چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۱

چند شب پيشا يه دراکولاهه اينجا بود. نمی دونست من می دونم دراکولاست و می دونستم که نبايد بفهمه من می دونم.
پريشب بچه گيای يه قاتل خطرناک و دستگير کردم. ترسيدم اگه همون موقه شو دستگير کنم بکشتم. بعدشم شروع کردم با هويج و نخود فرنگی آرايش کردن.
ديشب يه دختر کوچولو داشتم. قنداقی بود. پيچيده بودمش تو يه پتوی سفيد و توی پياده رو راه می رفتم. تو پياده رو ايست بازرسی بود و می دونستم نبايد بچه رو ببينن. پيچيدم تو فرعی. يواش يواش بزرگتر می شد. وقتی داشتم کم کم بيدار می شدم 16 سالش بود. عاشقش بودم..

دلم لک زده واسه يه شب تاريکِ تاريک... بی خبری عميق تا خود صبح.


بايگانی وبلاگ