چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲


فرياد خاموش!!!
DoooooooooooooooooooooooooooooooooooooosmanmiDoolooooooo:D




يک خبر از مهشيد خانوم جون: منيرو روانی پور وبلاگ نويس شده است.



و.. هنوز از آزادی سينا مطلبی خبری نيست....

دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲

يک بار کامل فيلم رو ديدم و متوجه نشدم که نيکل کيدمن توی فيلم نيست. وسطهای بار دوم متوجه شدم که هست اما من نمی بينمش.
توی فيلم، بازی (و فيلمبرداری) برام مهمترين چيزه. اين از اون فيلم هاست که بازی و موزيک متنش با هم روی نرون هات می رقصن.

نگهش می دارم. می خوام چند وقت زندگيش کنم.



**********************************

امروز يه بچهء بی مزهء لج درآر با مامانش سوار تاکسی بودن منم سوار شدم. وسط راه وقتی از ور رفتن با عينک مامانش خسته شد يه بازی کلامی رو شروع کرد: مامان تو دماغ داری ؟
- بله
- پا داری؟
- بله
- دست داری؟
- بله
-صندلی داری؟
- بله
(دوباره) - پا داری؟
-...
-داری؟؟؟
- بله!
- مو داری؟...
اگه بگه مامان ممه داری چی؟ اگه بگه بابا ناز داره چی؟
اين فکر استرس آور که بعد چطوری جلوی خنده م رو بگيرم و زن بيچاره از خجالت می خواد چی کار کنه نمی ذاشت برم تو چرت.. چقدر از بعضی بچه ها حرصم می گيره..


یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲

آه ای پروردگار من ، مرا ببخش.. خام بودم و جوانهء اميد در دل می شکفتم. مرا ببخش که گمان خام می بردم ....
کاش آنروز ژاژ خاييده بودم و دندانم شکسته بود و به دندانپزشکی می رفتم و در راه تصادف می کردم و زانويم زخم می شد اما به پای صندوق های رأی نمی رفتم.. آه خداوندا من به خود کروبی هم رأی دادم.. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه بزنيد! بزنيد اين گوجه فرنگی های گنديده را به سر و صورتم که بسيارحقم می باشد!


شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲

ترمينال شرق
هر چندسال که می خواد بگذره؛ اون صحنه از يادم نمی ره. زن کرد پيرهن نارنجی با شکم برآمده، شايد هفت ماهه حامله، بهش حدودای شونزده می خوره. با چهارتا بچهء تقريباً يه قد، همه سرهاشون تراشيده، کنار اسباب سفر نشسته.. با اون نگاه خستهء پر نفرت و سکوت کر کننده.




چای با طعم خواب
امروز دهنم مزهء خواب می داد همش. پاشدم برم چايی بريزم با طعم خواب بخورم، که شد سياهی رفت تو چشمم و گيج گيجی شد رفت تو سرم. چايی م يخ کرده بود که بد جنس دوباره اومد نشست تو دهنم.

عمه ندلبی ( فاميل عمو شلبی )





طراحی لباس

Dangerous Minds: سر دستهء بچه ها Emilio از همون اول با معلم سر ناسازگاری می گذاره بقيه هم همينطور. رفتار معلم کم کم بچه ها رو نرم می کنه و بالاخره با جواب دادن Emilio به درس بچه ها شروع به همکاری و يادگيری می کنن. تا اينجا لباس های Emilio تيره ست اما اين صحنه بلوز سفيد با خال های ريز مشکی پوشيده که حالت دوستانهء جديدش رو قابل باور و پذيرش می کنه.
اينجوريا خلاصه.




سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۲

سالروز انقلاب فرهنگی و تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مبارک ! باد.

