یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴

بهترين خبر اين هفته اين بود که جوجه ها برگشتن پيش نوشی.
ولی عجب قلب های سياهی می تونن وجود داشته باشن! يه زنگ نمی تونستن به اين مادر نگران بزنن؟
من هنوز سی سالم نشده ولی آدمهای زيادی رو ديدم که هر کار کردن بازتابش رو توی زندگی خودشون ديدن. يکی دوتا نه. تو زندگی خودم هم زياد ديدم.لازم نيست به کارما عقيده داشته باشی تا اينو درک کنی. ناخودآگاه آدم همهء اين چيزها رو ضبط می کنه و گول بخور هم نيست و فاکتورهايی که تو و ذهنت رو خواهند ساخت از روی همين الگوها طراحی می کنه و تحويلت می ده.چطور يه آدم جرات می کنه همچين سياهی ای رو به زندگی خودش و به دلش بزنه؟
مامانم تا يه خبر يه ذره بد راجع به بچهء کسي می شنوه، منو بغل می کنه (اگه دم دستش باشم نه حالا !) و با آخرين درجهء احساس همذات پنداری با مادری که برای بچه اش چيزی پيش اومده می لرزه و می گه اگه بچه من بود چی کار می کردم؟... چطور ممکنه آدم بتونه دل يه مادر رو نه روز بلرزونه.. چطور يه آدم قادره نوزده سکوت رو بخونه و تاب بياره؟
نوشی يک ذره برام مهم نيست که مزخرفاتی که راجع بهت می گن همه اش هم درست باشه. هيچ کس حق نداره به خاطر عشقی که به جگر گوشه هات داری آزارت بده.
دلم می خواد ببينم از حق مسلمت قرص و محکم دفاع می کنی!


***

اين هالو اسکن خجالت نمی کشه نظرهای خود منو تو وبلاگ خودم می خوره؟

بايگانی وبلاگ