هندنامه:
من يه جای بیآب و علف و خارجی نديدهء هندم. سر راه جیپور هستيم و اينجا با دوستم نسيم توقف کرديم که چند ساعت استراحت کنيم.
***
مقصد ما دلهی بود و هر دو اونجا کار داشتيم.
از اونجائيکه فاصلهء پونه تا دلهی زياده از اينجا اتوبوس مستقيم وجود نداره و بايد اول ميرفتيم يه شهر نزديک تر و ما بمبئی رو انتخاب کرديم چون شنيده بوديم از اونجا ميشه رفت.
کارتون يوگی و دوستان رو يادتونه؟ يه موجود بدجنسی بود که يه شهر گندهء نخراشيده ساخته بود که خيلی هم دود و آلودگی داشت، يادتون اومد؟ اون شهر بمبئی بود.تنها نکتهء مثبت بمبئی اينه که ميشه اقيانوس هند رو از جادهاش ديد.
تو بمبئی رفتيم يه کافه چايی بخوريم که چشمتون روز بد نبينه. بلک تی سفارش داده بوديم به خيال اينکه مثل هميشه برامون چايی بدون شير ميارن (هندی ها چای رو با شير و شکر و جينجر قاطی میکنن و بهش ميگن ماسالا چای). آقا برداشته بود ده برابر چای ريخته بود تو همون چای با شير که مثلاْ بلک بشه به خيال خودش! يک معجونی شده بود بيچاره نسيم نتونست بخوره منم که همون چای معمولی سفارش داده بودم هی چايی خوردم و به رنگ عجيب چای نسيم و قيافهء مچاله شدهاش از مزهء بد چای قاهقاه خنديدم.
مثل بيشتر وقتها اطلاعاتی که جناب آقای تروال ايجنسی هندی داده بود غلط بود و خط مستقيم به دلهی از بمبئی وجود نداشت. گفتند بهتره بريد اودرپور که يه شهر ايالت راجستان هست، بعد به مرکز ايالت که جاپور باشه، و از اونجا به دلهی. ما هم همين کارو کرديم. يه اتوبوس تخت دار گرفتيم که تا اونجا که حدود يازده دوازده ساعت راه بود نميريم.
نسيم واکمن قديميش رو آورده بود که خوبيشون اينه که ميشه بدون گوشی و چند نفری گوش کرد. اين به اضافهء مناظر راه کلی صفا و ذوق و اينا داشت جای شما خالی.اودرپور يه شهر گرم و فقير بود و چيز جالبی در نظر اول نداشت، شايد اگه وقت داشتيم و ميگشتيم - والبته يه نگاه به اطلاعات داده شده توی نقشه مينداختيم- جای ديدنی پيدا میکرديم اما به هر حال اونجا رو نگشتيم. تنها نکته ای که توجه منو توی اودرپور جلب کرد تغيير مدل ساری بود. تو اين شهر- و کلاْ ايالت راجستان- زنها به جای دامن سادهء زير ساری، يه دامن مفصل و پر چين میپوشن با يه تاپ نيم تنه (اين تيکه اش مثل ساری معموليه) و به جای هفت متر ساری يه پارچهء يکی دو متری به کمر دامن وصل میکنن که تا روی سر مياد. خيلی جالبه میدونين چرا؟ چون پوشيدگی و لختی رو با هم داره -مثل ساری اما به نحو ديگه- و برای همين هم هست که اينها تا حالا تحت تاثير فرهنگ های ديگه خيلی کم قرار گرفتن. حتی اگه دقت کرده باشين تو خيلی چيزها غربی ها از اينها تقليد ميکنن. به اين ميگن فرهنگ غنی نه اون چيزی که يه عده ميخوان به زور به مردم به عنوان فرهنگ بقبولونن. بگذريم.
