دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۱

مادر بزرگ صورتی چروکیده دارد و هیکلی نحیف ، دندادهایی ترک خورده و چشمهایی کم نور.
از آن مامانی ها و مادرجان های مفاتیح خوان تسبیح به دست نیست ، کنار پیاده رو می نشیند ، فال می فروشد.
می گویم : انجا که زیاد مشتری نداری ! برو تجریش لااقل !
می گوید :مادر اینجا باشم و ضرر کنم بهتره ، تا همینجا هم سه کورس تاکسی می شینم.


************************************

در همین خیابان ، کمی بالاتر پدربزرگ نشسته روی سکوی یک مغازه ، مجله می فروشد. به طرفش که می روم ، نگاهم می کند ، با یک چشم. حرف را می فهمد ، اگر داد بزنی وبگذاری حرکت لبهایت را ببیند ، البته با یک چشم. خواندن قیمت مجله ها همانقدر برایش سخت است که دیپلم گرفتن برای من بود.

************************************

کمی پایینتر ، در همین خیابان ، پدربزرگ روزنامه می فروشد. بیست تومان گرانتر از باجه. در آمدی ندارد ، شاید چون مردم تصمیم گرفته اند با < گرانفرو شی > مبارزه کنند. چند وقت است که نمی بینمش.

************************************

ظهر است و آفتاب در نهایت سخاوت. کلافه ام از گرما منتظر نسیمی که صورتم را خنک کند ، اگر چه کلهء خیسم زیر این لچک مرده شوری حالا حلا ها باید عرق بریزد.
احساس میکنم آسفالت خیابان به نقطهء ذوب نزدیک می شود.
نقطه ای میان لکه ای تیره از دور می آید. مادربزرگ است ، با چارقد مشکی. و چادر کدری. چاقوهای میره خوری دسته پلاستیک می فروشد. او می داند که مردم دوست دارند این چیزها را از مغازه بخرند ، گردش کنان و سر فرصت ، اما امید به کرم و سخاوتشان دارد. اما تنها خورشید است در این خیابان که بی دریغ می بخشد. مادربزرگ نمی داند که خورشید هاج و واج است از این همه چشم که این همه رنج را نمی بینند.
چشمهایم گرمشان می شود و شروع می کنند به عرق ریختن. صورتم از ریمل سیاه میشود.
خدا کند من نازک نارنجی باشم و ما دریزرگ به اندازهء من از این دود و گرما عذاب نکشد.
خدا کند پدربزرگ در دفتر یک روزنامه آبدارچی شود.
خدا کند پدربزرگ قیمت مجله ها را از حفظ شود.
خدا کند مادربزرگ آنقدر فال بفروشد تا هر روز شه وعده غذای سیر بخورد.

بايگانی وبلاگ