سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۱

بغضم را پوزخند می کنم زيرا می دانم انديشه های سياه امروزم تنها به سسب نواسانات هورمونی آخر ماه است. چند روز ديگر باز، با لبخندی،کلام مهرآميزی، و يا تصوير کودکی که نمی داند اگر کلاهش را بالا بزند بهتر ماشين های بيرون اتوبوس را می بيند خر می شوم و خود را جاودانه ای می بينم چندی بر سياره ای الوان و شگفتی آفرين سکنی گزيده.
عجب داستانيه ها ! زندگی همينه که هست ، فقط يه روز قشنگ می بينيش يه روز وحشتناک! همه اش هم بستگی به اون مواد شيميايی داره که تو مخت وول می زنن. مثلاً اين دندهء راست منه: « عجب! بابا اين که مسئله ای نيست ! چطور اين راه حل به اين سادگی رو من تا حالا نمی ديدم؟ » «بابا مگه اين قضيه پارسال اونجوری نشد ؟ بعد هم که ديدی چه قشنگ حل شد ، اينم مثل اون ! بی خيال! » « بابا چقدر تو لوسی ! ننر خانم هيشکی نيست بهت گير بده هی خودت گير می دی ؟ از صبح تا شب هر کار دلت بخواد می کنی ، واسه هر کاری وقت داری، عشقت بکشه مطالعه می کنی نکشه نمی کنی، هروقت بخوای آن می شی نخوای آف می شی، نه ذقّ و ذوقّ و عرّ و گوز بچه ای که بايد شيرش دهی و جيشش بخری، نه اخم و تخم و نقّ و نوقّ شوهری که بايد پلويش دهی وفرمانش ببری !
اين عمر و آزادی که داری پای اين افکار صد من يه غازت پرپر می کنی، بايد باهاش چاقی لاغری مفرط رو درست حسابی ريشه يابی می کردی که اون تحقيق وامونده ات يه کم از چهل صفحه بيشتر بشه پخشی ها قبولش کنن رو دستت نمونه فدات شم!
هم بازی های بچّه گيات فکر کردی الان کجان ؟ نصف بيشترشون حتماً الان دارن تمام استعدادهاشون رو پای اجاق گاز کباب می کنن و خودشون هم اصلاً خبر ندارن چه قابليت های منحصر به فردی داشتن!
در حاليکه تو اينجا نشستی با خيال راحت و آزادی تمام توانائی هات رو کشف و ضبط کنی!
هما جانم مگه چند وقت پيش نگفت ( در حاليکه می زد پشتم ) : ندا شرط می بندم تو توی زندگی قبليت در راه آزادی بشريت يه فداکاری چيزی کردی حالا داری پاداش اعمالت رو می بينی !
ولی امان از وقتی که ندا سگه پيداش می شه:
هر چيز قشنگ می شه نقاب عاريه ای واسه حقيفت وحشتناک زيرش.
آينده می شه :
The Dark Side of The Moon
يه موقع اگه تصادفاً نگاهم به آينه بيفته : برو کنار بذار باد بياد!
کلاً :

my heart is brocken , but i have some glue
help me in hale , mend it with you

ولی از هرچه بگذريم سخن دوست خيلی خيلی خوش تر است :

lf l were a soan l'd be gone
lf l were a train l'd be late
and if l were a good man
l'd talk with you , more often than l do
lf l were to sleep l could dream
lf l were afraid l could hide
lf l go insane , please dont put your wires in my brain

lf l were the moon , l'd be cool
lf l were a book , l would bend
lf l were a good man
l'd understand the spaces between friends
lf l were alone , l would cry
and if l were with you , l'd be home and dry
and if i go insane
will you still let me join in with the game ?
پسردائی مان برامان ديشب اينارو فرستاد ما هم می ذاريمشان اينجا که امت بدانند
اگر يکی مثل ما کولی می شود چنان که بايد دست و پايش را ببندی و پنسيلين بر
او روا داری تا نمی رد ، يکی هم می شود اينها که اوصولاً عاشق سوزن و سيخ
و سه پايه اند که برود در همهء سوراخ های موجود و نا موجودشان !