توی اودرپور (و بقيهء شهرها به جز شهرهای مهاراشترا -ايالتی که پونه و بمبئی توش هست- ريکشاهای دوچرخهای وجود داشت که جای شما خالی خيلی هم کنه بودن. يهو می اومدن راهمون رو رسماْ ميبستن که الا و للا بايد سوار شی. نزديک بود کتک کاری کنيم باهاشون. تو اين عکس اونی که وسط عکسه داره به من اشاره ميکنه که بياين سوار شين. کلاْ مردم شهرهای فقير برخوردشون يه جور ديگه بود. فکر ميکردن خارجیها با يه کيسه پول اومدن اونجا و هرکی زرنگ تر باشه ميتونه ازشون بيشتر دربياره. کلافه ميکردن آدم رو. به غير از اون تو اين شهرها -اوردپور و آگرا که هر دو شهرهای بد آب و هوا و فقيری بودن- همه سعی میکردن همه چیزو ده برابر قيمت معموليش بهت غالب کنن. آدم دلش نمیاومد يه نيم روپيهای اونجا خرج کنه. به هر حال زياد اونجا نمونديم و زود رفتيم جاپور.اين شهر تو همون نظر اول نشون ميداد که جای خوبيه برای ديدن. از نظر هنری اوضاعش خيلی بهتر از پونه هست مثلاْ اين قاب که از چوب هست رو ببينيد. اين هم يه مغازهء جواهر فروشی که روی پشت بوم هتل و کنار رستورانش بود و اينطور که شنيديم متعلق به صاحب هتل.. بله ديگه، اينجا همه چی رو قر و قاطی ميسازن.نقشهای فلزی در خيلی قشنگ بودن. اين و اينيکی رو ببينيد.نقش برجستههای گلی ديوار معرکه بودن.. اين خانم داره تاب بازی و مار بازی میکنه و حواسش نيست ممههاش معلومه. صندلیها هر دو جفت يک مدل و به گفتهء صاحب هتل دست ساز بودن. با اينکه معلوم بود کسی که ساختهتشون حرفهای نبوده اما ذوق هنری سازندهاش کاملاْ پيدا بود.
***
جاپور يک قسمت قديمی داشت که با اين دروازه شروع ميشد. از اين دروازه به بعد همه چيز (تقريباْ همهء ساختمونها) صورتی مايل به آجری بودن.قسمت قديمی پر از اين ساختمونهای گنبددار صورتی بود.اين وسط اين سفيده احتمالاْ مال قبل از دورهء صورتی بوده که تمام شهر سفيد بود. سيصد سال پيش يه مهاراجهء صورتی دوست شهر رو از سفيد به صورتی درمياره.اين هم خونهء يه مهاراجه بوده: سرسرای بيرونی و درونی.با نسيم رفتيم بالای اين مناره... ياد منار جنبون افتاده بودم. از اون بالا از شهر عکس گرفتيم.
پشت اين دروازهء صورتی تو قسمت قديمی که بهش ميگفتن pink city رفتيم به مرقد مطهر مهاراجهها.آقايون قدس اسره اول برين جلو بوق بزنين بعد بياين مرقد مطهر ساختن رو ياد بگيرين.مهاراجهها همراه بچه هاشون مقبرههای کوچک و بزرگ -لابد بر حسب موقعيت و سن- داشتند. دور شهر يه ديوار حفاظتی قديمی داشت که توی اين عکس و اين يکی مشخص هست. عکس رو من خوب گرفته بودم ها، زمين کج بود.اين و اين هم از داخل بزرگترين مقبره متعلق به مهاراجهای به نام مين سينگ اول. ميگفتن اوايل قرن بيستم زندگی میکرده. زنش هنوز زنده است و با اينکه نود سالشه اسب سواری و کلی ورزش های ديگه می کنه به خوشگلی اَشواريا ست. دروغ و راستش پای خود جاپوریها.اينم سه تا الاغ نازنازی که اون گوشه وايسادنکی چرت می زدن.