*****
صبح راننده تاکسی به بغل دستی من می گفت :چقدر داره بارون مياد! عجيب نيست؟ اين آمريکايی ها با خودشون ابرارو هم آوردن.... تهران داره خيس می خوره....
راست می گه تهران داره خيس می خوره و حتی مردم هم نرمتر شدن. ديگه کسی به کسی تنه نمی زنه، آخه زير پاها لغزنده ست. مردم با احتياط راه می رن و همه زير چترهای رنگی رنگی شون قايم شدن. شهر لطيف و دوست داستنی ای شده. با هوای عالی. جاتون خالی.
راستی، فهميدين اين بارون از کجا اومده؟ ربطشو با دموکراسی متوجه شدين؟

دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲


شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲

واقعيت وحشتناک تر از اون بود که بتونيم از قبل تصورش کنيم. مردم عراق رو ديوار ها می نويسن well come usa , we love usa بچه ها به سربازهای آمريکايی گل و بوووس* می دن.. اين وسط قيافهء اونهايی که اين همه گلوی خودشون رو پاره کردن نو وار! استاپ بلادی وار! ديدنيه، و هارت و پورت بوش و دارودسته ش هم که ديدين ما مردم عراق رو نجات داديم و از کار ما خوشحالن و حالا بقيهء مردم خاورميانه رو هم می خوايم <نجات> بديم و از اين حرفا شنيدنی.
از اين مضحک تر نمی شد! می گم مضحک که گريه م نگيره.



*الان هرچی فکر می کنم يادم نمی ياد کجا ديدم عکسی رو که نشون می ده يه بچهء عراقی بغل باباش داره يه سرباز آمريکايی ( انگليسی؟) رو بوس می کنه اونم خودشو لوس کرده لپشو آورده جلو بابای بچه م انگار خيلی راضيه از پسر مؤدبش و گل از گلش شکفته



راستی فهميدين نفسيه رفته عراق؟ واقعاً‌ ازش خوشم اومد. اگه به من خبر داده بود حتماً باهاش می رفتم البته اول می گفتم ميام بعد پشيمون می شدم بعد اگه يکی بود شيرم کنه دوباره می رفتم بعد وسط راه پشيمون می شدم ولی براينکه کم نيارم می رفتم و اونجا به گه خوردن می افتادم و ...

راستی از وبلاگ آرش فهميدم نفيسه رفته عراق.



جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲

وسط اين حيات وحشی، روی کره ای که هر جونوری يه روز بالاخره بايد به دست شکارچی خودش پاره پوره می شد، يه موجود که بعدها اسم خودشو گذاشت آدم، انقدر شکار نشد که دور برداشت و دريده شد و زندگی جاويدان رو اختراع کرد...بعدها انقدر امر بهش مشتبه شد که اگه کسی قصه شو باور نمی کرد زنده زنده می نداختش تو آتش.. خلاصه انقدر دريدگی کرد که خودش شد شکارچی خودش. حالا کم کم داره از خواب بيدار می شه و می فهمه که همه ش قصه بوده. وای وقتی بيدار بشه چقدر آرزو می کنه دوباره به همون خواب فرو بره ..