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۱

چون ما دوستداران زيبائی هستيم ، ولی با سادگی ، و ذهن را بی آنکه مردانگی از دست برود تربيت می کنيم ...ما پيروان مکتب يونانيم.
پريکلس ، سدهء پنجم پيش از ميلاد

در نظر يونانيان آنچه آدمی را از همه چيز متمتايز می کند عقل است. می گفتند نظام طبيعت و
عقل زيبا و ساده است و زيبائی اشياء با شناخت ما از آنها يکی است . بدين ترتيب زندگی زيبا
و دستيابی به روح زيبا در پی پذيرفتن آن جملهء معروف يونانی - خودت را بشناس ! - به دست
می آيد.
در عصر ديرينه سنگی جهانی را می بينيم که در آن انسان زير سلطهء جانوران بزرگ بوده
است. در معرض تهديد آنها بوده ، با آنها می جنگيده ، وابسته به آنها بوده ، آنها را ميپرستيده
، قدرت آنها و ضعف خويش را مسلم فرض می کرده است.
ولی در يونان همين انسان ادعا می کند که قدرت ويژه اش - قدرت عقل - او را در مرتبه ای بس
فراتر از همه چيز قرار می دهد. ليکن ذهن يونانی به طوری خشک يا رنگ پريده عقل گرا نيست،اين ذهن نيروهای عنصر غير منطقی که عقل بايد پيوسته با آنها پيکار کند به خوبی می شناسد. به بيان درست تر، هنر يونانی با فرهنگ يونانی ، ترکيب فشرده ای از اضداد ، گونه ای هماهنگی ميان عاطفهء عميق و نظام منطقی تشکيل می دهد.
روشنی و تقارن اين هنر سرد نيست بلکه خيره کننده است. شکلهايش می توانند دقيق و مطابق اصول رياضی ، در همان حال سرشار از زندگی باشند.
[ اکنون ] پرستش طبيعت به پرستش شخصيت ها تکامل می يابد. خدايان شکل هائی انسانی به خود گرفته اند که عظمت و نجابتشان از ضعف [های] اخلاقی انسان مبرّا نيست ، به بيان درست تر ، بر خلاف خدايان مصر و بين النهرين يگانه تفاوت واقعی اين خدايان با انسان ها اين بود که فنا ناپذير بودند.
در ضرب المثلی گفته می شود که يونانيان خدايان خويش را به صورت انسانها و انسانهای خويش را به صورت خدايان در می آوردند. انسان پس از استحاله يافتن به مقياس همه چيز
- اگر همه چيز در حالت کمال خويش زيبا هستند - بايد به معيار تغيير نا پذيری برای بهترين ها مبدل شود ؛ آفريدن فرد کامل کمال مطلوب يونانيان شد.


نقل از کتاب هنر در گذر زمان
هلن گاردنر
امروز آرشيو اژدها جونم رو خوندم. نمی دونم چرا تا حالا يادم نبود بخونمش. يه چيزی نوشته بود راجع به برخوردِ آرومش با راننده آژانسی که مسير رو بلد نبود.
آقا عيييييييييييييييييين من ! انقدر من خونسردم ! اصلا به راننده ها اخم نمی کنم که ! يه بار که ديرم شده بود وسط راه پياده نشدم که ! گفتم آقا جان مهم نيست ! ياد می گيری ! همه که از اول همه چيز رو بلد نيستن !
بابا اين غذاهای ايرانی چرا انقدر روغن داره آخه ؟
مثلا همين خورشت کنگر قربانش بروم الهی که چون نباشد تن منِ شيکمو
مباد ، بايد کنگرش رو سرخ کنی، سبزيش هم که عين قورمه سبزی بايد سرخ کنی ، پيازداغ رو هم که اصولاً بايد سرخ کنی ، گوشتش رو هم بايد تفت بدی . بعد آخر کار می بينی يه وجب روغن به رنگ سبز تيره روش واسّادس ! تازه ، با نون هم اصلاً نمی چسبه ، پلو هم که ماشالا کم روغن نمی بره . بی خود نيست می گن کنگر خورده لنگر انداخته ، آخه بعدش جز لنگر انداختن هيچ کار ديگه ای نمی شه کرد !
آقا افشين ما جواب ايميلتون رو داديم ها ! نمی دونم چرا برگشت خورد.
احساس می کنم يه فضای خالی توی سينه ام ايجاد شده. اگه نمی خواهيد اين طوری
بشيد اينو نخونيد.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۱

