شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴

یه پسر بيست و يک سالهء انگليسی توی انفجارها گم شده. انگار توی اون اتوبوسه بوده. مادر و پدرش هنوز دارن سعی می کنن باهاش تماس بگيرن. پاهام ضعف ميره.سرمو ميذارم روی زانوهام..
نوشی سندی رو از رو تخت بر ميداره.. عروسک جای ناشا خوابيده...توی صندلی فرو ميرم.. گلوم رو بقض فشار ميده.
بچه ها خونه نيستن.

بايگانی وبلاگ