جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۱

غلتک :

چند روز پيش من و گلابي سر كلاس درس دكتر ايكس نشسته بوديم ...جلسه اول كلاس بود و استادا معمولا جلسات اول بيشتر حرف ميزنن و قصه تعريف ميكنن تا درس بدن...اين استاد ايكس هم يه چيزيش ميشه ها.. شخصيتش واقعا علميه... اونش به كنار ... ولي از اونطرف آدم مذهبي اونهم از نوع خر كله است! ... وسط حرفاش دم از قرآن؛ خدا؛ پيغمبر؛ ائمه ميزد... به اين اخلاقاش عادت دارم چون قبلا هم باهاش كلاس داشتم.. ولي يكي از حرفاي اون روزش خيلي باعث بهت و تعجب شد! ميگفت” خيال نكنيد كه خدا به هركسي كه نعمت داده واقعا هم دوستش داره و باهاشون خوبه! خيلي ها هم هستن كه خدا ولشون كرده و ميگه بذار ديگه هر كاري خواستن بكنن... مثلا اين خارجيا كه اينهمه رفاه و تكنولوژي و امكانات دارن... براي اينه كه خدا ديگه دوستشون نداشته!!!!!!“..
شاخام داشت از زير مقنعه جوونه ميزد!... اگه اين حرف رو از يه ننه قمر كه تو يه روستاي دور افتاده زندگي ميكنه و در دايره بسته و محدود زندگيش مجبوره سختي زندگي خودش و راحتي ديگران رو اين شكلي توجيه كنه ميشنيدم اصلا تعجب نمي كردم... ولي شنيدن اين حرف از اين آقايي كه 15 سال در آمريكا بوده؛ بنا به تخصصش خيلي از پروژه هاي تحقيقاتي رو مطالعه كرده و خودش هر سال داره تو ژورنال هاي خارجي مقاله ميده...
واقعا باعث تاسفه! .. آخه اين دين عربي زبان كج و كعله با اينهمه نقاط ضعف و احكام خشن و ضد و نقيضي كه داره چه جوري تونسته اينهمه تو كله ي يه آدم نفوذ كنه؟!؟!؟!؟

بايگانی وبلاگ