فنجان گل آبی

برای درست کردن پياز داغ دنبال پيازها می گشت. دولا شد که زير ميز آشپزخانه رو نگاه کند. بوی تند خاکستر سيگاربه دماغش خورد. وفتی زير سيگاری لبالب پر رو توی سطل آشغال خالی می کرد چشمش به کيسهء پياز خورد که زير سبد بزرگ پايه دار افتاده بود. چندتا پياز هم قل خورده بود کف آشپزخونه.قديم ترها مادربزرگش توی اين سبد ظرفهای شسته شده رو می گذاشت. مادرش پاشو کرده بود تو يک کفش و سبد را با اينکه جزو محصولات اوليهء کارخانهء پلاستيک سازی بود نگه داشته بود : مال مامانمه ! بندازمش دور ناراحت می شه !
با وجود شلوغی آشپزخانه به زحمت شروع کرد به پوست کندن پياز. اونجا پر بود از ظرف های ملامين ترک خورده ، زيرسيگاری های قد ونيم قد پر از خاکستر سيگار ، و قابلمه های کج و معوج که هيچ کدوم در نداشتند . بوی ظرفهای نشسته با بوی تند زير سيگاری ها ترکيب ناخوشايندی درست کرده بود. يادش افتاد که چند روز پيش پشت مبل لکنتهء اتاق مادرش يک ساک پر از آشغال و فيلتر سيگار پيدا کرده بود. بوی پياز کار خودش رو کرد و چشمهاش پر اشک شد. با عجله پنجره رو باز کرد و هوای تازه رو بلعيد. دو سال پيش از اين مادربزرگش در تخت خواب قديمیش مرده بود. عيد سال آخر مثل سالهای گذشته گفته بود: امسال ديگه سال آخر منه.
نزديک بود پيازداغ بسوزه. يه مشت کشمش ريخت توی کاسه. زياد گوشت دوست نداشت. روی عدس پلويی که از شب پيش مونده بود يه کم کشمش و پيازداغ ريخت و شروع کرد به درست کردن سالاد. پدرش يک روز راديوش رو روشن گذاشته و برای هميشه رفته بود. حالا ديگه کشمش ها به جلزّ و ولز افتاده بودند. يک دونشون رو که خيلی هم درشت و هوس انگيز بود برداشت که بخورد اما همين که فوتش کرد بادش خالی شد و جمع و جور شد. عدس پلو رو هم زد و امتحان کرد که خوب گرم شده باشه. يک روز قبل از مرگ مادربزرگ ازش پرسيده بود : چيزی نمی خوای؟ دارم می رم خريد. مادربزرگ گفته بود : اگه پرتقال خوب ديدی برام بگير. خاله ات برام پرتقال هسته دار خريده من دوست ندارم. اما او رفته بود و فراموش کرده بودپرتقال بخرد. برای خودش توی يک بشفاب بيضی شکل غذا کشيد ، اما بعد مردد ماند و مقداری از غذا رو به قابلمه برگردوند. نشست پشت ميز و چنگالش رو در تودهء کاهوها فرو کرد و زل زد به تابلويی که به ديوار روبرو آويزان بود. وقتی اون تابلو رو تموم کرده بود از پدرش پرسيده بود :" چطوره ؟" پدر سر تکان داده و گفته بود :" من نمی فهمم تو اين همه کلاس طراحی رفتی ، چطور هنوز نمی تونی يه چيز رو مثل خودش بکشی !" اما يکبار که طرح اوّليهء يک نقاشی رو ديده بود با تعجب گفته بود : " اين خط ها رو بدون خط کش کشيدی ؟ " قبل ها يکبار مادربزرگ رو کشيده بود، عين خودش . مادربزرگ پشت چشمی از پشت عينک ته استکانی نازک کرده و گفته بود :" من انقدر چاقم ؟" نزديک بود قهوه جوشد. فهوه جوش رو از روی گاز برداشت و روی فنجان گل آبی خم کرد. نصف قهوه رو خالی کرد و قهوه جوش رو دايره وار تکان داد تا قهوهء ته نشين شده رو بيايد. بعد همانجا روی يک صندلی لهستانی قديمی نشست و به پشتی زهوار در رفته اش تکيه داد و شروع کرد به جرعه جرعه نوشيدن قهوه. روز قبل به مادرش گفته بود : " اين صندلی قراضه رو می خوای چکار ؟ بذار بدمش به کاسه بشقابی . " مادرش جواب داده بود : " وقتی مادرم به جسمش برگرده لازمش می شه. اينو از همهء " صندلی ها بيشتر دوست داره. عبکی رو روی لبهء فنجان گذاشت و برگردوند. امروز صبح خواهرش در حاليکه يه قاشق سرلاک می ذاشت دهن بچه اش گفته بود : " اينطوری پيش بره مجبور مي شيم بستريش کنيم. يه بيمارستان هست که شنيدم خوب به مريض ها می رسن. می گن اگه ولش "کنيد مکنه به فکر خود کشی هم بيفته. بايد يه مدت تحت نظر باشه. فنجان رو برداشت و بهش خيره شد. لکه های قهوه ای شروع کردند به پائين رفتن از ديوارهء فنجان. از هم دور شدند و به هم نرديک شدند ، به هم چسبيدند و از هم جدا شدند. در فنجان نقاش مشهوری رو ديد که که خبرنگارها از سراسر دنيا به نمايشگاهش اومده بودند و دربارهء سبک جديدش می پرسيدند. دختری رو سوار بر دوچرخه ديد که از تپه ای مشرف به دريا بالا می رفت. يک خانهء قشنگ ديد با سقف شيروونی و پنجره های بزرگ. دو نفر که سر يک ميز غذا می خوردند از پنجره پيدا بودند. روی ميز يک گلدان پر از گل بود که شايد از حياط خودشان چيده بودند. شکلهای ديگری هم ديد که معنی شان را متوجه نمی شد. فنجان رو دوباره روی نعلبکی گذاشت و به طرف ظرف شويی رفت. شير آب رو باز کرد و فنجان رو زير آن گذاشت. لکه های قهوه ای بی شکل شدند و با شتاب از فنجان بيرون ريختند و پخش و پلا شدند و در يک چشم به هم زدن غيبشون زد.
صدای مادرش رو از پشت سرش شنيد که گفت : برای منم درست می کنی ؟

