چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۲

با دستهای بزرگ و پاهاش کشيده ش می چرخه توی خاطراتم.... حرف زدنش، ناخن های مرتب و دماغ پهنش.. موهای صاف و مشکی، صدای فين کردنش.. جوراب حوله ای صورتی، تولدش، کادوی من.....
چقدر با هم فرق داريم. هيچ وقت شباهتی به هم نداشتيم.. ديگه همديگرو نديديم.. شايد هيچ وقت همديگرو نبينيم.
مژده، خوشحالم که تو نيستم. حتماً تو هم خوشحالی که من نيستی....

شنيدم حالا يه پسر داری. هنوزم همونقدر رنگ صورتی رو دوست داری؟


بايگانی وبلاگ