فنجان گل آبی
برای درست کردن پياز داغ دنبال پيازها می گشت. دولا شد که زير ميز آشپزخانه رو نگاه کند. بوی تند خاکستر سيگاربه دماغش خورد. وفتی زير سيگاری لبالب پر رو توی سطل آشغال خالی می کرد چشمش به کيسهء پياز خورد که زير سبد بزرگ پايه دار افتاده بود. چندتا پياز هم قل خورده بود کف آشپزخونه.قديم ترها مادربزرگش توی اين سبد ظرفهای شسته شده رو می گذاشت. مادرش پاشو کرده بود تو يک کفش و سبد را با اينکه جزو محصولات اوليهء کارخانهء پلاستيک سازی بود نگه داشته بود : مال مامانمه ! بندازمش دور ناراحت می شه !
با وجود شلوغی آشپزخانه به زحمت شروع کرد به پوست کندن پياز. اونجا پر بود از ظرف های ملامين ترک خورده ، زيرسيگاری های قد ونيم قد پر از خاکستر سيگار ، و قابلمه های کج و معوج که هيچ کدوم در نداشتند . بوی ظرفهای نشسته با بوی تند زير سيگاری ها ترکيب ناخوشايندی درست کرده بود. يادش افتاد که چند روز پيش پشت مبل لکنتهء اتاق مادرش يک ساک پر از آشغال و فيلتر سيگار پيدا کرده بود. بوی پياز کار خودش رو کرد و چشمهاش پر اشک شد. با عجله پنجره رو باز کرد و هوای تازه رو بلعيد. دو سال پيش از اين مادربزرگش در تخت خواب قديمیش مرده بود. عيد سال آخر مثل سالهای گذشته گفته بود: امسال ديگه سال آخر منه.
نزديک بود پيازداغ بسوزه. يه مشت کشمش ريخت توی کاسه. زياد گوشت دوست نداشت. روی عدس پلويی که از شب پيش مونده بود يه کم کشمش و پيازداغ ريخت و شروع کرد به درست کردن سالاد. پدرش يک روز راديوش رو روشن گذاشته و برای هميشه رفته بود. حالا ديگه کشمش ها به جلزّ و ولز افتاده بودند. يک دونشون رو که خيلی هم درشت و هوس انگيز بود برداشت که بخورد اما همين که فوتش کرد بادش خالی شد و جمع و جور شد. عدس پلو رو هم زد و امتحان کرد که خوب گرم شده باشه. يک روز قبل از مرگ مادربزرگ ازش پرسيده بود : چيزی نمی خوای؟ دارم می رم خريد. مادربزرگ گفته بود : اگه پرتقال خوب ديدی برام بگير. خاله ات برام پرتقال هسته دار خريده من دوست ندارم. اما او رفته بود و فراموش کرده بودپرتقال بخرد. برای خودش توی يک بشفاب بيضی شکل غذا کشيد ، اما بعد مردد ماند و مقداری از غذا رو به قابلمه برگردوند. نشست پشت ميز و چنگالش رو در تودهء کاهوها فرو کرد و زل زد به تابلويی که به ديوار روبرو آويزان بود. وقتی اون تابلو رو تموم کرده بود از پدرش پرسيده بود :" چطوره ؟" پدر سر تکان داده و گفته بود :" من نمی فهمم تو اين همه کلاس طراحی رفتی ، چطور هنوز نمی تونی يه چيز رو مثل خودش بکشی !" اما يکبار که طرح اوّليهء يک نقاشی رو ديده بود با تعجب گفته بود : " اين خط ها رو بدون خط کش کشيدی ؟ " قبل ها يکبار مادربزرگ رو کشيده بود، عين خودش . مادربزرگ پشت چشمی از پشت عينک ته استکانی نازک کرده و گفته بود :" من انقدر چاقم ؟" نزديک بود قهوه جوشد. فهوه جوش رو از روی گاز برداشت و روی فنجان گل آبی خم کرد. نصف قهوه رو خالی کرد و قهوه جوش رو دايره وار تکان داد تا قهوهء ته نشين شده رو بيايد. بعد همانجا روی يک صندلی لهستانی قديمی نشست و به پشتی زهوار در رفته اش تکيه داد و شروع کرد به جرعه جرعه نوشيدن قهوه. روز قبل به مادرش گفته بود : " اين صندلی قراضه رو می خوای چکار ؟ بذار بدمش به کاسه بشقابی . " مادرش جواب داده بود : " وقتی مادرم به جسمش برگرده لازمش می شه. اينو از همهء " صندلی ها بيشتر دوست داره. عبکی رو روی لبهء فنجان گذاشت و برگردوند. امروز صبح خواهرش در حاليکه يه قاشق سرلاک می ذاشت دهن بچه اش گفته بود : " اينطوری پيش بره مجبور مي شيم بستريش کنيم. يه بيمارستان هست که شنيدم خوب به مريض ها می رسن. می گن اگه ولش "کنيد مکنه به فکر خود کشی هم بيفته. بايد يه مدت تحت نظر باشه. فنجان رو برداشت و بهش خيره شد. لکه های قهوه ای شروع کردند به پائين رفتن از ديوارهء فنجان. از هم دور شدند و به هم نرديک شدند ، به هم چسبيدند و از هم جدا شدند. در فنجان نقاش مشهوری رو ديد که که خبرنگارها از سراسر دنيا به نمايشگاهش اومده بودند و دربارهء سبک جديدش می پرسيدند. دختری رو سوار بر دوچرخه ديد که از تپه ای مشرف به دريا بالا می رفت. يک خانهء قشنگ ديد با سقف شيروونی و پنجره های بزرگ. دو نفر که سر يک ميز غذا می خوردند از پنجره پيدا بودند. روی ميز يک گلدان پر از گل بود که شايد از حياط خودشان چيده بودند. شکلهای ديگری هم ديد که معنی شان را متوجه نمی شد. فنجان رو دوباره روی نعلبکی گذاشت و به طرف ظرف شويی رفت. شير آب رو باز کرد و فنجان رو زير آن گذاشت. لکه های قهوه ای بی شکل شدند و با شتاب از فنجان بيرون ريختند و پخش و پلا شدند و در يک چشم به هم زدن غيبشون زد.
صدای مادرش رو از پشت سرش شنيد که گفت : برای منم درست می کنی ؟
برای درست کردن پياز داغ دنبال پيازها می گشت. دولا شد که زير ميز آشپزخانه رو نگاه کند. بوی تند خاکستر سيگاربه دماغش خورد. وفتی زير سيگاری لبالب پر رو توی سطل آشغال خالی می کرد چشمش به کيسهء پياز خورد که زير سبد بزرگ پايه دار افتاده بود. چندتا پياز هم قل خورده بود کف آشپزخونه.قديم ترها مادربزرگش توی اين سبد ظرفهای شسته شده رو می گذاشت. مادرش پاشو کرده بود تو يک کفش و سبد را با اينکه جزو محصولات اوليهء کارخانهء پلاستيک سازی بود نگه داشته بود : مال مامانمه ! بندازمش دور ناراحت می شه !
با وجود شلوغی آشپزخانه به زحمت شروع کرد به پوست کندن پياز. اونجا پر بود از ظرف های ملامين ترک خورده ، زيرسيگاری های قد ونيم قد پر از خاکستر سيگار ، و قابلمه های کج و معوج که هيچ کدوم در نداشتند . بوی ظرفهای نشسته با بوی تند زير سيگاری ها ترکيب ناخوشايندی درست کرده بود. يادش افتاد که چند روز پيش پشت مبل لکنتهء اتاق مادرش يک ساک پر از آشغال و فيلتر سيگار پيدا کرده بود. بوی پياز کار خودش رو کرد و چشمهاش پر اشک شد. با عجله پنجره رو باز کرد و هوای تازه رو بلعيد. دو سال پيش از اين مادربزرگش در تخت خواب قديمیش مرده بود. عيد سال آخر مثل سالهای گذشته گفته بود: امسال ديگه سال آخر منه.