تو مقبرهء مين سينگ اول تمام خدايان و شياطين حاضر بودن. به اضافهء آدمهايی که يا می جنگيدن يا مشغول عيش و طرب بودن. می شه گفت بازسازی محيط زندگی. مثل مقبرهء فراعنه، نه؟این نقش برجسته صحنهء جنگ رو نشون می ده.نقش های طاق تصاوير متنوعی هستن از خدايان و موجودات اسطوره ای مختلف.روبروی قسمت مرکزی که قسمت اصلی قبر هست روی هر ستون يک خدا نشسته.خدای آب و خدای باد.ستون ها فکر کنم هشت تا بودن.تو اين نقش برجستهء پايهء ستون مرد و زنی به خوشگذرانی مشغولن. اگه گفتین کدوم مرده و کدوم زن؟
اونی که ساز می زنه -به قول ئه سرين دست چپی- زنه و دست راستی مرد. اولاً که رسم بوده زنا اينطوری بشينن و مردا اينطوری. يه جورايی بر عکس حالا که خانوما پاشونو می ندازن رو پاشون و بعضی آقايون به خصوص تو تاکسی سعی می کنن جای هر چه بيشتری اشغال کنن.ديگه اينکه، مردا از اين کلاه ها می ذاشتن که اگه دقت کنین شبيه کلاه هايی هست که الان داماد (هندی) تو مجلس عروسی سرش می ذاره و تاج-کلاه مهاراجه ها و غيره بوده، که نفر سمت راست سرشه. زن ها به جای کلاه از این سربندهايی که اين خانم نوازنده سرش کرده استفاده می کردن.و بالاخره، نفر سمت راست داره شراب می خوره، که به طور قطع مرد بودنش رو نشون می ده. زنها به هيچ وجه شراب نمی خوردن.
از وسط مقبرهء مين سينگ خان قبر جد اشترش رو می شه ديد. اين طرفم از يک نمای ديگه. گنبد چاق و چله ای که انگار مهاراجهء صاحبش هم خيلی چاق و گنده بوده. می گفتن برای صبحانه دويست تا چاپاتی (نون هندی) می خورده و پونصد کيلو برنج و خودش هم دويست کيلو بوده که دروغه چون اگه آدم اين همه چيزو تو يه وعده بخوره دويست تن می شه.اين قسمت پر قبرچه بود که انگار مال زمانی بوده که مالاریا همه گير شده (شايدم يه بيماری ديگه) و کلی بچه مهاراجه مردن.
***
بيشتر جيپور رو با اين آقا گشتيم که خيلی خوشحال بود که مشتری غير خسيس خارجی به طورش خورده اما ما از خجالت داشتیم می مرديم که مردي با اين سن و سال داره هن و هن ما و کيف های سنگینمونو می کشه.
بعد از مرقد مطهر رفتيم موزه.عکس گرفتن توی موزه ممنوع بود و من با جنگولک بازی اينا رو گرفتم. وسط عکس گرفتنم از اين ساز غول آسا مامور موزه اومد و گفت عکس نگيرين ممنوعه منم که کميته ديده و پررو شروع کردم بحث کردن که کارتت و نشون بده نميشه هر کی بياد بگه عکس نگيرين و از اين حرفا و همونجوری دو تا ديگه عکس انداختمو زدم به چاک.اين ساز حدود دو متر طول داشت و عرضش در قسمت کاسه حدود يک متری می شد. نسيم می گفت حتماً چند نفری باهاش کار می کردن. من گفتم يکی با پا آکورد می گرفته و با دست می زده شايدم ساز غولا بوده خلاصه من که عقلم به جايی قد نمی ده چطوری مثل يه آدم معمولی ازش استفاده می کردن.ارتفاع اين کوزه حدود يک متر بود.يه چيز جالبي که اونجا بود و نتونستم ازش عکس بگيرم سپرهاي جنگي عظيم بودن که با توجه به فلزي بودن و احتمالاْ وزن بيش از حد زياد نمي دونم کاربردشون چي بود. قطر سپرها حدود دو متر مي شد. فکر کنم اصلن اين موزهء مال دورهء غول مول ها بوده.اين طرف چندتا نقاشی مينياتور بود که هر کدوم يه روايت داشت که کنارش به انگليسی و اردو نوشته شده بود.
اين يکی داستانش اينه:سوزاندن لونکا:لونکا؛ سرزمينی از سيلان توسط "راوانا" که شاه خبيثی بود حکمرانی می شد. روزی "هانومن" ميمون-خدا، وارد لونکا شد تا از چگونگی اوضاع خبردار شود، اما توسط حاکم دستگير شد. شاه دستور داد دمش را با پارچهء آغشته به روغن بپوشانند و آتش زنند. به تلافی اين عمل توهين آميز، هانومن جسم خود را بزرگ کرد و يک هشتم شهر را با دم شعله ور خود سوزاند.
اين يکی يه مجلس عروسی رو نشون می ده.
توی اين يکی سطوح صاف -اونطور که در سبک مينياتور رسم هست- جای خودشو به سايه روشن و حجم سازی می ده، اما مثل مينياتور اصيل پرسپکتيو همچنان غايبه. اينم حتماً مشخصه که که نقاشی داره صحنهء جنگ رو نشون می ده.