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۱

ما يه فامیل داشتیم که هنوز هم داريم ولی اينجا نيستن. راستشو بخواين عموم اينا هستن و چون اينجا نيستن و دستشون به من نمی رسه ، می خوام اينو بگم. عموی من پزشکه . خانمش هم دندون پزشکه . از بچه گی يادمه که همهء فاميل عموی منو دکتر صدا می کردن. خوب حالا قبل از اينکه برم سر اصل مطلب اينو بگم که من چون از همون طفوليت فمنيست السّلطنه بودم ، با خودم می گفتم يعنی چی ؟ چرا به حشمت خانوم ( زن عموم ) نمی گن خانم دکتر پس ؟ حالا نمی خوام وارد بحث شيرين حقوق خانم ها بشم اما اگه بعدن چراشو فهميدم می نويسم.
خلاصه ، اين خان عموی ما اگه يه نفر سهواً اسمشون رو صدا می زد ، مگسی می شدن ، یک بار هم فرمودن: آخه آدم اينهمه می ره درس می خونه که چی پس ؟- توضيح : آدم درس می خونه که دکتر صداش کنن. يه سؤال : چرا کسی که معلّمه ، نمی گه منو معلم صدا کنيد ؟
- خانمی رو مجسّم کنين با چادر گل گلی ، که سرش رو از پنجرهء آشپزخونه در آورده و به شوهرش که داره پيکان زرد قناری مدل پنجاه و هفتشو تو کوچه می شوره می گه : معلللللللللللللم ! بيا تو ناهار سرد می شه از دهن می افته !
يا مثلا چرا کسی نمی گه منو تکنيسين صدا کنين ؟ کلاسشم که بدک نيست ، يه چيزی تو مايه های تئوريسينه ديگه ( !!!! ) نه ؟
جواب : چون هر کسی با اسمش راحتتره بهش عادت داره ، سالها قبل از اينکه برق کار بشه ، اصغر بوده ( مثلا ً ) . پس چرا بعضی ها دوست دارن دکتر صداشون کنی ؟

1: چون دکتر شدن سخته
2: چون کلاسش بالاست
3: چون هر کسی نمی تونه دکتر بشه ( تقريبا ً همون اوّلی )
4: چون " دکتر " از بعضی اسمها قشنگ تره
خوب ، صبر کنید ! اين قابل بحث است. مثلا ً همين عموی من اسمش غلام حسينه. حالا رای بدين کدوم قشنگ تره ؟
5 : که همه بفهمن يه دکتر اينجا هست اگه مريض شدن نرن بيمارستان بی خودی خوب اينم که خدا پسندانست الحمداللّه !
6: چون دکتر از بعضی اسمها راحتتر است ( مثلا ً از همون غلام حسين )
7 : چون زياد با خودشون رابطهء دوستانه ندارند
8 : دنبالهء هفت : دنبال يک هويّت جديد هستند
عصر علم است و دانش ، پس اسمی که نشون دهندهء درجهء بالای دانش باشه ، باعث سر بلندیه ! در ضمن ، نشون می ده که شخص درآمد خوبی هم داره.
من با اين مغز رنگ و روغنی ، اين جوری فکر می کنم که از نظر اين عده دکتر يعنی :
همه چيز دان ، کسی که نمی شه بهش ايراد گرفت ، انسان کامل و...