اما نه، جدی، تو اين حيات به اين وحشی ای، حياتی که از خون موجوداتی تغذيه می کنه که سلول های تشکيل دهنده ش هستند، اين داستان زندگی جاويدان اختراع کی بود؟
هوووم.. احتمالاً کسی که فکر می کرد جهان برای اين به وجود اومده که بعدها انسانی توش به وجود بياد. يعنی کسی که وحشی بودن زندگی رو می گذاشته به حساب اينکه هيچ موجودی به اندازهء انسان اهميت نداره تو نظام خلقت. الان که اين جمله رو تموم کردم نمی دونم چه ربطی داشت به موضوع و نمی تونم توضيح بدم که چه ربطی داشت اما حذفش نمی کنم.
حالا از اون طرف قضيه رو اگه بخوام نگاه کنم، راستش می بينم که نمی تونم يه چيزايی رو نديد بگيرم. خيلی چيزا خوندم راجع به آدم هايی که چند دقيقه می ميرن و بعد از بالای اتاق خودشونو تماشا می کردن و بعد اين چيزا رو بعد از اينکه برگشتن تعريف می کنن. اما هيچ دليلی نداره که راست باشه. يه چيزايي هم راجع به تعليم خروج روح از بدن خوندم و حتی يکی از تمريناشم انجام دادم البته ول کردم چون پشتکار می خواد و مهمتر اينکه بايد يه مدت مثلاً چند هفته قبل از خواب حواست باشه و حتماً يادت باشه که تو خواب قراره چکار کنی که خوب عمری من يادم بمونه که هر شب حواسم باشه که يادم باشه تو خواب بايد چی کار کنم.
چندتا کتاب خوندم که يکيش مربوط به خانمی بود که برق می گيرتش و 25 دقيقه انگار می ميره و بعد زنده می شه دوباره. ام نمی دونم حالا خودش اينطور می گه. بعد از اون اتفاق خودش رو می بينه که کف اتاق افتاده و می ره تو کوچه که کمک بخواد و مردم نمی بيننش و از اين داستانا. حالا خودتون اگر خواستيد بخونينش. اسمش چيزه.. ديدار با نور نويسنده شم ديان موريسی. اسمش يه کم جواده اما خوبه بخونيدش اگر می خوايد نقدش کنيد. يعنی به نظر من خوبه آدم اگه می خواد چيزی رو رد کنه هم بخوندش.
خيلی دلم می خواد خودم يه بار بميرم وبعد زنده بشم ببينم اينا راست می گن يا نه.. حالا شايدم اصلاً راست می گن، اما در واقع نمرده بودن و اينهام توهمات بی هوشی بوده باشه. اما اگه اينطوره، چرا همه شون يه داستان می گن؟ چرا همه شون صحبت از يه تونل سياه می کنن که با سرعت زياد ازش رد شدن؟
کاش مثل بقيهء چيزا رو اينم می شد تحقيق کرد....

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲

همی جستمی يک عدد شاه لاگ !

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲

دفن می شوم

گل اُخری بر جمجمه ام
مثل آن روز هزاره های پيش
که بيست و پنج ساله بودم
زير اجاق خانه دفن می شوم
فردا از کتاب خواهم روييد
از کار
کلمه





های! کابوس نيمه شب!
کابوس نيم روز
پيش تر که سراغم آمدی
بايد می دانستی کيستم

دندانم را ببين !





خيالی نيست..
فردا از پنجره خواهم روييد


سه‌شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲

نمی دونم کی گفته می خوام حساب کيو اول برسم بعد برم سراغ نمی دونم کی !!!
اين بود گزارش امروز از خبرگذاری مامان اينجانب. تحليل گران ما حدس می زنند کی اول آمريکا کی دوم سوريه و کی سوم ايران باشد.




يه خواب خيلی ترسناک ديدم. چند دقيقه پيش از خواب پريدم و می ترسم دوباره بخوابم. حتی لئونارد کوهن هم ذهن وحشت زده م رو آروم نمی کنه.. می ترسم. حتی نمی تونم خوابمو تعريف کنم يا واسه خودم بنويسم. لعنت به هر چی فيلم ترسناکه. به خيال خودت می بينی تموم می شه می ره بعد يهو بی خبر يه شب همه شو بدون اخطار قبلی می بينی! و بدون اينکه اراده کرده باشی. اونم از نزديک و زنده.. وای حالا خوبه دور تند بود.
چرا اينطوری شد دوباره ؟ چند وقت بود بعد از ويپاسانا از اين خوابا خبری نبود! کسی ضد کابوس سراغ نداره؟
آخ چقدر خوابم می ياد و چقدر می ترسم از خوابيدن..

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۲

امروز وبلاگ من رسماً يک ساله می شه. در اصل يکی دو هفته قبل بايد يکساله می شد اما اولين مطلبم که راجع به هری پاتر بود نمی دونم چرا غيب شد.
خلاصه تولدش مبارک ، ايشالا عروسيش ( عروسی وبلاگ می شه هک؟ )

اولين مطلب من يه نوشتهء غمگينه با اين حال خودمو به شدت تحويل می گيرم و می ذارمش اينجا.
چيز مضحکيه چون الان فهميدم که مطلب اوليم برگشته سر جاش و سالگرد وبلاگم می شه همون دوم آوريل:

