یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲

تو يه جمع جديد که وارد می شم، برای اينکه فکر نکنن خودمو گرفتم، سعی می کنم حرف بزنم حتماً. بعد گاهی حرفها مال خودم نيستن، اون وقت ديگه خودم نيستم.. و در اين حالت دائم از حرفايی که زدم پشيمون می شم.

شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲

پريشب رفته بودم اکانت بخرم. تو اون چند دقيقه ای که بيرون بودم انقدر حالم گرفته شد که انگار دو ساعت تو ترافيک مونده باشم. موتوری ها تو پياده رو ويراژ می دادن، يه دوچرخه سوار عمداً اومد تو شکمم، حرفای قشنگ هم تا دلتون بخواد شنيدم. آخ اين ورنداز شدن.. چرا انقدر تو فرهنگ شرقی ها هست؟ چرا نگاه مردم آدم رو راحت نمی ذاره؟
بعد با خودم فکر کردم، چقدر اون موقه ها که ايمان داشتم به اينکه دنيای بيرون انعکاس درون آدمه راحتتر بودم. عقيده داشتم مسؤليت آرامشم، ناراحتی هام و هر چيز خوب و بدی که اتفاق می افته با خودمه نه دنيای بيرون! به خدا رفتار مردم هم بهتر بود. هر چی هم که می شد می ذاشتم به حساب کم کاری خودم و بيشتر روی ذهنم کار می کردم. انقدر غصه نمی خوردم. خودم رو خيلی قدرتمند تر می ديدم. اون زمان عقيده داشتم که مرکزی ترين قدرت دنيای خودم هستم. کجا رفته اون احساس؟ احساس خوب محکم بودن.. آسيب ناپذير بودن.. بايد دوباره کتاب شفای زندگی رو بخونم. هرچند اين نهمين بار باشه. ديگه نمی تونم اين وضع و تحمل کنم. محيط داره لهم می کنه و من بهش اين قدرت رو دادم.
سادگی هم هيچ فايده ای نداره. از اين به بعد همونجور که دلم می خواد می رم بيرون.




شنيدين می گن ايران قلب جهان اسلامه ؟ يه آقاهه ديشب می گفت. کانالو عوض کردم درست نفهميدم منظورش چی بود.

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲

کاش زنده می موندی. کاش..



دلم آشوبه دلم به هم می خوره... اين دنيا کثيف اگر نباشه پر از کثافته.. حالم از آدمهايی که انقدر راحت می کشن به هم می خوره... عکس نوزاديش ديونه م می کنه.. عکساش ديونه م می کنه.. می تونست دور از اين همه دغدغه راحت تو کشور خودش زندگی کنه نه ؟ می تونست پير بشه بی خبر از اين فجايع... مثل من، مثل تو مثل همهء ما ، اکثريت خود شيفته !


اين زمين بيچاره به تو محتاج بود، به آدمی به بزرگی تو. به آدمی به اندازهء تو انسان.
دل آشوب روح آشوب دل

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۲

بی قرارم
بی قرارم..
می خواهم بروم.. می خواهم بمانم...
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم.. در اتاق را آهسته ببند

می خواهم يک ماه و بيست و چهار روز بخوابم







همه ش به جز جملهء آخر سيد علی صالحی
با دستهای بزرگ و پاهاش کشيده ش می چرخه توی خاطراتم.... حرف زدنش، ناخن های مرتب و دماغ پهنش.. موهای صاف و مشکی، صدای فين کردنش.. جوراب حوله ای صورتی، تولدش، کادوی من.....
چقدر با هم فرق داريم. هيچ وقت شباهتی به هم نداشتيم.. ديگه همديگرو نديديم.. شايد هيچ وقت همديگرو نبينيم.
مژده، خوشحالم که تو نيستم. حتماً تو هم خوشحالی که من نيستی....

