مادر بزرگ صورتی چروکیده دارد و هیکلی نحیف ، دندادهایی ترک خورده و چشمهایی کم نور.
از آن مامانی ها و مادرجان های مفاتیح خوان تسبیح به دست نیست ، کنار پیاده رو می نشیند ، فال می فروشد.
می گویم : انجا که زیاد مشتری نداری ! برو تجریش لااقل !
می گوید :مادر اینجا باشم و ضرر کنم بهتره ، تا همینجا هم سه کورس تاکسی می شینم.
************************************
در همین خیابان ، کمی بالاتر پدربزرگ نشسته روی سکوی یک مغازه ، مجله می فروشد. به طرفش که می روم ، نگاهم می کند ، با یک چشم. حرف را می فهمد ، اگر داد بزنی وبگذاری حرکت لبهایت را ببیند ، البته با یک چشم. خواندن قیمت مجله ها همانقدر برایش سخت است که دیپلم گرفتن برای من بود.
************************************
کمی پایینتر ، در همین خیابان ، پدربزرگ روزنامه می فروشد. بیست تومان گرانتر از باجه. در آمدی ندارد ، شاید چون مردم تصمیم گرفته اند با < گرانفرو شی > مبارزه کنند. چند وقت است که نمی بینمش.
************************************
ظهر است و آفتاب در نهایت سخاوت. کلافه ام از گرما منتظر نسیمی که صورتم را خنک کند ، اگر چه کلهء خیسم زیر این لچک مرده شوری حالا حلا ها باید عرق بریزد.
احساس میکنم آسفالت خیابان به نقطهء ذوب نزدیک می شود.
نقطه ای میان لکه ای تیره از دور می آید. مادربزرگ است ، با چارقد مشکی. و چادر کدری. چاقوهای میره خوری دسته پلاستیک می فروشد. او می داند که مردم دوست دارند این چیزها را از مغازه بخرند ، گردش کنان و سر فرصت ، اما امید به کرم و سخاوتشان دارد. اما تنها خورشید است در این خیابان که بی دریغ می بخشد. مادربزرگ نمی داند که خورشید هاج و واج است از این همه چشم که این همه رنج را نمی بینند.
چشمهایم گرمشان می شود و شروع می کنند به عرق ریختن. صورتم از ریمل سیاه میشود.
خدا کند من نازک نارنجی باشم و ما دریزرگ به اندازهء من از این دود و گرما عذاب نکشد.
خدا کند پدربزرگ در دفتر یک روزنامه آبدارچی شود.
خدا کند پدربزرگ قیمت مجله ها را از حفظ شود.
خدا کند مادربزرگ آنقدر فال بفروشد تا هر روز شه وعده غذای سیر بخورد.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
آوریل
(37)
- بغضم را پوزخند می کنم زيرا می دانم انديشه های سياه...
- پسردائی مان برامان ديشب اينارو فرستاد ما هم می ذار...
- چون ما دوستداران زيبائی هستيم ، ولی با سادگی ، و ...
- امروز آرشيو اژدها جونم رو خوندم. نمی دونم چرا تا ...
- بابا اين غذاهای ايرانی چرا انقدر روغن داره آخه ؟ ...
- آقا افشين ما جواب ايميلتون رو داديم ها ! نمی دونم ...
- احساس می کنم يه فضای خالی توی سينه ام ايجاد شده. ا...
- فنجان گل آبیبرای درست کردن پياز داغ دنبال پيازها م...
- ما يه فامیل داشتیم که هنوز هم داريم ولی اينجا نيست...
- لبم ترک خورده ، گفتم به اونهايی که به اين درد دچار...
- اينو يادم رفت بگم ، اگه ايرانی های مقيم آمریکا ،تص...
- چرا امضاء کنم ؟ اين همه بچه های مخ ما دارن بهشون خ...
- از همهء دوستانی که کمک کردند تا بلاگ رو درست کنم ،...
- من يه دوستی دارم که همين نزديکی های خودمون زندگی م...
- اينارو نگاه کنین تا بعدش یه چيزی بگم
- درس خیاطی : دامن کوتاه مدل شلخته ای ...
- یکی از دوستانم توی یک شرکت حمل و نقل کار می کنه . ...
- افشینِ پرش ارتفاع - که بلد نیستم بهش لینک بدم- از ...
- قال دون خوان - که درود و سلام بر جانِ به ورطه پرید...
- اِ نوشته اولیم کو؟
- پروانهء عزیز ، هیچ نگران نباش ، چون با اینکه من آد...
- خانم هایی که دوست دارید - نیاز دارید- محبت کنید ام...
- یه چیزی این پایین نوشته بودم که اول تبدیل به خط می...
- راستی یه نفر لطفاً به من بگه چطوری بلاگ دوستام رو ...
- انقد دلم می خواد به بعضی سایتا لینک بدم ! بلت نیستش .
- انقد حال می ده هر چی نوشتی پاک شه !
- ای بابا ! مام چه غریب افتادیم ها !
- coffee and tv ...
- اینکه من الان اینجام و دارم شما رو با افاضاتم مستف...
- خیلی جالبه ، امروز متوجه یک تحول قابل توجه در شخصی...
- امتحان می کنیم. آیا این خط میخی است؟ آیا ندا موفق ...
- �ی�ی ��ی�� ! �� ���یی �� ���� �� ����� �
- "گذشته کوچکترین اقتداری بر من ندارد چون من مشتاقم...
- هر کس موفق بشه منو مجبور کنه این ظرفها روبشورم ، ی...
- از نویسندهء وبلاگ عمومی به خاطر راهنمایی شون متشکر...
- مادر بزرگ صورتی چروکیده دارد و هیکلی نحیف ، دنداده...
- نمی دونم چند نفر از شما داستان هری پاتر رو خوندین....
-
▼
آوریل
(37)