نمی دونم چند نفر از شما داستان هری پاتر رو خوندین. به اونهایی که نمی دونن میگم که این کتاب قراره هفت جلد باشه که چهار جلدش فعلاً تألیف شده و و به فارسی هم ترجمه شده.
داستانش در مورد درس شیرین جادوگریه که الهی من قربون اون درسش برم ( چهار بار پشتِ هم خوندمش) . خلاصه ، با خوندن این قصه این سؤال برای من پیش اومده:
شما چند نفر رو میشناسین که اگه چوب جادو و قدرت جادوگری داشتن، مخالفین و معاندینشون آدم میموندن و مثلاً تدبدیل به آرمادیلو نمیشدن؟


اينم دومين نوشته که درست يکسال از نوشتنش می گذره.

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲

ما تو دردسر افتاديم. مقاديری تصميم عجولانه گرفتيم.
فعلاً هم فکری به ذهنمون نمی رسه.
يه نقاشی خيلی مزخرف کشيديم. اصلنم حوصله نداريم درستش کنيم. خيلی سگيم و از اين صحبتا...
اوچيکيم.
خــــــــــــــــــــــــــــــوب.. من امروزم کلاس نرفتم که بشينم براتون يه کم تحليل محليل سياسی مياسی بکنم...
ببينين دوستان، متأسفانه بنده به هيچ وجه نسبت به رفتن صدام خوش بين نيستم. اولاً که هيچ خبری ازش نشنيدم و معلوم نيست کدوم گوريه و چندماه ديگه از کدوم سوراخ سردربياره و دوباره مثل بختک بيفته رو سر مردم عراق.
تازه،‌ صدام هم که کلکش کنده بشه،‌هيچ دليل نمی شه که دموکراسی حتی از نوع نصفه نيمه و قلابيش توی عراق حاکم بشه.
به نظر من حکومت هر کشوری رو فرهنگ ملتش می سازه. نمی گم مردم عراق فرهنگشون پايينه ها، اما يه جورايی هنوز نظام خليفه گی اونجا بيشتر جواب می ده. ما حالا صدام رو می بينيم اما به نظر من حکام سده های پيش عراق و خلفای اسلامی چيزی از يه ديکتاتور خونخوار کم نداشتند. حالا با رفتن يکی شون نمی شه اميدوار بود که مردم از اين به بعد به حقشون می رسن.
تنها راهش اينه که رشد کنن و لازمه ش هم اينه که آزاد باشن و در محيط باز زندگی کنن. به اطلاعات وسيع بدون سانسور دسترسی داشته باشن و دموکراسی و محترم شمردن حقوق همديگرو توی خونه هاشون ياد بگيرن و بپذيرن.
برای همهء مردم جهان آرامش و صلح و رفاه و برای بقيهء موجودات رهايی از دست انسان ( از نوع شکارچی و قطع کنندهء درخت و کثيف کنندهء دريا و سوراخ کنندهء لايهء اوزون و آشغال ريزنده در کوهستان و جيش کننده در استخر و گوز دهنده در مترو و ...) آرزو دارم.
آمممممممممممممممممممممين يا رب العالمين !


شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲

اولاً اگه قرار می گساری داشتين با اين خانم و به هم خورد بدون اينکه فکر کنين روز تعطيل تون خراب شده فوری زنگ بزنين به اين آقا و يه قرار جمعه بازار بذارين. هم استقامتتنون تو پياده روی زياد می شه هم برای اينکه بهش برسين مجبورين بدويين در نتيجه کلی لاغر می شين. هر چه قدر هم بخواين بازار و متر کنين خسته نمی شه و غر نمی زنه. فقط ممکنه مجبور بشين چندبار براش توضيح بدين که اون موتور لکنتهء قديمی به دردش نمی خوره و چون خيلی سنگين و جاگيره ممکنه برای حمل و نگه داريش دچار مشکل بشه. بعد اون می گه که آخه عاشق تاريخ تکنولوژيه و شمارو ياد موتور سوخته های پدرتون بندازه که چند سال تو راه پله های پشت بوم بوده و شما زورتون نرسيده بندازينشون دور..
اما عوضش کلی براتون چونه می زنه و هر چيزيو يک سوم قيمتش می تونين بخرين.