شنيدم حالا يه پسر داری. هنوزم همونقدر رنگ صورتی رو دوست داری؟


دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲

دارم به اين فکر می کنم که اين تظاهرات و اعتراض بی سابقهء مردم دنيا بر ضد جنگ هر چند که تا الان نتونسته جلوی جنگ رو بگيره، اما ممکنه بعدها ثمر بده، ممکنه ديگه جنگ افروزی به اين سادگی نباشه. مردم دنيا ديگه گول نمی خورن، نمی شه با تحريک احساسات ميهن پرستی راحت فرستادشون به ميدون جنگ.. آدمها ديگه به اين راحتی ها راضی به کشتن هم نخواهند شد. مردم آگاه شدن.
اين يه اتحاد جهانی بی سابقه ست. چيزی که تبديل به نيروی مافوق زور و زر حکومت های امروزی خواهد شد.

بامداد:

حماقت تاشوراوحماقت چهارشنبه سوري دو روي يک سکه است!!گيرم يکي آخوندپسندباشد وآن ديگري باب طبع طيف گسترده اي ازضدآخوندها!!
ادامه

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱

پارسال همين موقه ها يا شايدم يه کم زودتر بود که وارد ویلاگستان شدم. اول جايی که ايميل زدم وبلاگ همسايهء خودمون بود ( فکر می کرد من همسايه پايينی شونم ولی چندتا کوچه اونورتر بوديم). يه چيزی نوشته بود راجع به منفجر شدن سيگارت توی شيشه شب چارشنبه سوری. چقدر از خنده اشک ريختم.
بعدش سر اون بحث شبه دعوای همجنس گرايی به شبح و يه جورديگه ايميل زدم و يه جورايی دوست شديم. بعد اژدهای شکلاتی، به خاطر مطلبی که در مزمت نوحه خوانی و سينه زنی نوشته بود.
بعد هم به جين جين برای ماجراهای کومبولش. حيف که ديگه زياد بهش ميدون نمی ده.

چه قدر زود گذشت. چشم به هم می ذاری عيده.. اما امسال يه جورايی فرق می کنه. من خيلی بيشتر از يک سال معمولی رشد کردم، کلی چيز ميز ياد گرفتم. امسال اولين سالی بود که اينترنت داشتم.
پارسال اين موقه کلی گرفتاری های ناجور داشتم که هيچ اميدی به حل شدنش نبود. اما الان که اينارو می نويسم همه شون حل شدن.


عيد همه تون مبارک. سال خوبی داشته باشين.


چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۱

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۱

" آقا می گن خونه زندگی آمريکايی، زن ژاپونی. آقا زن ژاپونی بهترين زنه.. مطيع، سر به زير، ساکت.. آقا مگه اين زن داداش کيميکوی ما رو حرف داآشمون جيک می زنه؟ صدا از ديوار شنيدی از اين زن شنيدی. به خدا برد کرد داآشم. می ميرن واسه مردای ايرونی به قرآن..."
راننده طی راه با همراه من گپ می زنه. وجود من توی ماشين زياد محسوس نيست. گهگاه بعد از يه مکث کوتاه تيکه هايی از حرفهای راننده حذف می شن و من حضور خودم رو توی ماشين احساس می کنم.
به ده که می رسيم از تنها خواربار فروشی اونجا سه تا سانديس می خرم. تو اين سرکشی دوساعته به زمين سيد آباد اولين باره که سکوت رو می شکنم. از مغازه که ميام بيرون تا به ماشين برسم غريبه گی قدم هام رو با زمين حس می کنم. قبل از اينکه سوار بشم نگاهی به اونطرف جاده می اندازم؛ پهنهء وسيع سبز که با خط قهوه ای رنگ کوه ها به آخر می رسه. واقعيت ها جلوی چشمام با قدرت و درخشش تمام می رقصن، و من تنها تماشاگرم . به اندازهء يه سفر ده روزه برای خونه م احساس دلتنگی می کنم.
قطره های سانديس بر اثر تکون های ماشين می ريزه روی لباس هامون. راننده به همراهم دستمال کاغذی تعارف می کنه. من با گوشهء روسری قطره هايی رو که هنوز توی بافت پارچه فرو نرفتن پاک می کنم. دستم نوچ شده.. نگاهم روی تنها تيکهء پر درخت جاده سر می خوره. آخرای راهه و ديگه رمق حرف زدن به هيچ کدومشون نمونده.. فکرم رو آزاد می گذارم که تا دوردستهای جاده های ديگه پرواز کنه. خودم رو می سپرم به زمان و پيکان آبی رنگ قراضه تا دوباره برسوندم به خونه م.

