" آقا می گن خونه زندگی آمريکايی، زن ژاپونی. آقا زن ژاپونی بهترين زنه.. مطيع، سر به زير، ساکت.. آقا مگه اين زن داداش کيميکوی ما رو حرف داآشمون جيک می زنه؟ صدا از ديوار شنيدی از اين زن شنيدی. به خدا برد کرد داآشم. می ميرن واسه مردای ايرونی به قرآن..."
راننده طی راه با همراه من گپ می زنه. وجود من توی ماشين زياد محسوس نيست. گهگاه بعد از يه مکث کوتاه تيکه هايی از حرفهای راننده حذف می شن و من حضور خودم رو توی ماشين احساس می کنم.
به ده که می رسيم از تنها خواربار فروشی اونجا سه تا سانديس می خرم. تو اين سرکشی دوساعته به زمين سيد آباد اولين باره که سکوت رو می شکنم. از مغازه که ميام بيرون تا به ماشين برسم غريبه گی قدم هام رو با زمين حس می کنم. قبل از اينکه سوار بشم نگاهی به اونطرف جاده می اندازم؛ پهنهء وسيع سبز که با خط قهوه ای رنگ کوه ها به آخر می رسه. واقعيت ها جلوی چشمام با قدرت و درخشش تمام می رقصن، و من تنها تماشاگرم . به اندازهء يه سفر ده روزه برای خونه م احساس دلتنگی می کنم.
قطره های سانديس بر اثر تکون های ماشين می ريزه روی لباس هامون. راننده به همراهم دستمال کاغذی تعارف می کنه. من با گوشهء روسری قطره هايی رو که هنوز توی بافت پارچه فرو نرفتن پاک می کنم. دستم نوچ شده.. نگاهم روی تنها تيکهء پر درخت جاده سر می خوره. آخرای راهه و ديگه رمق حرف زدن به هيچ کدومشون نمونده.. فکرم رو آزاد می گذارم که تا دوردستهای جاده های ديگه پرواز کنه. خودم رو می سپرم به زمان و پيکان آبی رنگ قراضه تا دوباره برسوندم به خونه م.
******
امروز بعد از سالها باز نوبت به همون راننده افتاد تا منو مسير کوتاه تری برسونه. با يک نگاه شناختمش. همون فرم کپسولی شکل جمجمه و موهای فر خورده رو به بالا، همون دستهای کوتاه و صورت گوشتالو. فقط موهای کنار شقيقه سفيد شدن.
اينبار من تنهام. مسير رو که می گم فقط سر تکون می ده. دلم می خواد بی هوا بپرسم نظرتون دربارهء زن ژاپونی چيه؟
دومين چراغ قرمز که می ايستيم راننده به ماشين جلويی اشاره می کنه و می گه: "خانم اين جيپو می بينين؟ چهار محوره س. خيلی ماشين خوبيه. اصن يه چيز عجيب غريبيه. سه تا چرخش اگه بيفته تو جوب با همون يه دونه چرخش که بيرونه در مياد. سر بالايی رو عين قرقی می ره بالا. فک کنم ساخت اسرائيل باشه... اگه وضعم خوب بشه حتماً يکی می خرم. عجب ماشينيه..."
خونه زندگی آمريکايی، زن ژاپنی، ماشين اسرائيلی. نظرت چيه؟
دلم می خواد بلند بپرسم.. اما فقط نگاهش می کنم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
مارس
(25)
- تو يه جمع جديد که وارد می شم، برای اينکه فکر نکنن ...
- پريشب رفته بودم اکانت بخرم. تو اون چند دقيقه ای که...
- شنيدين می گن ايران قلب جهان اسلامه ؟ يه آقاهه ديشب...
- کاش زنده می موندی. کاش.. دلم آشوبه دلم به هم م...
- دل آشوب روح آشوب دل
- بی قرارم بی قرارم.. می خواهم بروم.. می خواهم بمان...
- با دستهای بزرگ و پاهاش کشيده ش می چرخه توی خاطراتم...
- دارم به اين فکر می کنم که اين تظاهرات و اعتراض بی ...
- بامداد: حماقت تاشوراوحماقت چهارشنبه سوري دو روي ي...
- پارسال همين موقه ها يا شايدم يه کم زودتر بود که وا...
- نشت مواد شيميائى در آب سنندج
- " آقا می گن خونه زندگی آمريکايی، زن ژاپونی. آقا زن...
- يه آدم شديداً حزب الهی برای بازديد يه چيزی امروز ا...
- صحنهء اول: دوستم می خواد موهاشو رنگ کنه. مدل جنگلی...
- غلتک : چند روز پيش من و گلابي سر كلاس درس دكتر ا...
- خوش به حالت. نمی دونی چقدر دلم می خواد بفهمم چه م...
- ای موتوری قديم تر ها با بچه های کوچه می خوانديم ب...
- چند شب پيشا يه دراکولاهه اينجا بود. نمی دونست من م...
- امروز صبح با تکون زلزله که از خواب پريدم، با خودم ...
- به اين می گن لوگو.
- شبح: ما مردان نه به دليل اين که مثلا درد زيمان را...
- يهو بی مقدمه گفت: ولی شما اصلاً شکل مادرتون نيستين...
- يه زمانی اينجا رو خيلی دوست داشتم.... اما الان ت...
- بازم pco جالبترين چيزی که اينجا خوندم اين بود: ...
- آينه ، رنگ و روغن روی بوم، اثر ماريوس سيليويسی؛...
-
▼
مارس
(25)