هايی. يادم افتاد که عصری دوباره هومر سيمپسون داره و بعدش "that 70's show" و "friends" با يه ليوان چای داغ بشينی همهء اينارو پشت هم ببينی. خيلی خوش خوشانم شد از اين فکر. تصميم گرفتم ملاحظه رو کنار بذارم و عصری برم يه کتری برقی نو بخرم. اون يکی رو مامانک نازنازيم سوزوند که فدای سرش.

.......بعد از ظهر دوباره رفتم سراغ گازی. اين بار يک نفر ديگه اونجا بود که خوشبختانه جوابگو بود و فهميدم که کمبود شديد گاز پيش اومده و چون من مشتری شون نبودم از قبل و دفترچه و بند و بساط ندارم ممکنه تا يه هفته ديگه هم بهم گاز نرسه چون مشتری های ثابت مقدم هستن. حداقل فهميدم مسئله ربطي به خارجی بودن نداشت.
شانس آوردم نسيم داره بر می گرده ايران و گازشو با کپسول خالی من عوض می کنه. حالا معلوم نيست چقدر گاز توش باشه البته.... بايد تمرين خام خواری کنم.


***


انقدر عکس گذاشتن توی وبلاگ وقتی خونه اينترنت نداری دردسر داره که با اينکه واقعاً به نفع ام هست که اينترنت نداشته باشم همه اش دارم فکر می کنم برم يه خط بگيرم. گرچه گرفتنش هم زياد ساده نيست. باز به دليل خارجی بودن. از طرفی اين همه عکس حيفه توی خونه بمونه تازه يه عالم هارد رو هم اشغال می کنه.


***

هندنامه:
اون شب آخرين شبی بود که جيپور بوديم و فردا صبحش قرار بود بريم دلهی. تصميم گرفتيم بريم معبد شهر رو ببينيم. اين معبد خيلی بزرگ و مفصل بود و سرتاسر سفيد و مال يه زوج خدا. می گفتن هر روز لباس زوج خدا رو عوض می کنن و ديگه از اون لباس استفاده نمی کنن. تمام زيور آلاتی هم که بهشون آويزون هست طلای خالصه.
اين قسمت که مقدس به حساب می اومد و عکاسی هم به طبع ممنوع بود، نقش برجسته ها هر کدوم يه روايت مذهبی رو نشون می دادن. از اين راهرو می شد جايگاه خدايان رو دور زد و بعد برگشت به صحن اصلی. مردم از حضور ما خارجيان کافر که دائم هم سوءال می کرديم راضی نبودن.



دلهی که رسيديم شب شده بود. راستی، دل هی نخونيد ها، ه تقريبا تلفظ نمی شه. ترافيک سنگين شهر منو ياد تهرون انداخت و حسابی دلم وا شد.
توی دلهی خارجی خيلی کمه و برای همين توی لابی هتل که نشستين روزنامه می خونين ممکنه با بچه هايی مواجه بشين که طوری به شما نگاه می کنن که انگار يه کانگروی سبز فسفری هستين که پشت شیشهء قفسش تو باغ وحش نشسته داره مشق می نويسه.

همونطور که قبلاً گفتم تو دلهی من کار اداری- ويزايی داشتم و نسيم هم می خواست لپ تاپش رو عوض کنه. از هتل با ريکشا رفتم وزارت امورز خوارجه. کارم همون روز انجام شد (البته تا عصر طول کشيد) و پياده و پرسون پرسون برگشتم هتل. الان اگه دوباره برم دلهی چارتا خيابون رو بلدم و می تونم دوباره پياده دو سه جا رو برم و اين خيلی بهم کيف می ده.
ولی عجب اين هنديا تنبلن! از هر کی آدرس می پرسيدم اول دو ساعت بايد قانعش می کردم که ريکشا نمی خوام بگيرم و به حرضت عباس خودم می تونم برم! تو جريان اين آدرس پرسيدن ها با يک جوان خوش قد و بالا آشنا شدم که قرار شد هر وقت اومد پونه بريم دور درختا بچرخيم آواز بخونيم و برقصيم :((. دو تا دختر هندی که با فاصلهء کمی از ما داشتن می اومدن بسيار از اين ماجرا حرص خوردن. من از کجا فهميدم؟ آخه از ما جلو زدن و هی بر می گشتن نگاه می کردن و بعد حرف می زدن. کلاً دخترهای هندی زياد از اين دختر ايرانی های ايکبيری پسر هندی قر بزن دل خوشی ندارن.