***
اون شب آخرين شبی بود که جيپور بوديم و فردا صبحش قرار بود بريم دلهی. تصميم گرفتيم بريم معبد شهر رو ببينيم. اين معبد خيلی بزرگ و مفصل بود و سرتاسر سفيد و مال يه زوج خدا. می گفتن هر روز لباس زوج خدا رو عوض می کنن و ديگه از اون لباس استفاده نمی کنن. تمام زيور آلاتی هم که بهشون آويزون هست طلای خالصه. اين قسمت که مقدس به حساب می اومد و عکاسی هم به طبع ممنوع بود، نقش برجسته ها هر کدوم يه روايت مذهبی رو نشون می دادن. از اين راهرو می شد جايگاه خدايان رو دور زد و بعد برگشت به صحن اصلی. مردم از حضور ما خارجيان کافر که دائم هم سوءال می کرديم راضی نبودن.
دلهی که رسيديم شب شده بود. راستی، دل هی نخونيد ها، ه تقريبا تلفظ نمی شه.
ترافيک سنگين شهر منو ياد تهرون انداخت و حسابی دلم وا شد.توی دلهی خارجی خيلی کمه و برای همين توی لابی هتل که نشستين روزنامه می خونين ممکنه با بچه هايی مواجه بشين که طوری به شما نگاه می کنن که انگار يه کانگروی سبز فسفری هستين که پشت شیشهء قفسش تو باغ وحش نشسته داره مشق می نويسه.همونطور که قبلاً گفتم تو دلهی من کار اداری- ويزايی داشتم و نسيم هم می خواست لپ تاپش رو عوض کنه. از هتل با ريکشا رفتم وزارت امورز خوارجه. کارم همون روز انجام شد (البته تا عصر طول کشيد) و پياده و پرسون پرسون برگشتم هتل. الان اگه دوباره برم دلهی چارتا خيابون رو بلدم و می تونم دوباره پياده دو سه جا رو برم و اين خيلی بهم کيف می ده.
ولی عجب اين هنديا تنبلن! از هر کی آدرس می پرسيدم اول دو ساعت بايد قانعش می کردم که ريکشا نمی خوام بگيرم و به حرضت عباس خودم می تونم برم! تو جريان اين آدرس پرسيدن ها با يک جوان خوش قد و بالا آشنا شدم که قرار شد هر وقت اومد پونه بريم دور درختا بچرخيم آواز بخونيم و برقصيم :((. دو تا دختر هندی که با فاصلهء کمی از ما داشتن می اومدن بسيار از اين ماجرا حرص خوردن. من از کجا فهميدم؟ آخه از ما جلو زدن و هی بر می گشتن نگاه می کردن و بعد حرف می زدن. کلاً دخترهای هندی زياد از اين دختر ايرانی های ايکبيری پسر هندی قر بزن دل خوشی ندارن.
خيابون ها رو حسابی ديد زدم و با اينکه گرم بود کلی کيفيدم. اما چيزی که فهميدم اين بود که مردم دلهی بسيار بسيار نسبت به مهاراشترايی ها قالتاق هستن. راست راست داری راه می ری يکی مياد جلو می گه کن آی هلپ يو؟ کنار هم نمی ره رد شی! آخه مرد حسابی مگه من کمک خواستم از تو؟ مگه راه رفتنم کمک می خواد؟از بازار دلهی که زير زمينی بود يه سی دی شيمی خريدم که اومدم خونه دماغم سوخت چون يه چيزی شبيه يه ديکشنری ناقصه و هيچ گونه توضيح و يا مسئلهء فيزيکال کميستری درش يآفت نمی شه و فقط يه عالم انيميشن بی ربط و بی خودی داره. اما الان دارم خودم کتاب شيمی رو درست حسابی می خونم (درسيه که افتادمش) فقط اون دويست روپيه انگار بايد حروم می شد.از اون بازار يه پنجابی خوشگل هم خريدم.نزديکای هتلمون يه مغازهء بت فروشی بود. شوخی کردم، ولی جدی بيشتر اين مجسمه ها حالت مذهبی دارن. ميوه خيلی ارزون تره و اين ميوه ها که نمی دونم اسمش چی بود يک سوم قیمت اينجا قيمتش بود و سه برابر خوشمزه تر.. اينم از فک و فاميل حکيم ابولقاسم فردوسيه.