******
امروز بعد از سالها باز نوبت به همون راننده افتاد تا منو مسير کوتاه تری برسونه. با يک نگاه شناختمش. همون فرم کپسولی شکل جمجمه و موهای فر خورده رو به بالا، همون دستهای کوتاه و صورت گوشتالو. فقط موهای کنار شقيقه سفيد شدن.
اينبار من تنهام. مسير رو که می گم فقط سر تکون می ده. دلم می خواد بی هوا بپرسم نظرتون دربارهء زن ژاپونی چيه؟
دومين چراغ قرمز که می ايستيم راننده به ماشين جلويی اشاره می کنه و می گه: "خانم اين جيپو می بينين؟ چهار محوره س. خيلی ماشين خوبيه. اصن يه چيز عجيب غريبيه. سه تا چرخش اگه بيفته تو جوب با همون يه دونه چرخش که بيرونه در مياد. سر بالايی رو عين قرقی می ره بالا. فک کنم ساخت اسرائيل باشه... اگه وضعم خوب بشه حتماً يکی می خرم. عجب ماشينيه..."

خونه زندگی آمريکايی، زن ژاپنی، ماشين اسرائيلی. نظرت چيه؟
دلم می خواد بلند بپرسم.. اما فقط نگاهش می کنم.

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱

يه آدم شديداً حزب الهی برای بازديد يه چيزی امروز اومد خونمون، منم اصلاً حواسم نبود رسيور و جمع کنم. اگر خطر لو دادن وجود داشته باشه، آيا جمع کردن رسيورها و خارج کردنشون از خونه کفايت می کنه؟ يا ديش هارو هم بردارم؟



جون مادراتون زود نظر بدين.

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱

صحنهء اول: دوستم می خواد موهاشو رنگ کنه. مدل جنگلی. داره رنگ مو رو توی يه ظرف مخلوط می کنه.
صحنهء دوم: من با موتور توی جنگل می رونم. يه سطل بزرگ رنگ دستمه و اطراف مسير و رنگ می کنم. قسمت آخر بايد بنفش بشه.
- خوبه؟
- ببين يه قسمت سمت چپ وسط درختا هست، می بينی ؟ اون و دوباره رنگ کن.
- اينجا؟ باشه..... خوب شد؟
- آره خوب شد. بيا پايين.
صحنهء سوم: دوستم موهاشو می ريزه توی ظرف که باهاش دسر جنگلی درست کنه.
ممممم خوشمزه س.. مزهء طالبی خنک می ده..



يکی بياد منو ببنده !!




جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۱

غلتک :

