پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۱

اینکه من الان اینجام و دارم شما رو با افاضاتم مستفیض مبکنم
کاملاً اتفاقیه. چطور مگه ؟ الان ارض میکنم.
حدود سه هفته پیش ، خونهء یکی از دوستانم مهمونی بود و من هم دعوت
بودم. حدود ساعت هشت با یکی دیگه از دوستام آژانس گرفتیم که سالم و
سریع برسیم. کجا ؟ خلج آباد کرج.
راننده خوب مسیر رو وارد نبود ، چند بار مجبور شدیم دور بزنیم.
یه دفه یه پراید پیچید جلومون ،شش (شیش) نفر پیاده شدن و اومدن طرف
ما. شروع کردند فحش دادن به راننده ، حالا فحش نده کی فحش بده !
پنج نفرشون لباس شخصی تنشون بود ، اما یکی شون یه جور لباس نظامی
تنش بود و یه چیزی دور گردنش بود که نمی گم چی بود ، آخرش ه است.
وقتی خسته شدن ، رفتن سر اصل مطلب : این خانوما مورد دارن ، باید با
ما بیان. اون قسمت جاده خیلی خلوت بود ، در واقع یه راه فرعی بود که
دو تا جادهء اصلی را به هم مربوط می کرد. من فکر میکنم اونا ما رو
تعقیب کرده بودن و اونجا فرصت رو برای عملیات مناسب دیدن.
من که بین این دنیا و اون یکی داشتم قل می خوردم از ترس ، آخه اگه
یکی دوتا بودن از پسشون بر می اومدیم ، اما با شیش تا گردن کلفت مسلح
هر که در افتاد ، ور افتاد .
راننده پباده شد و بردشون اون طرفتر ، یه کم حرف زدن ، بعد برگشت ،
سوار شد ، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. از بس بهش قر زده بودیم که
چرا مسیر رو بلد نیستی ، روم نمی شد ازش بپرسم که چی گفت به اونا ، و
چی شد که ول کردن و رفتن ، اما بالاخره پرسیدم. گفت" هیچی ، اسم یکی
رو آوردم ، کم آورد ، گفتم فردا بیا پیش فلانی."
این شد که آبجی تون الان اینجاست ، وگرنه شاید هنوز تو راه بود .


بايگانی وبلاگ