خيابون ها رو حسابی ديد زدم و با اينکه گرم بود کلی کيفيدم. اما چيزی که فهميدم اين بود که مردم دلهی بسيار بسيار نسبت به مهاراشترايی ها قالتاق هستن. راست راست داری راه می ری يکی مياد جلو می گه کن آی هلپ يو؟ کنار هم نمی ره رد شی! آخه مرد حسابی مگه من کمک خواستم از تو؟ مگه راه رفتنم کمک می خواد؟

از بازار دلهی که زير زمينی بود يه سی دی شيمی خريدم که اومدم خونه دماغم سوخت چون يه چيزی شبيه يه ديکشنری ناقصه و هيچ گونه توضيح و يا مسئلهء فيزيکال کميستری درش يآفت نمی شه و فقط يه عالم انيميشن بی ربط و بی خودی داره. اما الان دارم خودم کتاب شيمی رو درست حسابی می خونم (درسيه که افتادمش) فقط اون دويست روپيه انگار بايد حروم می شد.
از اون بازار يه پنجابی خوشگل هم خريدم.
نزديکای هتلمون يه مغازهء بت فروشی بود. شوخی کردم، ولی جدی بيشتر اين مجسمه ها حالت مذهبی دارن. ميوه خيلی ارزون تره و اين ميوه ها که نمی دونم اسمش چی بود يک سوم قیمت اينجا قيمتش بود و سه برابر خوشمزه تر.. اينم از فک و فاميل حکيم ابولقاسم فردوسيه.


***


وقتی بعد از حملات يازدهم سپتامبر بوش گفت می خواد با تروريسم وارد جنگ بشه و از محورهای شرارات اسم برد، بدون اينکه به حرف خودم اعتقاد زيادی داشته باشم گفتم جنگ جهانی سوم شروع شد. اما حالا عملاً دنيا رو در حال آغاز يه جنگ عالم گير ديگه می بينم. خيلی بيشتر از سياست های آشغال آمريکا و انگليس که حکومت هايی مثل طالبان و جمهوری اسلامی رو به وجود آورد، از بنياد گراهای اسلامی وحشت و نفرت دارم.
ما بدبختيمون يه مقداريش هم تقصير خودمونه آخه. همه اش سياست گذاری های ابرفدرت ها نبود که مار رو به اين وضع گرفتار کرد. تنبلی یا به هر دليل ديگه ای زدن از وقت کار ( وضعيت اداره های ما رو مشابه اعتصاب ايتاليايی می دونن)، خرافات مذهبی (مثل قسمت و هر چی خدا بخواد به جای تلاش و سازندگی واقعی، يه دفه دنبال يکی راه افتادن و و از فرط احساساتی گری عکسش رو توی ماه ديدن و...)، حتی رفتاری که ما مردم به عنوان شهروند با هم داريم و خيلی چيزهای ديگه هم دخالت داشتن و دارن.

