شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲

پريشب رفته بودم اکانت بخرم. تو اون چند دقيقه ای که بيرون بودم انقدر حالم گرفته شد که انگار دو ساعت تو ترافيک مونده باشم. موتوری ها تو پياده رو ويراژ می دادن، يه دوچرخه سوار عمداً اومد تو شکمم، حرفای قشنگ هم تا دلتون بخواد شنيدم. آخ اين ورنداز شدن.. چرا انقدر تو فرهنگ شرقی ها هست؟ چرا نگاه مردم آدم رو راحت نمی ذاره؟
بعد با خودم فکر کردم، چقدر اون موقه ها که ايمان داشتم به اينکه دنيای بيرون انعکاس درون آدمه راحتتر بودم. عقيده داشتم مسؤليت آرامشم، ناراحتی هام و هر چيز خوب و بدی که اتفاق می افته با خودمه نه دنيای بيرون! به خدا رفتار مردم هم بهتر بود. هر چی هم که می شد می ذاشتم به حساب کم کاری خودم و بيشتر روی ذهنم کار می کردم. انقدر غصه نمی خوردم. خودم رو خيلی قدرتمند تر می ديدم. اون زمان عقيده داشتم که مرکزی ترين قدرت دنيای خودم هستم. کجا رفته اون احساس؟ احساس خوب محکم بودن.. آسيب ناپذير بودن.. بايد دوباره کتاب شفای زندگی رو بخونم. هرچند اين نهمين بار باشه. ديگه نمی تونم اين وضع و تحمل کنم. محيط داره لهم می کنه و من بهش اين قدرت رو دادم.
سادگی هم هيچ فايده ای نداره. از اين به بعد همونجور که دلم می خواد می رم بيرون.




بايگانی وبلاگ