جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۱

من يه دوستی دارم که همين نزديکی های خودمون زندگی می کنه. برم یه قهوه درست
کنم چشمم وا شه بقیه شو بگم.
آره می گفتم ، چند وقته که به دلايلی که يکيش اخلاق های نمونمونه ، با هم حرف نمی زنيم.
ما يه دوست مشترک داريم که پايين به نقاشی هاش لینک دادم. اسمش برتراندِ ، اهل پاریس.
به هر دومون هم کلّی چيز ميز ياد داده. از وقتی من و اين يار دبستانی قهر کرديم ، هر چند
وقت يک بار می گه : " فلانی گفت از ندا چه خبر ؟ راستی سر چی قهر کردین ؟ "
هر چند وقت يک بار هم من ازش می پرسم از فلانی چه خبر؟
امروز داشتم فکر می کردم چه قدر مسخره است که آدم حال يه نفر که بغل گوششه از
يکی که تو يه قارّهء دیگه است بپرسه !
يادش به خير چه قدر با هم هندونه می دزديديم. آخی بابام هی ی ی ی ی !
راستی اگه گفتین چرا هندونه ؟

بايگانی وبلاگ