شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴

اینجا بارش فصلی شروع شده، در واقع يه جورايی پائیزه. این درختهای گل قرمزی - که قرمزشون رو سرشونه بر عکس من که پامه (کفشمو می گم آخه باز رفتم عين همون قبلی که عکسشو تو ساحل انداخته بودم و تو وبلاگ گذاشته بودم خریدم) که اواخر آوریل گل داده بودن الان گلاشون داره می ريزه.



هوام سرد شده. فکر نمی کردم از سفر که برگردم مجبور شم به جای فن از پتو استفاده کنم اما پتوی خالی هم کفاف نمی ده و گرمکن هم بايد کمکش کنه!

***

تو مقبرهء مين سينگ اول تمام خدايان و شياطين حاضر بودن. به اضافهء آدمهايی که يا می جنگيدن يا مشغول عيش و طرب بودن. می شه گفت بازسازی محيط زندگی. مثل مقبرهء فراعنه، نه؟
این نقش برجسته صحنهء جنگ رو نشون می ده.
نقش های طاق تصاوير متنوعی هستن از خدايان و موجودات اسطوره ای مختلف.
روبروی قسمت مرکزی که قسمت اصلی قبر هست روی هر ستون يک خدا نشسته.
خدای آب و خدای باد.
ستون ها فکر کنم هشت تا بودن.
تو اين نقش برجستهء پايهء ستون مرد و زنی به خوشگذرانی مشغولن. اگه گفتین کدوم مرده و کدوم زن؟ تنیلی نکنین ديگه! حدس بزنين. دليل هم بيارين.


از وسط مقبرهء مين سينگ خان قبر جد اشترش رو می شه ديد. اين طرفم از يک نمای ديگه. گنبد چاق و چله ای که انگار مهاراجهء صاحبش هم خيلی چاق و گنده بوده. می گفتن برای صبحانه دويست تا چاپاتی (نون هندی) می خورده و پونصد کيلو برنج و خودش هم دويست کيلو بوده که دروغه چون اگه آدم اين همه چيزو تو يه وعده بخوره دويست تن می شه.

اين قسمت پر قبرچه بود که انگار مال زمانی بوده که مالاریا همه گير شده (شايدم يه بيماری ديگه) و کلی بچه مهاراجه مردن.


***

ای بابا يکی نيست ما اشکال شيمی مونو ازش بپرسيم آخه! استاد که نداشتيم سراسر ترم منم شيمی هم يادم رفته هم از اول مشکل داشتم آخه سال دوم دبيرستان مصادف بود با عاشق شدن و درس نخوندنم! تازه اون شيمی با اين فرق داشت. اون خلاصه بود اين خيلی اساسيه. حالا خودم دارم می خونم اما وقتی يکی درس بده بهت یه چيز ديگه اس. نه کلاس پيدا کردم اينجا نه معلم نه حتی سی دی آموزشی.
بابام داره کتاب های دبيرستان و اگه گيرش بياد سی دی آموزشی برام ميفرسته. شما جايی از اين سي ديا سراغ ندارين؟ مثلاْ فکر ميکنين منشور دانش داشته باشه؟

مامانم دو سه ماه پيش اومده بود پيشم و يه ماه موند و برگشت. الان که بارون گرفته گاهی يه سيگار ميگيرم دستم دم بالکن وايمستم و به يادش پک ميزنم (سعی می کنم تو ندم دودش رو که دوباره سيگاری نشم). دلم ميخواست بابام هم می اومد.


***


بارون مياد جر جر... ياد صدای بارون که از کولر خونه مون می اومد به خير.. پشت بوم خيس خونهء روبرو...... من چرا انقدر به کودکيم بر ميگردم اونم انقدر با حسرت؟ چی رو اونجا جا گذاشتم؟

بايگانی وبلاگ