وقتی سعی می کنم برم تو اينجور غالب ها ، انقدر حوصله ام سر می ره که دلم می خواد يه ساختمون سازی حسابی بازی کنم تا حالم جا بياد. کاش نگهشون داشته بودم . لا اقل به همون بهانه ای که همه نگه می دارن : " نگه داشتم واسه بچهء خودم ! "
لبم ترک خورده ، گفتم به اونهايی که به اين درد دچارن و دواشو نمی دونن
بگم که بهتزین چيز عسلِ. يه کم عسل بزنيد به لبتون ، ماساژ بدين ، فوری
خوب می شه.
اينو يادم رفت بگم ، اگه ايرانی های مقيم آمریکا ،تصميم بگيرن اونجا رو ترک کنن ، سرمايهء کمی
از کشورشون خارج می شه ؟ اين همه اه و پيف برای چيه ؟ مملکیشون غير از يه مشت کله
خشک و يه کم تکنولوژی - چه زدم تو سر مال - مگه چی داره ؟

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۱

چرا امضاء کنم ؟ اين همه بچه های مخ ما دارن بهشون خدمت می کنن ، باز هر چی
می شه ما رو می چزّونن ! بذار ويزا ندن به جهنّم ! در دراز مدّت اين اونها هستن که
ضرر می کنن ، باور کنيد !
از همهء دوستانی که کمک کردند تا بلاگ رو درست کنم ، و بهترش کنم ممنونم .
من يه دوستی دارم که همين نزديکی های خودمون زندگی می کنه. برم یه قهوه درست
کنم چشمم وا شه بقیه شو بگم.
آره می گفتم ، چند وقته که به دلايلی که يکيش اخلاق های نمونمونه ، با هم حرف نمی زنيم.
ما يه دوست مشترک داريم که پايين به نقاشی هاش لینک دادم. اسمش برتراندِ ، اهل پاریس.
به هر دومون هم کلّی چيز ميز ياد داده. از وقتی من و اين يار دبستانی قهر کرديم ، هر چند
وقت يک بار می گه : " فلانی گفت از ندا چه خبر ؟ راستی سر چی قهر کردین ؟ "
هر چند وقت يک بار هم من ازش می پرسم از فلانی چه خبر؟
امروز داشتم فکر می کردم چه قدر مسخره است که آدم حال يه نفر که بغل گوششه از
يکی که تو يه قارّهء دیگه است بپرسه !
يادش به خير چه قدر با هم هندونه می دزديديم. آخی بابام هی ی ی ی ی !
راستی اگه گفتین چرا هندونه ؟
اينارو نگاه کنین تا بعدش یه چيزی بگم

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۱

درس خیاطی : دامن کوتاه مدل شلخته ای
آخرین مدِ بالای دیوار
مواد لازم : یک عدد ژاکت
یک عدد من
طرز تهیه:
ژاکت را از یقه دور کمر من پیچیده دکمهء اوّل آن را می اندازیم.
سپس آستین های آن را از جلو گره می زنیم.
دامن آماده است.
نکته: در صورت دست رسی نداشتن به من می توانید از خودتان
استفاده کنید.
یکی از دوستانم توی یک شرکت حمل و نقل کار می کنه . چند وقت پیش منشی شرکت
عوض شد. یه روز این دوستم به من گفت جریان این منشی جدید ما رو می دونی ؟
گفتم دروغ چرا ؟ نمی دونم.
گفت: چند سال پیش این خانم صیغهء یکی میشه ، بعد از چند وقت حامله میشه. هی به
مرده میگه بیا بچه رو بریم بندازیم ، مرده می گه نگهش دار عقدت می کنم .
خلاصه نه ماه تموم می شه و خانم فارغ. همچنان روابط بر پایه صیغه استواره و
تا سه ماه دیگه که مدت صیغه تموم میشه ، مریم خانم - منشی فعلی- موفق نمی شه
شوهر موقت رو دائمی کنه ، از طرفی بچه شناسنامه نداره و می گن به مادر شناسنامه
نمی دیم باید پدرش بیاد.
حالا قبل از اینکه بقیه اش رو بگم ، چندتا سؤال ، به نظر شما چرا شناسنامه بچه رو
به مریم نمی دن ؟ جواب های احتمللی:
1: می ترسن شناسنامه رو بخوره
2: می ترسن گمش کنه
3: می ترسن پرّو شه
4: همهء موارد
5: هیچکدام
سؤال بعدی : این خانم چه طوری باید برای بچه اش شناسنامه بگیره ؟
1: باید از شوهر موقت سابق خواهش کنه اگر یه روز وقت کرد یه تُُک پا بره ثبت
اموال .... نه ثبت احوال.
2: باید امیدوار باشه قانون یه کم - یا خیلی- تغییر کنه
3: باید نذر کنه
4: بره دعا بگیره
حالا بچه چهارسالشه ، پس فردا باید بره مدرسه ، شناسنامه نداره.
چند روز پیش ، هر چی طلا داشته فروخته ، هرچی پول داشته از حسابش برداشته ،
برده داده به شوهر موقت سابق ، که : گفتم شاید دلش بسوزه بیاد برای بچه شناسنامه
بگیره.
می دونم ، زیادی ساده است ، اما خوب ساده است دیگه ! چی کار کنه ؟



