یه پسر بيست و يک سالهء انگليسی توی انفجارها گم شده. انگار توی اون اتوبوسه بوده. مادر و پدرش هنوز دارن سعی می کنن باهاش تماس بگيرن. پاهام ضعف ميره.سرمو ميذارم روی زانوهام..
نوشی سندی رو از رو تخت بر ميداره.. عروسک جای ناشا خوابيده...توی صندلی فرو ميرم.. گلوم رو بقض فشار ميده.
بچه ها خونه نيستن.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
ژوئیهٔ
(18)
- خیلی وقتها بچه های کوچيکی رو می بينم که پابرهنه دا...
- داشتم لينکش رو بر می داشتم گفتم بيام بگم نگی نگفتی...
- صبح ۴ , صبح ۵ زنان قشر فقیر و سنتی هند اغلب از کار...
- امروز فهميدم راست راستی نابغه ام. آخه تا حالا نفهم...
- نسيم رفت. درگيری اش با صاحبخونه اش که منو ياد ماجر...
- هندنامه:من يه جای بیآب و علف و خارجی نديدهء هندم....
- بهترين خبر اين هفته اين بود که جوجه ها برگشتن پيش ...
- صبح 1 ، صبح2، صبح3.خواب1، خواب2، خواب3.***از خيلی ...
- برای گنجی شديداْ دلم گواهی بد می ده... اما اميد کو...
- آیا میشود یک بمب گوگلی ساخت با کلمه کلیدی قانون اس...
- گازم تموم شده.گاز اينجا کپسولی هست. گس ايجنسی درست...
- من زياد به خدا اعتقاد ندارم (يه کم به روح جهان فقط...
- یه پسر بيست و يک سالهء انگليسی توی انفجارها گم شده...
- اينم عکسش. هاله جون اين پنير مارک و اسم خاصی نداره...
- خدايا خداواندا! اين گند بنياد گرايی و ترروريسم رو...
- از ديدگاه: امروز ۲۵ روز از اعتصاب غذاى اكبر گنجى ن...
- از راه که رسيدم يه راست رفتم تو آشپزخونه شيری که خ...
- اینجا بارش فصلی شروع شده، در واقع يه جورايی پائیزه...
-
▼
ژوئیهٔ
(18)