دوماً از فکر تجارت مبل و صندلی و ظرف و ظروف بياين بيرون که بازارش کساده.

سوماً امروز کلاس نرين که خيلی کيف می ده.

تبصره۱: اگه مامان يکی از دوستاتون شما رو با دوست خودش اشتباه گرفت و شروع کرد به قربون صدقه رفتن به خودتون نگيرين و به سرعت خودتونو معرفی کنين.

تبصره۲: اگه خواهر همون دوستتون شما رو با دوست خودش اشتباه گرفت و بهتون گفت که نه خير نمی تونين با ايشون صحبت کنين آرامش خودتون رو حفظ کنيد و شمرده و آروم اسمتون رو بگين و خودتون رو معرفی کنين و دوباره ازش بپرسين که می تونين با دوستتون صحبت کنيد يا نه.

راستی غول تبتی از جمعه بازار يه دوربين فيلم برداری مال زمان برادران لومير خريد که فکر می کنه انقلابی در صنعت دوربين سازی بوده واسه خودش. حالا تريپ دههء هفتاد برداشته. ... خوب می شه چند روز ديگه.

چهارشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۲

تنها خدا می داند چگونه است
در امتداد تجسم يک ساله
مچاليدن پوست تو در دام دست های تشنگی آلوده ام..

خون دويده سر انگشتان خوش خيال
نارنجی هايت را خواهم گريست
برای نخستين نگاه

به شيوه ای ديگر خواهم گفت
عاشقانه کمی قديمانده شده است

تقسيم سلولی خنده در امتداد زنجيرهء اسيدهای آمينه ام
وقتی تو را نگاه می کنم
نخستين نگاه، نفس که می کشی

خدا می داند چند بار تجسم کرده ام






همين الان، چارشنبه، حدودای آخر فروردين



سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲

تمام اشعارم را توقيف کرده اند
و آسمان را مدت هاست نديده ام.

تو را که ميهنم ارزانی داشته است
به خوابهای جهان می برم
و خاک باز رخسارش را می افشرد
به گونه ام، به لبت، بازوانم، انگشتانت.

چه ريشه هايی در کشت های پاييز
به انتظارند.
پرنده ای که هفتهء پيش
پناه روزن تاريک خواند
هوای بارانی را پيغام داد
و پنجهء باران
هنوز بر بام سلول می نوازد

خيالت از باران نزديک تر
و ذهنم از پرنده رهاتر
چه شعرهايی خواهم سرود!



محمد مختاری، مجموعهء «شعرهای زندان»


شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲

تو پنج تا خواهر ميمنت از همه خوشگل تر بود، ناز و اداش هم بيشتر. چشماش درشت و تيله ای، قدش بلند، موهاش کمند نه اما يه فرفری خوشگلی. از بس خواستگار رد کرده بود، رو هر کی يه عيب و ايرادی گذاشته بود، ديگه هيچ کی جرأت نمی کرد بره خواستگريش از ترس کنف شدن. اما بازم همه براش می مردن.
می گن دختر که رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. يه هشت سالی بود که از وقت گريه کردن برای ميمنت گذشته بود.. اما بازم ايراد می گرفت و خواستگار رد می کرد. اين کچله اون مودار، اين يکی انگار می خواد بگه خانم من می رينم تو وردار.
يه بارم يه داستانی تو فک و فاميل پيچيده بود که دخترا زير گوش هم تعريف می کردن و پقی می خنديدن. يکی از خواستگارای ميمنت که ديگه "شيرنی خورده" قرار بوده بشه، يه روز نمی دونم تو رستوران يا کافی شاپ يا کاباره، روسری نامزد نازنازی شو از سرش می کَنه و می ندازه تو استخر يه کاره. می گن بعدها خوارزاده ش - دختر خواهر بزرگه؛ منصوره- يه شوهر می کنه که کلاه گيس شو پرت می کنه وسط سالن رستوران شهرک نفت. يه بارم ديگ آش رشته رو وسط ديوار آشپزخونه. آخه خوارزاده هه انگاری کشک زياد ريخته بوده تو آش، يا نه، آش کم ريخته بوده تو کشک.. چی بگم... می گفتن بخت دخترای اين فاميل شوهر چيز پرت کنه.
خلاصه، اينطوريا می شه که باز نامزدی ميمنت می خوره درق و درق به هم. تا اينکه خانمش يه روز بهش می گه.. آهان راستی، اين پنج تا خواهريا، رسمشون و عادتشون اين بوده که مادرشون رو خانم صدا کنن. وقتيم که می خواستن يه نقل قولی چيزی از مادرشون بکنن، می گفتن خانومم گفت خانومم رفت خانومم اين خانومم اون ... خلاصه، خانومش بهش می گه.. ام نمی دونم چی می گه اما بعد از اون روز ميمنت تصميم می گيره با اولين خواستگاری که درو از پاشنه در بياره زودی مزدوج بشه. اينطوری می شه که که قرعه به نام آقا سعيد می افته و ميمنت خانوم رو بعد از عمليات پاشنه در کنی صاحب می شه.
آخر قصه تلخه واسه همين اول وسطش رو می گم.
ميمنت خانم و آقا سعيد چند سالی به خوبی و خوشی و کمی هم نق و نوق و ناز و نوز طرفين سر می کنن و بعد از چند سال صاحب يه دختر می شن. بعد چند سال واسه اينکه دختره به سرنوشت مادرش دچار نشه و بتونه زود شوهر دلخواهشو پيدا بکنه، خونه شون رو می فروشن و می رن يه جايی بالا شهر اجاره نشينی. اولش انگاری همه چي خوب و خوش بوده. دختره شوهر می کنه و می ره پی بخت خودش. بعد چند سال اما يه چيزی هی متورم می شه و جاشونو تنگ می کنه. هی متورم تر می شه و جاشونو تنگ تر می کنه. هی متورم تر می... خلاصه اينجوريا می شه که مجبور می شن از اونجا بلند بشن و برن جای ديگه.
حالا ديگه ميمنت خانوم حسابی پير شده. هر سال اسباب کشی سخته براش، دستاشم که هی درد می گيره. دفهء آخری که خوارزادهء خوارزاده ش - نوهء خواهر بزرگه؛ منصوره- زنگ زد بهش، مثل ابر بهار نشست گريه کرد براش. اونم از بالای ديوار هی گوش کرد و کاری از دستش بر نيومد. نتونست حتی يه لبخند به لبهاش بياره. حالا می خواد يه روز کاليبر اگر ياری کنه بپره پايين بره پيشش و بشينن با هم حرف بزنن، فکری کنن...

چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲

صحنه ای از فيلم The usual suspect يورش عده ای به خونهء يک مرد، تجاوز به زنش جلوی سه تا بچه هاش و بريدن گلوی پسر بچه جلوی چشم مادرش و در نهايت کشتن همهء اونها رو نشون می ده.
چيزی که نمی ذاره از فکر اين صحنه بيرون بيام اينه که اين ها واقعاً اتفاق می افته. هميشه در طی دوران ها اتفاق افتاده. راستی چه چيزی توی وجود موجود نر هست که اين خصلت ها رو بهش می ده؟ من ضد مرد و نرينگی نيستم. اما..واقعاً از اينکه می بينم بعضی ها اينکارها رو می کنن احساس نا اميدی و عجز بهم دست می ده. کاش در واقعيت بيرون از فيلم اين چيزها اتفاق نمی افتاد. البته اون وقت شايد فيلمی هم ساخته نمی شد که داستانی مثل اين رو بازگو کنه.
تجاوز جنسی در گونه های مختلف پستانداران به علت ساختمان دستگاه تناسلی حيوان ماده امکان نداره اما در ميمون و انسان اينطور نيست. به نظر من پردهء بکارت همون ماهيچه ای بوده که در پستانداران ديگه نقش مانع رو بازی می کنه وقتی که حيوان ماده تمايلی به ايجاد رابطه نداره. اگر اين فرض درست باشه چرا به تدريج در بدن گونهء انسان ( و ميمون) غير فعال شده؟ در انسان چرا به شکل پوستی در اومده که هيچ حرکت و خاصيتی به جز از بين رفتن بعد از اولين تماس جنسی نداره؟
می دونيم که تغييرات ژنتيکی به نفع تکثير گونه های مختلف روی می ده. حتی اگر باعث از بين رفتن موجود تکثير کننده باشه. مثلاً حيوان نر در خيلی از گونه ها رنگ و شکل بسيار چشمگير و زيبا داره که باعث جلب جفت می شه اما برای خودش خطرناکه چون به همون نسبت قابليت جذب دشمن رو هم افزايش می ده. فکر می کنم در گونهء انسان و ميمون احتمال باروری با تغيير ساختمان عضو تناسلی ماده بالا می ره و همين باعث ثبت اين تغيير شده.
اگر قرار باشه جهانبينی من شامل وجود شعور کائنات بشه، نمی دونم اين رو چطوری برای خودم توجيه کنم. تحمل جهانبينی ماترياليستی رو هم اصلاً ندارم. شايدم اشکال از منه. شايد اين اصلاً چيز بدی نباشه ( منظورم تغييرات ژنتيکی به نفع تکثيره). خلاصه يه جور حالت معلق ناخوشاينديه.
الان داشتم همينارو یه بابام می گفتم، مامانم چندبار تند تند ازم پرسيد: يعنی ديگه به خدا اعتقاد نداری؟ ديگه يعنی به خدا اعتقاد نداری؟

************
چند روز پيش با دوتا از دوستان صحبت شکار بود. دوستم می گفت کسی رو می شناسه که گوشت شکارش رو حتی نمی تونه بخوره. پس چرا به شکار می ره؟ می خواد قدرتش رو نشون بده؟ به کی؟ چرا؟
تو فيلم های مستند نظير اين رفتار رو می تونيم در حيوانات نری که به صورت گله ای زندگی می کنن ببينيم. فيلمی از زندگی يه گله شامپانزه ديدم که نر آلفا برای نشون دادن قدرتش زير بارون که بقيهء اعضای گله ازش نفرت داشتند با سرو صدای زياد می رقصيد.
همون نر يه بچه ميمون ديگه رو خورد. در حاليکه شامپانزه ها زياد تمايل و نيازی به گوشت ندارن محققين نتيجه گرفته بودن که حيوان اينکارو برای نشون دادن قدرت و ثابت کردن موقعيت خودش به عنوان رييس گله انجام می ده.
چرا حيات انقدر وحشی و خشنه؟ اگر لزوماً بايد اينطور باشه، چرا اين واقعيت برای بعضی ها عميقاً آزار دهنده ست؟ لزوم اين همه خشونت چيه و چه فايده ای برای حيات داره؟ اگر اوضاع کمی لطيف تر بود آيا حيات از بين می رفت؟




سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۲

اين چرا نمی پابليشه؟
bbc:
روز جمعه، 28 مارس، گروهی از مردم در برابر سفارت انگليس در تهران اجتماع کرده و در اعتراض به جنگ دست به تظاهرات زدند.
گروهی از تظاهرکنندگان به سوی ساختمان سنگ پرتاب کردند که در نتيجه آن، شيشه تعدادی از پنجره ها شکسته شد.


ما کی می خوايم راه درست هرکاری رو ياد بگيريم؟ کی می خوايم احساساتی عمل نکردن رو ياد بگيريم؟ کی می خوايم بپذيريم که سفارت هر کشوری بايد خونهء امن نمايندگان اون کشور باشه؟ چه نتيجه ای گرفتيم تا حالا از اين کارامون؟
ما مردم مهمون نوازی هستيم نه؟ مگه احترام مهمونی که مياد خونه مون رو نگه نمی داريم حتی اگه باهاش اختلاف داريم (بعدش که رفت پشت سرش حرف می زنيم!) ؟ نمايندگان يه کشور ديگه هم تو کشور ما مهمون هستن. چيزه.. ما تمدن چند هزارساله هم داريم ديگه نه؟


بايگانی وبلاگ