افشینِ پرش ارتفاع - که بلد نیستم بهش لینک بدم- از قوراف نوشت و داغ دل ما رو
تاره کرد. ای ی ی ی داد بی داد ! دریغا که این صدای ژوستِ بی زبون داره حروم
میشه چه جور !
اِ لامپ بالای سرم روشن شد ! خانم ها ، آقایان ، بچه ها ( ! ) بیایین یه گروه موزیک
تشکیل بدیم ! چی ؟ شئونات اسلامی رو چی کار کنیم ؟ این که غصه نداره ! هر چی
خوندیم خودمون گوش می دیم ! چطوره ؟
قال دون خوان - که درود و سلام بر جانِ به ورطه پریده اش باد - :
زندگی اونی نیست که تو فکر می کنی
زندگی اونیه که تو حس می کنی

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱

اِ نوشته اولیم کو؟
پروانهء عزیز ، هیچ نگران نباش ، چون با اینکه من آدم رازداری نیستم، قضیهء من و تو
انقدر عجیب غریبه که هیچ کس باور نمی کنه. از اون روز که کنار رودخونه باهات خداحافظی
کردم تا امروز خبری ازت نشده ، اما من فراموشت نکردم. راستی ، اون روز یادم رفت ازت
بپرسم چرا افتاده بودی اونجا ، یادم باشه اگه دیدمت ازت بپرسم.
یه چیزی رو می دونی ؟ تا حالا هیچ کس انقدر خوب منظور منو نفهمیده بود !
تو خیلی خوب حرفهای منو فهمیدی ، در حالیکه من شاید هیچ وقت زبون شماها رو یاد نگیرم.
خلاصه شانس آوردی که پیدات کردم ، وسط اون راه باریک حتماً زیر پا له می شدی.
وقتی با طمئنینه و قدم زنان اومدی کف دستم نشستی ، به پاهات دقت کردم ، چه قدر ظریف
مریفن! اندازهء یه تار مو! نقاشهای امپرسیونیست می گن توی طبیعت رنگ سیاه وجود نداره
پس پاهای تو چیه ؟ نکنه جوراب مشکی پوشیده بودی ؟
یادته غزل حرف منو باور نکرد ؟ با اینکه وقتی رسیدیم لب رودخونه تو هنوز کف دست من
نشسته بودی .
شاید دوستای تو هم باور نکن که آدم ها همیشه پروانه ها رو توی شیشه نمیندازن.
اِ ! یه دفه چقدر دلم برات تنگ شد !
خانم هایی که دوست دارید - نیاز دارید- محبت کنید اما می ترسید دوستانتان
-دوستان مذکر- بی جنبه بازی در بیاورند ، اینجانب یک راه حل کشف نمو-
ده ام ! آن هم زبان مادربزرگی است. مثلاً اگر به دوست تپل سفید مفید با
نمکتون به جای عزیزم بگید عزیز جون ، یا مادر جون- من معمولاً از اولی
استفاده می کنم-هم به تمایلات درونی تان پاسخ داده اید ، هم قضیه به خیر
میگذره.
حالا چرا میگم به خیر می گذره ؟
می خوام منکر احساس جنسی بشم ؟ می خوام بگم من دنبال رابطه با جنس
مخالف نیستم ؟ نه . می خوام یه چیز دیگه بگم. چند وقت پیش ندای منسجم
نوشته بود در این سن - سی سالگی- دوست داره به دیگران محبت کنه. با
تمام وجود. این احساس به نظر من زیاد ربطی به سن اشخاص نداره ، بشتر
مربوط می شه به اتفاقهایی که توی زندگی آدم می افته. مثلاً دختری که خواهر
بزرگش ازدواج می کنه ، ممکنه - توجه کنید گفتم ممکنه- از طریق تر و خشک
کردن خواهر زاده هاش اولاً حس مادرانهء خودش رو ارضا کنه ، دوماً به دردسر های
بچه داری پی ببره و به این فکر بیفته که با دوچرخه اگه اروپا رو
بگرده چه حالی می ده !
حالا اگه همین خانم ناگهان از دیدن خواهرزاده هاش محروم بشه ، شاید دوباره
عطش بچه خواستنش گل کنه .
دیگه توضیح واضحاته اگه بگم در مورد مسائل دیگه هم همینطوره.
حالا منظورم چی بود ؟ می خوام بگم گاهی لزومی نداره همه درکتون کنن ،
لزومی هم نداره کسی دچار سوء تفاهم از جانب شما بشه ، کافیه یه کم آبزیرکاه
بازی در بیارین.
شخصاً لزومی نمی بینم صبر کنم عشق هر وقت عشقش کشید بیاد سراغم ،
دوست دارم دوستام رو ساناز جونم و مملی تپلی شیپیشو - چه قدر محبت آمیز
واقعاً - صدا کنم ، یا لپ دوستم رو که اون سر دنیاست بکشم و با لبخند جوابم
رو بدن.
یه چیزی این پایین نوشته بودم که اول تبدیل به خط میخی شد بعد هم پاک شد ، بعدش
هم دیدم اشتباهی چرک نویسش رو پاک کردم. حالا هر وقت تونستم این همه مصیبت
رو هضم کنم دوباره می نویسمش.
راستی یه نفر لطفاً به من بگه چطوری بلاگ دوستام رو گوشهء بلاگم بذارم. مرسی.
انقد دلم می خواد به بعضی سایتا لینک بدم !
بلت نیستش .
انقد حال می ده هر چی نوشتی پاک شه !
ای بابا ! مام چه غریب افتادیم ها !