نزديک بود پيازداغ بسوزه. يه مشت کشمش ريخت توی کاسه. زياد گوشت دوست نداشت. روی عدس پلويی که از شب پيش مونده بود يه کم کشمش و پيازداغ ريخت و شروع کرد به درست کردن سالاد. پدرش يک روز راديوش رو روشن گذاشته و برای هميشه رفته بود. حالا ديگه کشمش ها به جلزّ و ولز افتاده بودند. يک دونشون رو که خيلی هم درشت و هوس انگيز بود برداشت که بخورد اما همين که فوتش کرد بادش خالی شد و جمع و جور شد. عدس پلو رو هم زد و امتحان کرد که خوب گرم شده باشه. يک روز قبل از مرگ مادربزرگ ازش پرسيده بود : چيزی نمی خوای؟ دارم می رم خريد. مادربزرگ گفته بود : اگه پرتقال خوب ديدی برام بگير. خاله ات برام پرتقال هسته دار خريده من دوست ندارم. اما او رفته بود و فراموش کرده بودپرتقال بخرد. برای خودش توی يک بشفاب بيضی شکل غذا کشيد ، اما بعد مردد ماند و مقداری از غذا رو به قابلمه برگردوند. نشست پشت ميز و چنگالش رو در تودهء کاهوها فرو کرد و زل زد به تابلويی که به ديوار روبرو آويزان بود. وقتی اون تابلو رو تموم کرده بود از پدرش پرسيده بود :" چطوره ؟" پدر سر تکان داده و گفته بود :" من نمی فهمم تو اين همه کلاس طراحی رفتی ، چطور هنوز نمی تونی يه چيز رو مثل خودش بکشی !" اما يکبار که طرح اوّليهء يک نقاشی رو ديده بود با تعجب گفته بود : " اين خط ها رو بدون خط کش کشيدی ؟ " قبل ها يکبار مادربزرگ رو کشيده بود، عين خودش . مادربزرگ پشت چشمی از پشت عينک ته استکانی نازک کرده و گفته بود :" من انقدر چاقم ؟" نزديک بود قهوه جوشد. فهوه جوش رو از روی گاز برداشت و روی فنجان گل آبی خم کرد. نصف قهوه رو خالی کرد و قهوه جوش رو دايره وار تکان داد تا قهوهء ته نشين شده رو بيايد. بعد همانجا روی يک صندلی لهستانی قديمی نشست و به پشتی زهوار در رفته اش تکيه داد و شروع کرد به جرعه جرعه نوشيدن قهوه. روز قبل به مادرش گفته بود : " اين صندلی قراضه رو می خوای چکار ؟ بذار بدمش به کاسه بشقابی . " مادرش جواب داده بود : " وقتی مادرم به جسمش برگرده لازمش می شه. اينو از همهء " صندلی ها بيشتر دوست داره. عبکی رو روی لبهء فنجان گذاشت و برگردوند. امروز صبح خواهرش در حاليکه يه قاشق سرلاک می ذاشت دهن بچه اش گفته بود : " اينطوری پيش بره مجبور مي شيم بستريش کنيم. يه بيمارستان هست که شنيدم خوب به مريض ها می رسن. می گن اگه ولش "کنيد مکنه به فکر خود کشی هم بيفته. بايد يه مدت تحت نظر باشه. فنجان رو برداشت و بهش خيره شد. لکه های قهوه ای شروع کردند به پائين رفتن از ديوارهء فنجان. از هم دور شدند و به هم نرديک شدند ، به هم چسبيدند و از هم جدا شدند. در فنجان نقاش مشهوری رو ديد که که خبرنگارها از سراسر دنيا به نمايشگاهش اومده بودند و دربارهء سبک جديدش می پرسيدند. دختری رو سوار بر دوچرخه ديد که از تپه ای مشرف به دريا بالا می رفت. يک خانهء قشنگ ديد با سقف شيروونی و پنجره های بزرگ. دو نفر که سر يک ميز غذا می خوردند از پنجره پيدا بودند. روی ميز يک گلدان پر از گل بود که شايد از حياط خودشان چيده بودند. شکلهای ديگری هم ديد که معنی شان را متوجه نمی شد. فنجان رو دوباره روی نعلبکی گذاشت و به طرف ظرف شويی رفت. شير آب رو باز کرد و فنجان رو زير آن گذاشت. لکه های قهوه ای بی شکل شدند و با شتاب از فنجان بيرون ريختند و پخش و پلا شدند و در يک چشم به هم زدن غيبشون زد.
صدای مادرش رو از پشت سرش شنيد که گفت : برای منم درست می کنی ؟