چند روز پيش من و گلابي سر كلاس درس دكتر ايكس نشسته بوديم ...جلسه اول كلاس بود و استادا معمولا جلسات اول بيشتر حرف ميزنن و قصه تعريف ميكنن تا درس بدن...اين استاد ايكس هم يه چيزيش ميشه ها.. شخصيتش واقعا علميه... اونش به كنار ... ولي از اونطرف آدم مذهبي اونهم از نوع خر كله است! ... وسط حرفاش دم از قرآن؛ خدا؛ پيغمبر؛ ائمه ميزد... به اين اخلاقاش عادت دارم چون قبلا هم باهاش كلاس داشتم.. ولي يكي از حرفاي اون روزش خيلي باعث بهت و تعجب شد! ميگفت” خيال نكنيد كه خدا به هركسي كه نعمت داده واقعا هم دوستش داره و باهاشون خوبه! خيلي ها هم هستن كه خدا ولشون كرده و ميگه بذار ديگه هر كاري خواستن بكنن... مثلا اين خارجيا كه اينهمه رفاه و تكنولوژي و امكانات دارن... براي اينه كه خدا ديگه دوستشون نداشته!!!!!!“..
شاخام داشت از زير مقنعه جوونه ميزد!... اگه اين حرف رو از يه ننه قمر كه تو يه روستاي دور افتاده زندگي ميكنه و در دايره بسته و محدود زندگيش مجبوره سختي زندگي خودش و راحتي ديگران رو اين شكلي توجيه كنه ميشنيدم اصلا تعجب نمي كردم... ولي شنيدن اين حرف از اين آقايي كه 15 سال در آمريكا بوده؛ بنا به تخصصش خيلي از پروژه هاي تحقيقاتي رو مطالعه كرده و خودش هر سال داره تو ژورنال هاي خارجي مقاله ميده...
واقعا باعث تاسفه! .. آخه اين دين عربي زبان كج و كعله با اينهمه نقاط ضعف و احكام خشن و ضد و نقيضي كه داره چه جوري تونسته اينهمه تو كله ي يه آدم نفوذ كنه؟!؟!؟!؟

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱

خوش به حالت.
نمی دونی چقدر دلم می خواد بفهمم چه مزه ای داره به چيزی ايمان داشتن اينجور که تو داری. انقدر که با خيال راحت صدای نوحه روبلند کنی و کک خيالتم نگزه واسه همسايه بيچارهء کافرت که می خواد يه دقه مديتيشنشو بکنه بره کپهء مرگشو بذاره که از ياد ببره چقدر هميشه بين شماها غريبه بوده.

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۱

ای موتوری
قديم تر ها با بچه های کوچه می خوانديم
با نامزدت چطوری
اما
حالا
زمزمه کنان با خود می خوانم
هنگامی که ايستاده ام کنار خيابان برای تاکسی
ای موتوری
تو از کجا فهميدی
که اگر بايستم اينجا کمی ديگر
می آيند و "بلندم می کنند بالاخره"
ای موتوری
تو چه با هوشی
نکند که تو فاميل خرگوشی
ببين من اين دفه به خودم قول داده ام
که اگر باز آی کيو سوزاندی
و از اين کشف ها کردی
يک تف گنده به سويت پرتاب کنم
موتوری
به نفعت هست که ديگر نايستی
برای غريبه ای مثل من
که می رود تا دندانش را پر کند
و ديشب خواب ديده است که دختری دارد
و پريشب خواب ديده است که قاتل خطرناکی را دستگير کرده است
و پس پريشب خواب ديده است که دراکولا خانه شان است
برو با نامزد خويش خوش باش
و ما را به حال خود بگذار
ما خطرناکيم
موتوری

گفته باشم..



چند شب پيشا يه دراکولاهه اينجا بود. نمی دونست من می دونم دراکولاست و می دونستم که نبايد بفهمه من می دونم.
پريشب بچه گيای يه قاتل خطرناک و دستگير کردم. ترسيدم اگه همون موقه شو دستگير کنم بکشتم. بعدشم شروع کردم با هويج و نخود فرنگی آرايش کردن.
ديشب يه دختر کوچولو داشتم. قنداقی بود. پيچيده بودمش تو يه پتوی سفيد و توی پياده رو راه می رفتم. تو پياده رو ايست بازرسی بود و می دونستم نبايد بچه رو ببينن. پيچيدم تو فرعی. يواش يواش بزرگتر می شد. وقتی داشتم کم کم بيدار می شدم 16 سالش بود. عاشقش بودم..

دلم لک زده واسه يه شب تاريکِ تاريک... بی خبری عميق تا خود صبح.


دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱

امروز صبح با تکون زلزله که از خواب پريدم، با خودم گفتم اولين آجر سقف که افتاد پايين بلند می شم در می رم. بعد ديدم چيزی تنم نيست ( منظورم شلوار يا دامنه ) اگه برم بيرون همسايه هامون می کشنم، گفتم آخرش که نتيجه ش يکيه پس بخوابم بهتره. راستش خيلی هم خوابم می اومد.
دوبار تمام خونه به مدت 4 -5 ثانيه لرزيد. من تا حالا انقد از زلزله نترسيده بودم.

به اين می گن لوگو.

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۱

شبح:
ما مردان نه به دليل اين که مثلا درد زيمان را تحمل نمی‌کنيم يا هر ماه دچار تغييرات هورمونی وحشت‌ناک نمی‌شويم، نه به دليل اين که از صبح که پای خود را به خيابان می‌گذاريم تا شام که در بستر در کنار هم‌سرمان می‌خوابيم جنسيتمان به رخ‌مان کشيده نمی‌شود؛ بل‌که به دليل باور ازخودراضی‌بودن احمقانه‌یی که از قبل از تولد در تربيت‌مان اعمال می‌شود نسبت به حقوق زنان کاملا کودن و عقب‌مانده هستيم. درست آن‌گاه که داريم پيش‌روترين نظريه‌ها را غرغره می‌کنيم عقب‌مانده‌بودن خودمان را لو می‌دهيم. پس به‌تر است در اين زمينه سکوت کنيم که تا مرد ( و نه البته زن!) سخن نگفته باشد/ عيب و هنرش نهفته باشد.
ما مردان اگر زيرک باشيم لب فرومی‌بنديم و با گوش و هوشی باز به سخنان زنان گوش می‌سپاريم تا آنان به ما بياموزند انسان طرازنوين و انسان نویی که بايد ساخته شود چگونه انسانی است. انسانی بدون جنس.

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱

يهو بی مقدمه گفت: ولی شما اصلاً شکل مادرتون نيستين ها.. بعضی ها فتو کپی می شن. پسرم عين بچگی های خودمه. همه شاخ در ميارن. البته شمام يه کم شکل مادرتون هستينا، می شه تشخيص داد که مادر دخترين. اما بعضيا عين عين همن. مثل من و پسرم، دومی. اولی يه کم بيشتر شبيه مادرشه اما اين يکی عين خودم شده. البته شمام خيلی شبيه مادرتون هستينا، عين همين...
فيلمی جديدمونه.



يه زمانی اينجا رو خيلی دوست داشتم.... اما الان تنها چيزی که می خوام اينه که ول کنم و فرو برم.. خودم رو می شناسم. اين ها حالت های ناپايدار من اند. پس صبر می کنم. شايد باز نسيم الهام بخشی از بالای ديوار بگذره. شايد باز بتونم اينجا رو دوست داشته باشم.


دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۱

بازم pco

جالبترين چيزی که اينجا خوندم اين بود:

Healthy eating, and exercise are a must for dealing with PCOS. But Dr. Wu says any old exercise won't do.
Dr. Wu:
"When you exercise, you have to enjoy, and not add additional stress."
He believes stress in itself can raise insulin levels, and Dr. Wu is a big advocate of meditation and prayer to keep stress under control.


من هی می ديدم وقتی سعی می کنم از ورزش لذت ببرم بيشتر نتيجه می گيرما! نمی دونستم علتش چيه. البته فکر می کنم در مورد همه همينطور باشه و همينطور در مورد هر کاری. اما انگار خانمهای pcoيی بيشتر بايد مراقب آرامش خودشون و لذت بردن از ورزش باشن.

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۱



آينه ، رنگ و روغن روی بوم، اثر ماريوس سيليويسی؛ هنرمند رومانيايی.



با تشکر از نازبانو

بايگانی وبلاگ