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۱

coffee and tv

Blur

شنیدین این آهنگ رو ؟
کلیپش رو دیدین ؟

زندگی کوتاه یک پاکت شیر ، که به شدت در معرض تهدید له شدن
قرار داره. آخر سر موفق میشه خودش رو به مصرف خوانندهء گروه
برسونه.

خیلی قشنگ ساختنش ، اما خیلی هم هولناکه.
در مقابل ترسهای پاکت شیر ، هیچ رحمی ، هیچ پناهی وجود نداره ،
خورده شدن به از له شدن !
اینو میخواد بگه ؟

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۱

اینکه من الان اینجام و دارم شما رو با افاضاتم مستفیض مبکنم
کاملاً اتفاقیه. چطور مگه ؟ الان ارض میکنم.
حدود سه هفته پیش ، خونهء یکی از دوستانم مهمونی بود و من هم دعوت
بودم. حدود ساعت هشت با یکی دیگه از دوستام آژانس گرفتیم که سالم و
سریع برسیم. کجا ؟ خلج آباد کرج.
راننده خوب مسیر رو وارد نبود ، چند بار مجبور شدیم دور بزنیم.
یه دفه یه پراید پیچید جلومون ،شش (شیش) نفر پیاده شدن و اومدن طرف
ما. شروع کردند فحش دادن به راننده ، حالا فحش نده کی فحش بده !
پنج نفرشون لباس شخصی تنشون بود ، اما یکی شون یه جور لباس نظامی
تنش بود و یه چیزی دور گردنش بود که نمی گم چی بود ، آخرش ه است.
وقتی خسته شدن ، رفتن سر اصل مطلب : این خانوما مورد دارن ، باید با
ما بیان. اون قسمت جاده خیلی خلوت بود ، در واقع یه راه فرعی بود که
دو تا جادهء اصلی را به هم مربوط می کرد. من فکر میکنم اونا ما رو
تعقیب کرده بودن و اونجا فرصت رو برای عملیات مناسب دیدن.
من که بین این دنیا و اون یکی داشتم قل می خوردم از ترس ، آخه اگه
یکی دوتا بودن از پسشون بر می اومدیم ، اما با شیش تا گردن کلفت مسلح
هر که در افتاد ، ور افتاد .
راننده پباده شد و بردشون اون طرفتر ، یه کم حرف زدن ، بعد برگشت ،
سوار شد ، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. از بس بهش قر زده بودیم که
چرا مسیر رو بلد نیستی ، روم نمی شد ازش بپرسم که چی گفت به اونا ، و
چی شد که ول کردن و رفتن ، اما بالاخره پرسیدم. گفت" هیچی ، اسم یکی
رو آوردم ، کم آورد ، گفتم فردا بیا پیش فلانی."
این شد که آبجی تون الان اینجاست ، وگرنه شاید هنوز تو راه بود .


خیلی جالبه ، امروز متوجه یک تحول قابل توجه در شخصیت خودم شدم.
من آدم روماتتیکی بودم قبل ها ، اما چندوقته که ، نیازی به این جنبهء زندگی
احساس نمیکنم.
قبلا همهء فکر و ذکرم موفقیت و پیشرفت بود،
این روزها به این چیزها فکر میکنم :
آسایش
امنیت
آزادی در حد باد خوردن کله

اگه خبر داشتید که من چقدر سعی کردم که شغلی مناسب با تمایلات هنری ام
پیدا کنم ، و چقدر خودم رو روانکاوی کردم که جنس مخالفم رو درک کنم ،
خودم را بشناسم و به یک رابطهء خوب برسم ، به حیرت من پی می بردید ،
حالا که می بینم همه را چنان فراموش کرده ام که یادم نمی آید کجا جا گذاشتم
آخرین بار دلم رو ، هدفم رو
آخرین بار برای چه چیز تلاش کردم ؟

اهمیتی نداره. من از زندگیم فقط همون سه تا رو می خوام.



چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۱

امتحان می کنیم. آیا این خط میخی است؟ آیا ندا موفق خواهد شد دوباره در وبلاگش بنویسد؟ پاسخ این سوالات را بعد از پست کردن این مطلب خواهیم دید.
�ی�ی ��ی�� ! �� ���یی �� ���� �� ����� �
"گذشته کوچکترین اقتداری بر من ندارد
چون من مشتاقم که بیاموزم و دگرگون شوم.
مشتاقم که خود را آزاد کنم."



*از شفای زندگی ، اثر لوییز هی

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۱

هر کس موفق بشه منو مجبور کنه این ظرفها روبشورم ، یک نقاشی با <قاب چوب گردو > جایزه می گیره

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۱

از نویسندهء وبلاگ عمومی به خاطر راهنمایی شون متشکرم ، آدرس بلاگ رو تغییر دادم.این
شد :http://abovethewall.blogspot.com
مادر بزرگ صورتی چروکیده دارد و هیکلی نحیف ، دندادهایی ترک خورده و چشمهایی کم نور.
از آن مامانی ها و مادرجان های مفاتیح خوان تسبیح به دست نیست ، کنار پیاده رو می نشیند ، فال می فروشد.
می گویم : انجا که زیاد مشتری نداری ! برو تجریش لااقل !
می گوید :مادر اینجا باشم و ضرر کنم بهتره ، تا همینجا هم سه کورس تاکسی می شینم.


************************************

در همین خیابان ، کمی بالاتر پدربزرگ نشسته روی سکوی یک مغازه ، مجله می فروشد. به طرفش که می روم ، نگاهم می کند ، با یک چشم. حرف را می فهمد ، اگر داد بزنی وبگذاری حرکت لبهایت را ببیند ، البته با یک چشم. خواندن قیمت مجله ها همانقدر برایش سخت است که دیپلم گرفتن برای من بود.

************************************

کمی پایینتر ، در همین خیابان ، پدربزرگ روزنامه می فروشد. بیست تومان گرانتر از باجه. در آمدی ندارد ، شاید چون مردم تصمیم گرفته اند با < گرانفرو شی > مبارزه کنند. چند وقت است که نمی بینمش.

************************************

ظهر است و آفتاب در نهایت سخاوت. کلافه ام از گرما منتظر نسیمی که صورتم را خنک کند ، اگر چه کلهء خیسم زیر این لچک مرده شوری حالا حلا ها باید عرق بریزد.
احساس میکنم آسفالت خیابان به نقطهء ذوب نزدیک می شود.
نقطه ای میان لکه ای تیره از دور می آید. مادربزرگ است ، با چارقد مشکی. و چادر کدری. چاقوهای میره خوری دسته پلاستیک می فروشد. او می داند که مردم دوست دارند این چیزها را از مغازه بخرند ، گردش کنان و سر فرصت ، اما امید به کرم و سخاوتشان دارد. اما تنها خورشید است در این خیابان که بی دریغ می بخشد. مادربزرگ نمی داند که خورشید هاج و واج است از این همه چشم که این همه رنج را نمی بینند.
چشمهایم گرمشان می شود و شروع می کنند به عرق ریختن. صورتم از ریمل سیاه میشود.
خدا کند من نازک نارنجی باشم و ما دریزرگ به اندازهء من از این دود و گرما عذاب نکشد.
خدا کند پدربزرگ در دفتر یک روزنامه آبدارچی شود.
خدا کند پدربزرگ قیمت مجله ها را از حفظ شود.
خدا کند مادربزرگ آنقدر فال بفروشد تا هر روز شه وعده غذای سیر بخورد.

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۱

نمی دونم چند نفر از شما داستان هری پاتر رو خوندین. به اونهایی که نمی دونن میگم که این کتاب قراره هفت جلد باشه که چهار جلدش فعلاً تألیف شده و و به فارسی هم ترجمه شده.
داستانش در مورد درس شیرین جادوگریه که الهی من قربون اون درسش برم ( چهار بار پشتِ هم خوندمش) . خلاصه ، با خوندن این قصه این سؤال برای من پیش اومده:
شما چند نفر رو میشناسین که اگه چوب جادو و قدرت جادوگری داشتن، مخالفین و معاندینشون آدم میموندن و مثلاً تدبدیل به آرمادیلو نمیشدن؟

راستی! سلام.
ببخشید که منِ ناشیِ تازه به بلاگ رسیده از این مرتب تر نتونستم بنویسم.

بايگانی وبلاگ