چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱

پروانهء عزیز ، هیچ نگران نباش ، چون با اینکه من آدم رازداری نیستم، قضیهء من و تو
انقدر عجیب غریبه که هیچ کس باور نمی کنه. از اون روز که کنار رودخونه باهات خداحافظی
کردم تا امروز خبری ازت نشده ، اما من فراموشت نکردم. راستی ، اون روز یادم رفت ازت
بپرسم چرا افتاده بودی اونجا ، یادم باشه اگه دیدمت ازت بپرسم.
یه چیزی رو می دونی ؟ تا حالا هیچ کس انقدر خوب منظور منو نفهمیده بود !
تو خیلی خوب حرفهای منو فهمیدی ، در حالیکه من شاید هیچ وقت زبون شماها رو یاد نگیرم.
خلاصه شانس آوردی که پیدات کردم ، وسط اون راه باریک حتماً زیر پا له می شدی.
وقتی با طمئنینه و قدم زنان اومدی کف دستم نشستی ، به پاهات دقت کردم ، چه قدر ظریف
مریفن! اندازهء یه تار مو! نقاشهای امپرسیونیست می گن توی طبیعت رنگ سیاه وجود نداره
پس پاهای تو چیه ؟ نکنه جوراب مشکی پوشیده بودی ؟
یادته غزل حرف منو باور نکرد ؟ با اینکه وقتی رسیدیم لب رودخونه تو هنوز کف دست من
نشسته بودی .
شاید دوستای تو هم باور نکن که آدم ها همیشه پروانه ها رو توی شیشه نمیندازن.
اِ ! یه دفه چقدر دلم برات تنگ شد !

بايگانی وبلاگ