***
از دلهی رفتيم سمت آگرا که تاج محل رو ببينيم. اما همونطور که قبلاً گفتم خيلی غير منصفانه بليطش برای خارجی ها گرون بود (درست هفتاد و پنح برابر) و از تو رفتن منصرف شديم. اما با اين آقا رفتيم پشت محوطه و اين عکس رو از اون طرف تاج محل گرفتم. اين آقاهه اصرار عجيبی داشت اون طرف رو نشونمون بده که برای طرف بدبين ذهن من زياد خوشايند نبود اما تمام مدت يکساعتی که همراهمون اومد هيچ چيز آزاردهنده ای پيش نيومد.به جای تاج محل يه عالم از بناهای ديگه عکس گرفتيم. جزئيات عاری از ظرافت به خوبی نشون می دن که معمارهای آگرايی يک دهم جيپوری ها حوصله و مهارت نداشتن.اينم ميمون های دور و بر تاج محل.اگه گفتين موضوع اين عکس چيه؟
از آگرای داغ و ريکشاهای کنه اش که يهو می اومدن راه مون رو می بستن که سوار شو ياللا، از هتل گرم و درب و داغونش که می خواست سه برابر قيمت واقعی بهمون اتاق بده، و از رستورانی که تا ما رو ديد منو رو عوض کرد و يه منو با قيمت های دو برابر گذاشت، زياد خاطرهء خوبی با خودمون نياورديم.به عنوان حسن ختام هم اتوبوسی گيرمون اومد که کمک فنرهاش ايراد داشت و تا شهر بعدی؛ ايندور چهارده ساعت خيلی سخت رو گذرونديم. تا صبح بارها از چرت با احساس زير متهء دندونپزشکی بودن پريدم. لرزش ماشين مثل اون مته بود يا مثل شوک الکتريکی.ايندور به نسبت شهر خيلی بهتری بود و به نظرم خيلی از شهرهای ديگه اوضاع اقتصادی بهتری داشتن مردم. اما انقدر دلم برای خونه و آسايشش تنگ شده بود که نه عکس از جايی گرفتم نه دلم می خواست بگردم. از اونجا يه اتوبوس يه سره گرفتيم تا پونه و هفده ساعت تو راه بوديم و بعدشم رسيديم...
يه زمانی با دوستم قرار گذاشته بوديم حتماً با هم بريم دنيا گردی، اما الان می بينم من هر جا باشم سر هفته اگه برنگردم خونه ام حالم انگارخوش نيست.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
ژوئیهٔ
(18)
- خیلی وقتها بچه های کوچيکی رو می بينم که پابرهنه دا...
- داشتم لينکش رو بر می داشتم گفتم بيام بگم نگی نگفتی...
- صبح ۴ , صبح ۵ زنان قشر فقیر و سنتی هند اغلب از کار...
- امروز فهميدم راست راستی نابغه ام. آخه تا حالا نفهم...
- نسيم رفت. درگيری اش با صاحبخونه اش که منو ياد ماجر...
- هندنامه:من يه جای بیآب و علف و خارجی نديدهء هندم....
- بهترين خبر اين هفته اين بود که جوجه ها برگشتن پيش ...
- صبح 1 ، صبح2، صبح3.خواب1، خواب2، خواب3.***از خيلی ...
- برای گنجی شديداْ دلم گواهی بد می ده... اما اميد کو...
- آیا میشود یک بمب گوگلی ساخت با کلمه کلیدی قانون اس...
- گازم تموم شده.گاز اينجا کپسولی هست. گس ايجنسی درست...
- من زياد به خدا اعتقاد ندارم (يه کم به روح جهان فقط...
- یه پسر بيست و يک سالهء انگليسی توی انفجارها گم شده...
- اينم عکسش. هاله جون اين پنير مارک و اسم خاصی نداره...
- خدايا خداواندا! اين گند بنياد گرايی و ترروريسم رو...
- از ديدگاه: امروز ۲۵ روز از اعتصاب غذاى اكبر گنجى ن...
- از راه که رسيدم يه راست رفتم تو آشپزخونه شيری که خ...
- اینجا بارش فصلی شروع شده، در واقع يه جورايی پائیزه...
-
▼
ژوئیهٔ
(18)