قبلاً يه مطلب نوشته بودم به اسم "اوهوی! خانوم دکتر سلام بلد نيستی پيرسگ؟" در مورد بر خوردهای مردم. يه دسته که من خيلی براشون احساس تاسف می کنم خانم های ميانسالی هستن که خودشون هم همچين حجاب سفت و سختی ندارن و اگه بری توی خونه شون آلبوم های قديمی شون رو ببينی همه شون با شلوارهای پاچه گشاد و موهای پوش داده عکس دارن. اما چون دارن با بالا رفتن سن زيباييشون رو از دست می دن تحمل ديدن دخترهای جوونی که يه وجب پاچهء شلوارشون رفته بالا رو ندارن و از "مرگ" تا "احمدی نژاد با تيغ و سوسک" براشون آرزو می کنن. از کنار يکی از اين خانم ها رد می شدم شنيدم که دخترهايی رو اون طرف به همراهش نشون می داد و می گفت اينا واقعاً بايد برن بميرن. طاقت نياوردم و بهش گفتم چرا؟ چون مانتوشون کوتاهه؟ خودتون زمان جوونی تون اصلاً همين مانتو رو هم می پوشيدين؟
وقتی آروز می کنيم که ماموری با تيغ و سوسک به جون بچهء همسايه مون بيفته چی رو داريم در واقع آرزو می کنيم؟ حکومتی که با شيوه های وحشيانه روزی با خود ما هم برخورد می کنه. غير از اينه؟
مردم ممکنه عاشق همديگه نباشن، اما حد خودمون رو بايد بدونيم يا نه؟ وقتی هنوز حق همسايه مون رو که ممکنه عزادار عاشورا نباشه به رسميت نمی شناسيم و به در پارکينگ مجتمع پارچهء سياه می زنيم يعنی چی؟ يعنی ما هنوز آمادهء يه حکومت دموکرات و البته غير مذهبی نيستيم. يعنی جامعه مون بستر خوبيه برای به وجود اومدن ديکتاتوری های اينچنينی. البته دموکراسی يعنی حکومت اکثريت و اکثريت حق رو در اين مورد به پارچهء سياه زدن خواهد داد اينو می دونم، اما اگه راجع به احساست بخوای باهاشون حرف بزنی و بگی که از اينکه ساختمون از بالا تا پايين اين شکلی شده ناراحتی بد بدخت می شی چون دست رو يه تابو گذاشتی. از اين تابوهام که تا دلت بخواد داريم

اما حالا گذشته از اين حرفها، چه کار بايد بکنيم؟ چطوری بايد خودمون رو از اين خطر حفظ کنيم؟ اين طور که معلومه اين وضع سالها طول خواهد کشيد. هميشه برای کسانی که جنگ جهانی دوم رو ديدن دلم می سوخت. آيا قراره ما مردمی باشيم که نسلهای بعدی دلشون به حالمون بسوزه؟


***


ديرو تو پياده روی صبح به اين سوسک سرگين برخوردم. اينجا سرگينشو ول کرده و داره می دوه بره زير برگ قايم بشه که من نخورمش. خودتو ناراحت نکن سوسک جان. من زیاد سوسک دوست ندارم مخصوصاْ اگه دستاش کثیف باشه... .

ديروز بعد از اون سوسکه يه طاووس هم ديدم. نمی دونم چرا با اينکه از تاجش معلوم بود نره دمش کوتاه بود و از اون پرهای بلند رنگی خبری نبود.
تازگی ها تو اين کوچه از اين کلهای عجيب در اومده.
اينم پلی که من رد شدن از روش رو خيلی دوست دارم به خاطر اينکه ريل قطار رو از بالا می شه ديد.




راستی شما که خونه اينترنت دارين چطوری درس می خونين ( اگه دارين) بدون اينکه وسوسه بشين بيست و چهار ساعت آن لاين باشين؟


***

آقای سرجیو ، من یه شاهد زنده و حاضر این قبیل کشمکش های خانوادگیم...نمیدونم آیا آگاهید به کاری که کردید؟


***

يه چيز با مزه ای افتاق افتاد الان. نشسته بودم همينجا داشتم وبلاگ رو به روز مي کردم (تو اين کافي نت نزديک خونه) يه سيک هم کنارم نشسته بود. سيک ها از اين هندوهاي عمامه به سر هستن که ريش و مو شون رو نمي زنن. يهو يه خفاش بزرگ سياه اومد تو و اومد خارج بشه خورد به شيشه! افتاد زمين و يه کم گيج ويج زد بعد پا شد رفت.اما اقای سيک بلند شد از جاش و وحشت زده گفت: It's a bad sign! بعد هندی يه چيزايی با نگرانی به صاحب کافی نت گفت و يه خورده هم متفکر وايساد و بعد همونطور متفکر راهشو کشيد رفت...

***

نه به اون نوشته های کوتاه پرداخت نشده نه به اين فک زدنم نه؟ خرداديم ديگه! ثبات ندارم شرمنده.

بايگانی وبلاگ